كلبه ي رمان خوانها
خلاصه ي رمان ها به همراه دانلود آنها
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 توسط بهارك |
دانلود فصل 5 تا 10 


دانلود

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 توسط سعيده |

مرجان زني مطلقه است كه به خاطر اعتياد همسرش از او جدا مي شود و براي فراموش كردن تلخي هاي زندگي اش و بدست آوردن آرامش از دست رفته اش به فكر ادامه ي تحصيل افتاده است و تصميم گرفته است در مدت تحصيل خود در تهران در كنار عمه ي پدريش زندگي كند و در مدت اقامتش در تهران نمي خواهد هيچ كس از زندگي گذشته اش با خبر شود به همين خاطر از عمه هم مي خواهد به كسي چيزي نگويد روزي در راه بازگشت به خانه با پسري در مقابل در روبه رو مي شود و .....................

و اما چند كلمه از مادر عروس : در ابتدا تشكر از كسايي كه واقعا از رمانا استقبال مي كنند و با نظراتشون ما رو راهنمايي مي كنند كه هر چه بهتر عمل كنيم  و بعد از تشكر مي خواستم بگم تو نظراتتون مي تونيد سبك رمان رو هم مطرح كنيد تا ما تو انتخاب رمانها هم مشكل نداشته باشيم مثلا شما از چه رمانهايي بيشتر خوشتون مي ياد پايانش خوش باشه يا مثلا در مورد موضوع خاصي باشه يا مثلا دوست داريد يه رماني رو بخونيد كه از اول تا آخر گريه كنيد چه مي دونم از اين چيزا ديگه ..... چون واقعا انتخاب رمان كار سختيه بعد هم مي خواستم بگم اگه بعضي مواقع به درخواست هاي شما پاسخ داده نمي شه به اين علت هست كه شايد اون رماني رو كه مي خواستيد در دست رس نبوده يا حق انتشارش تو نت وجود نداشته يعني ناشر كتاب اجازه ي نشر رو تو نت نداده ( مثل انتشارات علي ) به همين خاطر ما هم از گذاشتنش معذوريم ولي تا حد امكان سعي مي كنيم كه آره ديگه ............... (انگار زيادي  حرف زدم ) بازم ممنون از محبت همگي شما  


دانلود در ادامه ی مطلب:

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 توسط بهارك |
سلام دوستان رمان نوبت عاشقی یک رمان هستش که به صورت اسکن شده هست و توی چند تیکه ی پی دی اف برا دانلود می زارم

این کتاب از تکین حمزه لو هستش

دانلود فصل اول تا چهارم 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 توسط بهارك |
دانلود رمان و بار دیگر مجنون 

به دو صورت موبایل و word

به صورت ورد

مخصوص موبایل

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 توسط بهارك |
می دونم، منو ببخش سیامک، اما نمی خوام بری، اگه اون موقع هم می دونستم چنین خیالی داری دستتو به دستم زنجیر می کردم.
بعد با مهربانی پرسید:
- می مونی؟
سکوت کردم، گفت:
- جای خاص، یا کس خاصی رو سراغ داری؟
- نه حسام جون.
بلند شد و گفت: 
- زورت نمی کنم، اما دوست دارم با هم باشیم تا آخر عمر.
نگاهش کردم مثل سگی با وفا که به اربابش نگاه می کند، این نگاه با صداقت مرا می خواست، گفتم:
- می مونم.
حسام موهامو به هم ریخت و سرم رو بوسید. گفت:
- راحت شدم سیامک!
- این خونه یه کدبانو داره دیگه، 
گفت:
- من و تو مثل گذشته می ریم شرکت، این خونه اون قدر بزرگ هست که تو یه گوشۀ اون رو واسه خودت برداری و یا اینکه می خوای این طرف یه خونه لوکس و نقلی برات بسازم؟
- حسام جون! هر چی تو بگی قبول!
- آره همین کارو می کنیم، بهونه نیار، اگرم ازدواج کردی همسرت رو میاری همین جا!
رفتیم داخل خانه، حسام رفت حمام و من و بهارک جلوی تلویزیون نشستیم، پیمان خواب بود، بهارک کلی حرف زد و بعد پرسید:
- سیامک نمی خوای ازدواج کنی؟
- نه.
- به من و حسام نگاه کن، انگار همین دیروز بود، چشم رو هم گذاشتیم تمام شد. پیمان داره میره تو چهار سال، تو هم تشکیل خانواده بده، 
- بهارک ساده و خوب حرف می زنی، اما من نمی تونم...
حسام نشست کنار من و گفت:
- بهارکم قهوه میاری؟
بهارک بلند شد:
- چشم.
و به طرف آشپزخانه رفت. حسام گفت:
- شیطون من کجاست؟
- خوابه حسام جون!
بهارک با فنجان های قهوه نزد ما بازگشت. نشست و با عشقی مثل گذشته حسام رو نگاه کرد، حسام لبخندی زیبا زد و گفت:
- ممنون.
بهارک در پاسخ حسام لبخند زد. در این وقت زنگ در به صدا در اومد و بهارک بلند شد. مدتی بعد برگشت و گفت:
- نادیاس!
حسام گفت:
- این پیمان من همه رو هر روز به این خونه می کشونه...
- حسام جون خیلی دوستش دارم، انگار سالهاست که با من بوده...
دستم و گرفت و گفت:
- سیامک، منو از قلبت بیرون کرد؟
- نه حسام جون، هیج کس نمی تونه توی قلب من ، جای تورو بگیره...
دستم رو فشرد، حسام گفت:
- پدر بعد از اینکه من ازدواج کردم، توی همین محل خونه خریدن، فقط 5 تا خونه فاصله داریم، خوب اونا لحظه ای من و بهارکو تنها نذاشتن، وقتی بهارکم باردار شد، خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو می کردم، خوب در تمام مدت مادر و نادیا کمکش کردن، من از رفتن تو خوب کمی بیمار بودم، نمی تونستم از خونه بیرون برم، می خواستم براش کسی رو بگیرم که کارای منزل و انجام بده ، اما بهارک قبول نکرد، اون دوست داشت فقط خودش و من توی خونه باشیم...
- این خیلی خوبه حسام جون!
- آره، بهارک این زندگی رو چرخوند، مثل تو، صبور و مقاوم، مادرم کمکش کرد.
- بهارک مهربون و عاشق...
حسام گفت:
- وخیلی قشنگ، من شب عروسی از ترس زیبایی اون نگاهش نکردم، یادنه دائم درگوشم می گفتی حسام لبخند بزن، حسام نگاش کن، من حتی ترسیدم دستشو بگیرم، می سوختم وذوب می شدم اگه نگاهش می کردم. توی فیلم اگه ببینی... من هر وقت دلم برات تنگ می شد فیلم عروسی رو می دیدم و اشک می ریختم. اون شب وقتی من بهارک رو دیدم، حس کردم رویاست، اون شب، شب قشنگی بود. شب اشک و لبخند بود. سیامک نباید به تو بگم، اما من همیشه همه حرفامو به تو گفتم، تو عزیزمی، سیامک ، بهارک با اشکهاش ، با لبخندها ، با نوازش دستاش تمام تنم رو شستشو داد. همه زخمهام خوب شد. بوسه های بهارک منو از گذشته جدا کرد. اون شب تازه فهمیدم که بهارک فقط فقط مال منه، وقتی با هم ، وقتی جسم ما یکی شد، در هم پیچ خوردیم. من همه چیز رو از یاد بردم، از دیدن بهارک مست شدم، بدن بهارکم...
نمی خواستم حسام ادامه بده، گفتم:
- انگاری نادیا داره میاد این جا...
نادیا سلامی کرد و نشست، نگاهم نمی کرد. روسری اش را از سرش برداشت و مثل همیشه نشست، اما این بار بر خلاف گذشته موهاش بلند وسیاه پشت سرش بسته شده بود. قیافه اش ساده و پخته تر از همیشه به نظر می رسید. مانتو از تنش خارج کرد و روی دسته مبل گذاشت، پیراهن سفید اسپرت باخطهای نارنجی به تن داشت. بهارک پذیرایی را ترک کرد و مدتی بعد با سینی چای بازگشت. حسام بلند شد و گفت:
- می رم لباس بپوشم سیامک...
- جایی می ریم؟
- آره...
و رفت. هنگام بالا رفتن گفت:
- بهارک...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 توسط بهارك |
این بالا هنوز سرد ، انگار نه اینکه بهار آماده ، هنوزم برف روی این کوهها زیاده ، اما برفها دیگه جونی ندارن روی یه تخته سنگ نشستم ، جای همیشگی ، هوای اون پایین دم داره ، انگار داشتم خفه میشدم . چند روز گذشته برام طاقت فرسا بود ، اسیر بی حوصلگی و کسالت همه گیر بهار شدم . نوعی خستگی در تنم وجود داره ، یک کشش عاطفی توی سینه ام و سوزشی در دل دارم . میل زیادی به وصل ... به یه دیدار ، به دنبال یک خوشی بی آلایش هر روز میام این بالا ، شاید به دنبال یک خاطره میام بالا ، از این بالا همه خانه ها پیداست ، این بالا به من آرامش میده ، اکثر روزها که دلم میگیره و دلم هوای کسی رو میکنه میام این بالا ، از لا به لای صخره های عریان و خاکستری و سفید رنگ این کوهستان برهنه و وحشی عبور میکنم . همیشه پایین این کوه یک مرد با چشمانی گرد شده و ریز ، روی صخرهای نشسته و آرام نی مینوازد ، نوای نی مرد هر روز در این کوهستان میپیچد و سوزی با لذت به انسان میدهد ، هر روز پرندهای زیبا و موقر آرام و بی صدا درست روی تخته سنگی و گوشهایش را تیز میکرد و هر بار که صدای قدمهای من را میشنود بلند میشد و پرواز میکند ، این بالا قشنگ بود .
طی سالها تنهایی و گردش ، آشنا شدن با مردم مختلف و جاهای مختلف ، انگار پر از تجربه بودم و سلیم تر شده بودم ، انگاری همه چیز دنیا را میفهمیدم، حالا زندگی را بهتر میدیدم و حدودهایی برای آن پذیرفته بودم فرق ممکن و غیر ممکن را میشناختم ، میان آنچه که زمین و زمینی بود با آنچه که روحانی و آسمانی بود را میدانستم . نخ زندگی ام را محکم چسبیده بودم ، چند سال پیش وقتی از خانه حسام آمدم بیرون ، خیال کردم بی حسام نمیشود زندگی کرد ، اما هیچ حس تنهایی نکردم چون خدا را حس کردم ، خدا این بهترین دوستم ... اتفاقات زندگی ناشی از هم بودند و تکمیل کننده ما انسانها ، من در این جای دور در این منطقه کوهستانی در شمال غرب کشور ، در هر ذره ذره این کوهستان هر بار یک چیز تازه کشف کردم ، در پرواز همین پرنده .... در نی همین مرد ، در همین تکه سنگ مقابلم ... در باز شدن یک گل که از لا به لای صخرهای بیرون میزند، آیا در هر کدام نشانی از عظمت خدا نبود ؟ این اشعه خورشید که به طور عمودی میتابد و سنگها را غرق در نور و حرارت میکرد ، زیبا نبود ؟ با تمام وجود نفس کشیدم ......
_سیامک تو هنوز اینجا نشستی ؟
برگشتم و محسن را پشت سرم دیدم ، گفتم :
_سلام .
نشست و گفت :
_باز دلت گرفته ؟
_اره .
یک سالی بود با محسن با هم زندگی میکردیم ، همه کس و کارش توی زلزله مرده بودن ، با هم صبح تا ساعت سه عصر در یک کارخانه چوب بری کار میکردیم ، شبها هم در یک اتاق کوچک اجاره ای میگذراندیم، سی و یک سال داشت ، درست همسن حسام ، فردا شب عروسی اش بود ، چهار سال پیش که زن و همه کس و کارش در زلزله مرده بودند ، محسن از شهرشون میزنه بیرون و مثل من هر شب رو یک جا سر میکنه ، تا اینکه اینجا ماندگار میشود ، کلی همه باهاش حرف زدن تا راضی شد ، پسر خون گرمی بود ، گفت :
_گرسنه ات نیست ؟
_چرا .
گفت :
_پس پاشو بریم یه نیمروی خوشمزه بخوریم .
هر دو با هم سر بالایی کوه رو آمدیم پایین ، گفت :
_خسته نمیشی هر روز عصر میآیی این بالا ؟
_قشنگی اینجا خستگی رو از من میگیره.
هنگام پایین آمدن از سراشیبی تند جاده ، پسر بچه ای با احتیاط سینه کش این جاده را میدوید ، یک لحظه یاد کودکی خود افتادم و از ته دل اه کشیدم .
با هم وارد اتاق شدیم ، اتاق کوچک ما گرم و مطبوع بود . تمام وسایل اتاق چند تا پتو بود و یک چراغ و یک زیرنداز ، با یک ساک کهنه کولی برای محسن و یک چمدان هم برای من ، یک طاقچه داشت که بالاش عکس حسام را گذاشته بودم و محسن عکس برادر و پدرش را هر صبح که میرم سر کار عکس حسام را نگاه میکنم و هر عصر هم که بر میگردم باز نگاهش میکنم، حسام با اون نگاه مخملی نگاهم میکند ، رفتم جلوی عکس ، ایستادم ، مدتی نگاهش کردم و بعد نشستم.
محسن به کارهای من عادت کرده بود ، گفت :
_احساس تنهایی میکنی ؟
_نه .... خدای مهربون نمیزاره من تنها باشم ، احساس دلتنگی کنم ، خدا همیشه با من هست این طور نیست ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_نمی دونم .
راستی تو این همه مهربونی و لطف رو نمیبینی ؟
خندید و گفت
_چرا اما درک نمیکنم ....نمی دونم چرا به دنیا اومدم ، چرا زلزله شد ، چرا همه کسم زیر آور موندن ، چرا تنها شدم ، بنده ها واسه چی میآن و واسه چی میرن ؟
_خوب همه اینا یه حکمتی داره که من و تو نمیفهمیم ....
بلند شد و مقابل عکسهای روی طاقچه ایستاد و با غمی که در صدایش بود ، گفت :
_از روی نرگس خجالت میکشم ...
_اونم راضی ، چند ساله تنهایی ... بسه .. اونی که مرد دیگه رفته....
انگار داشت اشک میریخت ، گفتم :
_محسن !
برگشت و مقابلم نشست ، گفتم :
_بهتره یه فکری واسه اون شکست بکنی .... چیه این همه داره می یاد جلو ....
خندید و گفت :
_مال غصه زیاد ... ولش کن سیامک !
محسن یک خونه نقلی و کوچیک همین نزدیک اجاره کرده بود ، چند روز پیش یک جهاز مختصر آوردن و چیدن توی اتاق ، محسن خوشحال نبود ، گفتم :
_ناراحتی ؟
گفت :
_نمی دونم ... میترسم...
_نترس زندگی این مردم پر از یکرنگی و صفاست....ترس نداره ... دختر خوبی ، همه میگن....
گفت :
_سیامک تو نمیخوای زن بگیری ؟
لبخند زدم ، گفت :
_هیچ وقت ؟
پرسید :
_آخه چرا ؟
_نمی تونم.
بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ، بلند گفت :
_باز کجا میری ؟
_می رم نون بخرم....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389 توسط بهارك |
و به طرف در هلش دادم . چه سرخوشی خوبی داشتم . بالاخره یک اتفاق و تحول تازه داشت در این زندگی رخ میداد .ناهار در سکوت تمام شد و بعد حسام ساکت نشست و کار کردن مرا تماشا کرد . گاهی سر بلند میکردم و نگاهش میکردم ، یکی دو ساعت مشغول تمیز کردن خانه بودم ، وقتی کارم تموم شد رفتم دوش گرفتم و بعد آماده بیرون رفتن شدم ، حسام هنوز نشسته بود که گفتم :
_چیزی لازم نداری ؟
گفت :
_نه ، سیامک فقط سرم درد میکنه .
_کمی دراز بکش .... از صبح زود تا حالا بیداری و خسته شدی ....
گفت :
_خسته تویی نه من !
_خوب میخوای من حالا نرم فردا برم ؟
_چشمانش را بست و روی کاناپه دراز کشید ، گفت :
_همین جا میخوابم تا بیایی .
_پس من رفتم .

******************************************

چند بار زنگ در را فشردم ، مدتی طول کشید را در باز شد و بهارک با چادر سفیدی پشت در ظاهر شد با دیدنم تقریبا با شادی گفت :
_سیامک !
_سلام .
مثل یک گل شکفت و وقتی که لبخند زد ، گفت :
_سلام .
_اجازه هست بیام تو ؟
با حیرت نگاهم کرد و عقب رفت ، گفت :
_حسام خوبه ؟
نگاهش کردم ، منتظر بود ، سرش را پایین انداخت ، گفت :
_این چند روز دلم پر از تشویش بود ... می ترسیدم بیام....
بعد در را پشت سرم بستم ، گفت :
_تنهایی ؟
گفت :
_نه بابام هست .....
_میشه بریم تو ؟
یک لحظه نگاهم کرد ، با هوش بود مثل حسام ، پرسید :
_طوری شده ؟
_نه
جلو رفت و من هم پشت سرش داخل شدم . کلّ زیر بنای اتاق ها بیست و چهار متر بود ، دو تا اتاق قدیمی دوازده متری ، یکی این طرف حیاط و یکی اون گوشه حیاط ، خانه قدیمی بود . اتاق با یک فرش کهنه نخ نما فرش شده بود . انتها ی اتاق یک پتو پهن بود و پیرمرد با انبوه موهای جو گندمی دراز کشیده بود ، به طرف پیرمرد رفتم و گفتم :
_سلام .
دستش را به طرفم دراز کرد و افت :
_سلام بفرمایین.
کمی دور تر نشستم . پیرمرد را نگاه کردم . نگاهش اشنا بود مهربان بود ، احساس غریبگی نمیکردم . گفتم :
_بهترین ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_شکر خدا.
کمی خودش را جمع و جور کرد ، بهارک با یک سینی چای آمد داخل اتاق ، یک استکان کمر باریک گذاشت جلو من ، یکی گذاشت جلوی پدرش ، رفت دور تر از من نشست ، نگاهم میکرد هزاران سئوال در نگاهش بود . چشمانش با هیجان به من نگاه میکرد ، بهارک گفت :
_بابا این آقا سیامک ....
به مرد نگاه کردم ، نمیدانستم چی از من میدانست سرش را تکان داد و گفت :
_زنده باشی .
صورت مهتابی بهارک از هیجان گلگون شد ، گفتم :
_نمی خواستم مزاحم بشم ، راستش اومدم یه پیغامی رو به بهارک بدم و برم .
بهارک بی آنکه مژه بزند نگاهم میکرد ، ادامه دادم :
_من اومدم با اجازه شما آقای معتمدی ... بهارک رو براه حسام خوستگاری کنم ....
بهارک مات و نفس بریده نگاهش را به پدرش و بعد به من دوخت ، گفتم :
_من نمیدونم چی باید بگم، اما من رو فرستاد تا این پیغام رو بهت بدم.
بهارک بلند شد و از اتاق رفت بیرون ، مدتی گذشت ، بلند شدم و گفتم :
_با اجازه شما....
چه خوب که مرد هیچ حرفی نمیزد و نه هیچ سوالی ، بهارک کنج حیاط ایستاده بود و گریه میکرد ، پشت سرش ایستادم و گفتم :
_اون گفت بی تو نمیتونه ادامه بده ... حاضری دوباره همسفر حسام بشی ؟
هنوزم گریه میکرد ، گفتم :
_ناراحتت کردم ؟
برگشت و نگاهم کرد ، گفت :
_من لیاقت این همه خوبی رو ندارم .
_تنها کسی که لیاقت حسام رو داره تویی.
پرسید :
_تو همه این حرفا رو راست میگفتی ؟
_معلومه که راست گفتم .
روی زمین نشست . منم مقابلش لبه ی سیمانی حوض نشستم ، داشت نگاهم میکرد ، گفت :
_من ....
_بهارک حسام منتظره ... اون به خاطر تو خوب شده.....
بهارک پرسید :
_من رو بخشیده ؟
_اره . پس من اینجا چه کار میکنم ؟
مدتی سکوت کرد ، گفتم :
_بابات همه چیز رو میدونه ؟
گفت :
_در موره حسام و گذشته من اره .... حتی اون چند روزی رو که بیمار بود .... من اومدم.
_قبول میکنی ؟
پاسخ داد :



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389 توسط بهارك |
و سرکوب شد...
_حسام جون تو هنوز هم به اون فکر میکنی ؟
برگشت . تکّیه دستانش را به صندلی مقابل من داد و نگاهم کرد . گفت :
_متأسفانه هنوز هم به اون اتفاق فکر میکنم ،ای لعنت به اون چشمهای آبی که همیشه داره منو نگاه میکنه ، من فروغ زندگیم رو توی اون چشما دیدم و حالا زندگیم بی فروغ شده. من توی عمرم صدائی گوش نواز تر از صدای اون نشنیدم ، با اون خوشی غریبی داشتم . من وقتی نگاهش میکردم از عشق زیاد ، از قشنگی زیاد اون سرم گیج میرفت ، سیامک ... من دیگه عاشق نیستم ... اما تا آخر عمر اون خاطرات با من هستن ، نمیخوام فراموش کنم ، میخوام زندگی کنم . با یاد خاطرات شیرین اون عشق نه خاطرات تلخش ... همین ...
لبخندی زدم و گفتم :
_من خوشحالام که تو این طوری فکر میکنی ... ولی ...
ادامه ندادم ، حسام نشست و گفت :
_ولی چی ؟
_می ترسم ناراحتت کنم ...
گفت :
_بگو سیامک دیگه نترس ... از چند ساعت پیش که اونو دیدم فهمیدم که دیگه برام مهم نیست ....
مستقیم نگاهش کردم ، نگاهش را از من گرفت . گفتم :
_می خواستم بگم ... بگم پس باهاش عروسی کن !
خیره نگاهم کرد ، نفس نمیکشید ، گفتم :
_خوب اون هم گناه چندانی نداشت ... خودت شنیدی ... خوب فکر کنی میبینی که اونم از روی عشق زیاد باهات اون طوری رفتار کرد . مقصر بود ، صد در صد. اما سرنوشت آدما دست خودشون نیست ....
لبخند تلخی زد و گفت :
_این گناه ما آدما است که همیشه گناهمون رو باید به گردن یکی دیگه بندازیم ....
_من میدونم که هنوز هم اون تورو میخواد ... تو هم نسبت به اون بی خیال نیستی، نگو نه حسام جون ، اونم اسیر شد ، اون هم زجر کشید، نه به قدر تو ، اما کشید ... تو دیگه هیچ وقت نمیتونی با کسی غیر از اون زندگی کنی ... تو نمیتونی عشقی داغ داشته باشی ... خودت گفت ... پس بهتره که ...
بلند گفت :
_بس کن سیامک دیگه نمیخوام چیزی بشنوم .
_باشه حسام جون ببخش !
لبخندی زد و سکوت کرد مدتی بعد گفت :
_تو چند بار ازدواج کردی سیامک ؟
با لبخند نگاهش کردم بلند شد و گفت :
_بریم تو ... امشب باید بی قرص بخوابم و تو باید کمکم کنی.
_حتما
با هم رفتیم داخل سالن ، نشستم ، سعی داشتم با حرفهایم حسام را سر گرم کنم ، اما نمی دانم چرا هر حرفی میزدم وصل میشد به بهارک و حسام بالاخره بحث ما ادامه پیدا کرد . حسام چایش را خورد و گفت :
_سیامک ... اون ازدواج کرده ؟
_نه اونم نمیتونه هیچ وقت مثل تو ... ازدواج کنه ، شما دو نفر برای هم هستید ، من این رو مطمئن هستم ، هم تو جوونی هم بهارک ... میتونین از نو شروع کنید ، این بار به گونه ای دیگه ، میگن عاشقا با گذاشتن ، پس گذشت کن من توی چشمهای تو و اون یک عالمه عشق میبینم ، تو عمرم هرگز مثل تو و اون ندیدم ، فرار شما از هم بیهوده س، میدونم با حرفم ناراحتت میکنم. اما دوست دارم حرفای منو گوش کنی ، شما در آرزوی هم میسوزید ، گذشته گذشته و بر نمیگرده میشه فراموش نشه اما تجربه بشه ... میشه ....
حسام پا روی پا انداخت و گفت :
_سیامک تو چی میگی امشب ؟
_من حرفای رو که به ذهنم میرسه میگم .
گفت :
_همه از روی احساساتِ .......
منو میشناسی ... حسام جون من کجا و احساس کجا ؟
خیره نگاهم کرد ، گفتم :
_تو انسان آزادی نیستی ، یه زنجیر به تو وصله که به اون وصال میشه . دراز تر و محکم تر از این حرفا س که بتونی رهاش کنی ، خودت تصمیم میگیری ، خودت راه میری ، فکر میکنی آزادی ولی نیستی ، تو با این حال و روز نمیتونی زنجیرها رو برداری ... باید یکی بیاد و من اومدم که این زنجیرها رو ازت جدا کنم ... من با دیدن تو و اون عشق رو شناختم ، پس یا بردار و یا محکم باش و پارش کن.
گفت :
_سیامک خوب حرفی میزنی . مثل همیشه باعث تعجب من می شی، در عشق هر چیز دارای یه معنی ، هم نشان بدبختی و یا یک نشان خوشبختی ، برای من و بهارک هم پیّک بدبختی بود .
بلند شد و گفت :
_سیامک عزیز ... دیگه حرف اونو هرگز تکرار نکن ... مگه خودت نمیخواستی من همه چیز رو فراموش کنم ؟
_چرا و کمکت میکنم .
به طرف پله ها رفت و گفت :
_می آیی به اطاقم ؟
_الان میام.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 توسط بهارك |
ممکنه بهارک فردا پیداش بشه . بهش بگین حسام همه چیز رو به خاطر آورده ... وای خدا دارم دیوانه می شم.
و بطرف در دویدم ، تمام مسیر خانه را که زیاد هم نبود ، در سکوت طی کردیم ، حسام سخت و گرفته نگاه میکرد . وقتی وارد خانه شدیم ، احساس راحتی کردم ، چقدر این خانه را دوست داشتم ، ناخوداگاه گفتم :
_آخی ... هیچ کجا مثل اینجا نمیشه.
حسام پیاده شد و با اخم گفت :
_سیامک ... فقط یه ساعت از این خونه دور بودیم ...
_بله حسام جون !
حسام روی کاناپه ای دراز کشید ، گفت :
_سیامک قرصام !
سریع قرصهای حسام را بهش دادم و مشغول کار شدم ، دلم واسه این لحن سرد حسام تنگ شده بود ، واسه این خانه خاکستری و ساکت ، داخل آشپزخانه بودم که صدای حسام را شنیدم که گفت :
_سیامک .... قهوه لطفا....
حل این معما عاجزم کرده بود . یعنی عشق آدم رو اینقدر دیوانه میکرد ، حسام طی این چند هفته بدترین رفتارها و حالات رو داشت ، نه یادش میآمد و نه فراموش میکرد . قهوه آماده کردم و رفتم کنار حسام نشستم ، گفت :
_سیامک چقدر طول کشید !
حرفی نزدم . این همه سال هیچ وقت این همه بهانه نمیگرفت . فقط یه جرعه از قهوه خورد و بعد فنجان را پرت کرد وسط سالن ، گفت :
_این خیلی بد طعمه
چشمان سیاهش پر از اندوه بود . نگاهم نمیکرد ، گفتم :
_حسام جون حالت خوب نیست .....؟
با صدای خشکی گفت :
_خوبم !
نه ناهار خورد نه شام ، فقط دراز کشید ، منم کمی به کارهای خانه رسیدگی کردم ، خودم را سرزنش کردم ... اگر اتفاقی برای حسام می افتاد همه از چشم من می دیدند ، تمام شب و تا صبح کنارش نشستم ، دم صبح بود که خوابش برد و منم همان جا روی زمین خوابیدم .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 توسط بهارك |
می دونم ... من این حق رو ندارم ... شما خانوادش هستین ... اما ازتون خواهش میکنم .....

پدر حسام گفت :
_تو حق داری هر چی بخوای سیامک ....
دکتر بلند شد و گفت:
_خیلی خوب .... فقط تا آخر هفته ... فردا بازم می ام... می بینمش .
رفتم پیش حسام ، نگاهم کرد . ساکت ، نگاهش از عشقی عمیق و زخم دیده خسته بود . گفتم :
_بهتر شدی ؟
مژه هایش را روی هم گذاشت ، گفتم :
_ترسیدم حسام جون !
با صدای گرفته و بمی گفت :
_سیامک !
_جونم حسام جون .
با لحنی التماس الود گفت :
_برو بهارک رو بیار ... من حالم خوب نیست ... سرم گیج میره ، نمیتونم برم دانشگاه تو میدونی اگه نبینمش دلم تنگ میشه .
فقط نگاهش کردم ، مدتی فکر کردم و بعد گفتم :
_اگه برم دنبالش ... قول میدی تا من برگردم آروم باشی ... خوب باشی ...؟
گفت :
_باشه.
_پس من برم ؟
گفت :
اره ... برو ...
لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم . نمیدانستم کارم درست بود یا نه ، گفتم :
_نادیا برو پیش حسام .... کاری داره انجام بده.
پرسید:
_جایی میری ؟
_اره ...
به هیچ کس فرصت ندادم ، حتی سئوال بپرسد ، خیلی سریع سوار ماشین شدم و راه افتادم . گفتم خدا جون کمکم کن ... من نمی دونم کارم درسته یا نه . ولی فقط میخوام حسام خوب بشه . نمیدانستم کجا ، اما رفتم ، عقلم به من نهیب میزد ، یک بار اون دختر آمد دیدی چی شد ، نرو ، اما دلم میگفت ، برو حسام خوب میشه . برو فقط اون نگاه آبی حسام رو خوب میکنه.
مدتی طول کشید تا رسیدم به همان محاله قدیمی . کاش حسام درک میکرد که همه چیز تمام شده ، بهارکی نیست ، گذشته رفته و دیگه بر نمیگرده . وای حسام ، چی به روزت آمد . یک لحظه گفتم ، اگر بهارک همه چیز را گفته باشد ، اگر پدرش و کس و کارش بریزن سرم و ببرنم ، حسام چی ؟ با هزار اگر و اما رفتم جلو ، خودم داشتم می بریدم بالاخره بعد از این دست اون دست کردن گفتم :
_هر چی بادا باد ، خدایا کمکم کن .
مقابل یک خونه قدیمی ایستادم، نگاهی به در و نگاهی به کوچه انداختم . در را زدم و مدتی بعد زنی مسن در را باز کرد سر تا پایم را دید و گفت :
_بفرمایین !
_سلام خانم ... منزل معتمدی اینجا است؟
لبخندی زد و گفت :
_سلام
مکث کرد و بعد گفت :
_اون در بغل .
_ببخشین ... ممنونم
گفت :
_خواهش میکنم .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389 توسط بهارك |
نوازش یک دست را روی سرم حس کردم ، سر بلند کردم و دیدم حسام دستش را روی سرم گذاشته ، لبخند زدم و گفتم :
_حسام جون !
نمی دونم حسام من را فراموش کرده بود یا نه ، گفتم :
_خوبی ؟
با صدائی گرفته گفت :
_سیامک !
وقتی گفت سیامک ... خدا دنیا را به من داد ، شاد شدم و پیشانی اش را بوسیدم . با خودم گفتم ، خوب خدا را شکر ، حسام مرا میشناسد و این خیلی خوب بود .... دیدم دستم را گرفت و سرش را کمی نزدیک تر آورد ، منم روی تخت درست کنار حسام نشسته بودم ، دیدم سرش را گذاشت روی پاهای من ، چشمانش باز بود . با دست موهای سیاهش را نوازش کردم ، آرام بود و غم دار ، مدتی در سکوت نگاهش کردم ، نمیدانم چرا یه دفعه این ترانه آمد توی ذهنم و زمزمه کردم :
_اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام ... توی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ ، پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل شب .... رختم از تاوله تن پوش تو از پوست پلنگ ...
حسام نگاهم کرد.
بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو ... یه وجب خاک مال من ، هر چی می کارم مال تو ....
دیگه بقیه اش یادم نیامد. حسام به خواب رفته بود . صدای قدم هایی آمد و بعد چند ضربه خیلی آهسته به در خورد ، در باز شد ، من تکان نخوردم ، نگاهم به چشمان حسام بود ، مثل یک بچه مچاله شده بود ، سر بلند کردم و نادیا را دیدم ، خیره به من و حسام نگاه کرد ، آمد تو و گفت :
_خوبه ؟
آهسته حرف میزد، گفتم :
_اره ... منو شناخت .
نادیا نگاهم کرد ، گفت :
_عین یک بچه خوابیده ...
حرفی نزدم ، از اتاق بیرون رفت و در را بست ، آنقدر نشستم تا حسام از روی پایم سر برداشت و نگاهم کرد ، گفتم :
_خوب خوابیدی ؟
گفت :
_تشنه م...
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ، نادیا روی پاگرد نشسته بود ، با دیدنم از جا بلند شد و گفت :
_چیزی میخوای سیامک ؟
_یه لیوان آب !
چند لحظه بعد نادیا با یک لیوان آب آمد توی اتاق ، لیوان را گرفتم و دادم به حسام ، حسام خیره نادیا را تماشا میکرد. به نادیا اشاره کردم برود ، او هم رفت . حسام لیوان آب را سر کشید ، چند دقیقه بعد نادیا از پشت در گفت :
_سیامک .... مامان میگه بیاین پایین یه چیزی بخورین !
دست حسام را گرفتم و گفتم :
_بریم ؟
با حالتی که دل هر کسی را به رحم میآورد گفت :
_میریم پیش بهارک ؟
با دهانی باز فقط نگاهش کردم .ای خدا حسام چی میگفت ؟ هنوز داشتم نگاهش میکردم که دوباره با صدائی کش دار و خسته گفت :
_بهارک میاد دانشگاه ....اره میاد....
نشستم و نفس بلندی از ته دل کشیدم ، انگار یکی محکم زد توی سرم ، حسام برگشته بود به گذشته ، به همان روزایی که با بهارک آشنا شده بود پس من چی ؟ من که نبودم ...راستی راستی حسام فراموش کرده بود ، دیدم دارد نگاهم میکند گفتم :
_حالا بریم یه چیزی بخوریم ... از دیشب چیزی نخوردی ، گرسنه نیستی ؟
مثل کودکی نگاهم کرد .
سرش را تکان داد ، لباس راحتی شکلاتی به تن داشت ، دستش را گرفتم و با هم پایین رفتیم ، پدر و مادر حسام ساکت نشسته بودند ، با دیدن ما، مادرش گفت :
_بیا اینجا حسام عزیزم....
حسام نشست ، من هم رفتم تا دستم را بشویم ، صدای گرفته او را شنیدم که گفت :
_سیامک !
برگشتم و نگاهش کردم ، انگار میترسید من از کنارش دور باشم ، برگشتم و مقابلش نشستم و گفتم :
_کاری داری حسام جون ؟
گفت :
_نه .... بمون پیشم !



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم بهمن 1389 توسط بهارك |
سلام دوستان 

اینجا یک سری از کتاب های صادق هدایت رو اوردم که هر کدوم رو خواستید روش کلیک کنید و دانلود شه 

البته اینم فراموش نشه که 28 بهمن تولد صادق هدایته 

آقا علیرضا اینم کتابای صادق هدایت :


توپ مرواری


اشک تمساح


آقا بالا


آخرین لبخند

این داستان از کتاب سایه روشن می باشد که شامل ۷ داستان کوتاه است.

برف کور


دیوار

این کتاب شامل این داستانها می باشد و صادق هدایت آنها را ترجمه کره است : دیوار (ژان پل ساتر) ، جلو قانون ، شغال و عرب (فرانتس کافکا) ، کلاغ پیر (الکساندر لانژکیلاند) ، تمشک تیغ دار (آنتوان چخوف) ، مرداب حبشه (گاستون شرو) ، کور و برادرش (دکتر آرتور شنیسلر)

انسان و حیوان 


فعلا اینا رو داشته باشید تا بعد اگه طرفدار داشت دوباره یک سری می زارم

راستی رمز کتاب ها در ادامه ی مطلبه



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم بهمن 1389 توسط بهارك |
اینم به عشق رها خانوم 

خلاصه رمان:داستان زندگی دختری دبیرستانی بنام

مهتاب است که پدرش سالها پیش از دنیا رفته و با مادرش و مادر بزرگش و دایی
فربد زندگی می کند . ماجرا با امدن یک همسایه جدید در کوچه انها آغاز می
شود و مهتاب که کم سن است عاشق پسر همسایه شایان می شود . ولی بعد ها
شروین برادر شایان از او خواستگاری می کند و او به همسری شروین در می آید
در حالیکه هنوز شایان را دوست دارد و ....


دانلود در ادامه ی مطلب:


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم بهمن 1389 توسط بهارك |
کی دلش میآمد از تو بگذره.هر شب تصمیم میگرفتم بیام و همه چیز رو بهت بگم،اما صبح که میدیدمت نمیتونستم...من نمیتونم جبران گذشته تلخ تورو بکنم،من نمیتونم به تو بگم فراموش کن،عذابت دادم،رنج کشیدی...اما من هم کشیدم ،تمام اون شبهایی که تو به عشق من میخوابیدی،من تا صبح از خدا کمک میخواستم....من هیچ وقت نخواستم حتی اخم تورو ببینم،من به امید اینکه تو حرفمو گوش میکنی ،درک میکنی،رفتم کار کردم،درس خوندم....با بابام راجع به تو حرف زدم،بابام تو گیر و دار دادگاه و طلاق من بود،اما اون مرد هر بار که میآمد دادگاه حاضر به طلاق نبود،من تو را میخواستم... دوستت داشتم....هیچ وقت فراموشت نکردم... طی این چند سال من زندگی نکردم....یک جسم بدون روح بودم....می خوام که باور کنی،نمی گم گناهکار نیستم ،فقط میگم ببخش!
بهارک کمی مکث کرد، دوباره ادامه داد:
_گناه تو این بود که چشمای تو پر از قشنگی بود،پر از صداقت و گناه من فقر بود.گناه من بیماری پدرم بود.گناه من دل عاشق من بود.درست روزایی که تو راجع به ازدواج حرف میزدی...اون مرد برگشت بعد از اون همه روز،شناسنامه من دستش بود و چک ...درست همون روز که ازت جدا شدم ،اون توی خونه کنار پدرم نشسته بود ،چک نشون داد و میخواست ببره بذاره اجرا....تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چند روزی نیام،موبایلت رو پنهان کردم نشستم تو خونه،چه شب و روزایی بر من گذشت ،مثل یک ماهی که از آب جداش کنن ،له له میزدم،مریض شدم از غم دوری تو ،از غم دیدن اون مرد ،از دیدن اشکای بابام ،تمام اون روزها دعا میکردم تو یک روز صبح که از خواب بلند میشی ...من رو از یاد ببری،اون مرد لعنتی بعد از چند ماه آمد و گفت باید باهاش زندگی کنم.می گفت زنم رو طلاق میدم ،می گفت من رو دوست داره،خوب من جوون بودم،اما اون روزها روز مرگ من بود،گریه گریه...همش اشک،دعا کردم سلامت باشی....چند روزی بی خبری از تو داغونم کرده بود ،اما بعد از یک هفته تو آمدی...پشت در...من شکسته شدن تورو دیدم حسام ،من صدای خرد شدن قلب تو رو شنیدم...هنوزم صدای خرد شدن تو آزارم میده ،من حسامی رو دیدم که مجنون بود و من تورو در اون لحظه دیدم که نگاهم کردی و توی چشمات هزار تا سوال بود.باور نمیکردی...تو اون قدر خوب بودی که بدی منو باور نکردی...وقتی اون مرد تورو زد...وقتی افتادی دیگه نفهمیدم...جلوش وایسادم،دلم به درد اومد ،همه وجودم به درد اومد،انگار کسی یه میله داغ فرو کرد تو قلبم ،حسام من دیگه هیچی یادم نیومد ،فقط به زور خودم رو رسوندم بالای سرت و بعد دیگه نفهمیدم ،وقتی به هوش آمدم که تو بیمارستان بودم ....با یک پهلوی شکسته،با یک تن بیمار،وقتی چشم باز کردم بابام بود و دختر خالم،اون لعنتی فرار کرد...بابام میخواست از دست شوهر خالم شکایت کنه.اما من نذاشتم .چک رو ازش گرفته بود و داد به بابام...گفته بود باشه بابت خوابیدن چند شب پیش دخترت ...یکی دو ماه بعد از رفتن تو طلاقم رو گرفتم،حسام حرفهای من جوونی و روزهای خوب رو به تو بر نمیگردونه...اما بار دلم رو سبک میکنه...یک ماه...دو ماه توی خونه بستری بودم وگرنه میاومدم تا من رو ببخشی...
بهارک بلند شد و گفت:
_بی انصاف یه بار بعد از این همه سال برگرد و نگام کن...ببین من چی شدم...
حسام بر نگشت.اما بهارک بلند شد جلو آمد درست مقابل حسام ایستاد.حسام نگاهش نمیکرد.بهارک نشست.سرش را روی پاهای حسام گذشت و گفت:
_منو ببخش...
گریه میکرد،نگاهم به حسام بود،ساکت و سرد نشست،بهارک سر بلند کرد و دقیق به چهره حسام خیره شد و گفت:
_حسام؟
حسام تکانی خورد و از جا بلند شد،مرا نگاه کرد،بهارک دو دستش را روی سینه حسام گذشت و گفت: 
_حسام ...خواهش میکنم ...منو ببخش...فقط ببخش.!
حسام رفت و درست کنار مونیتورها ایستاد،برگشت و بهارک را برای اولین بار نگاه کرد،در نگاهش هیچ نبود،بهارک چند قدم جلو رفت،گفت:
_تو بزرگی حسام..دلت بزرگه...منو ببخش...بذار بقیه عمرم رو بی عذاب زندگی کنم...از بعد از تو هر چی بود...درد بود...درد...وجدان نا آرام من... 
حسام سر تا پای بهارک را نگاه کرد،به طرف تختش رفت،خم شد و چیزی را از زیر تخت بیرون کشید،وقتی بر گشت در دستانش یک اسلحه شکاری بود به طرف بهارک گرفت،به طرفش دویدم ،گفت:
_سیامک جلو نیا!
_حسام جون ...این چه کاری..خواهش میکنم ... 
گفت: 
_من تنها این طوری میتونم تو رو ببخشم...میخوام آتیشی رو که سالها تو دلم روشنه امشب خاموش کنم. 
نزدیک بهارک رسید،گفتم:
_جون سیامک حسام جون...این کارو نکن...
گفت:
_ساکت باش سیامک...
لوله اسلحه را گذشت روی پیشانی بهارک،بهارک اشک میریخت و میلرزید.حسام سرد نگاهش کرد،بهارک گفت: 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 توسط بهارك |
,ـ نه...نه...من جای دل یه تکه آهن سرد دارم...
ـ اما مدام حرف اونو می زنی؟
گفت:
ـ تو ناراحت می شی من حرف اونو می زنم؟
ـ نه.
نگاهش را از من گرفت و گفت:
ـ کلامت تلخ سیامک...
ـ از سردرگمی شما کلافم.
نگاهم کرد و لبخند زد،همان لبخند زیبایی که دو چال زیبا گوشه ی لبانش پدیدار می کرد،گفتم:
ـ خیلی وقت بود از این لبخندا نزده بودی؟
گفت:
ـ از این به بعد می زنم.
بعد کمی مکث کرد و گفت:
ـ تو هیچ وقت خندیدی سیامک؟
از این سوالش خندم گرفت و گفتم:
ـ آره...همین الان!
آن شب هم صبح شد،حسام در اتاق من خوابید.صبح وقتی بیدار شدم،حسام نبود،سریع بالا رفتم،تمام صفحه ها روشن بود،حسام را دیدم که داخل حیاط نشسته است.سریع رفتم داخل حیاط،بلند گفتم:
ـ حسام جون!
با نگاهی ارام نگاهم کرد.لباس بیرون به تن داشت،پوشیده در لباسی تیره،که غمدارتر از همیشه نشانش می داد.گفتم:
ـ صبح بخیر!
بلند شد و گفت:
ـ صبح به خیر!
ـ سحر خیز شدی حسام جون!
گفت:
ـ هوای صبح خیلی تمیزه...
صبحانه رو در کنار حسام خوردم،مدتی بعد صبحانه بهارک را بردم بالا،هنوز خواب بود،اما با شنیدن صدای خش خش گام هایم بیدار شد،با دیدنم گفت:
ـ صبح شده؟
ـ آره.
گفت:
ـ چند روزه من اینجام؟
داشت نگاهم می کرد،گفتم:
ـ امروز روز چهارم...
بهارک نشست،کمی فکر کرد و گفت:
ـ به اون ارباب ترسوت بگو...
دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم:
ـ هی...
دستهایش را بالا برد و خندید،گفت:
ـ خیلی خوب...سگ وفاداری هستی...
ماندم چی بهش بگم،فقط نگاهش کردم،عصبی بود،حرفی نزدم و آمدم بیرون.
حسام را دیدم که آماده ی بیرون رفتن شده.با حیرت نگاهم را به نگاه سیاهش دوختم و گفتم:
ـ کجا حسام جون؟
موهایش را مرتب کرد و گفت:
ـ یه کار کوچیک دارم...زود برمیگردم...
بعد دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:
ـ می شه سوئیچ و بدی...
سوئیچ را به او دادم،دوباره گفت:
ـ سیامک من موبایلو با خودم می برم...
فقط نگاهش کردمفدیگر کم کم داشتم از کارهای حسام دو تا شاخ در می اوردم،گفتم:
ـ پس بزار منم باهات بیام!
در حالیکه خم شده بود و کفش به پا می کرد،گفت:
ـ نه...من ده دقیقه ی دیگر برمی گردم.فقط ده دقیقه...
بالای تراس ایستادم و دیدم حسام سوار ماشین شده،نباید می رفت،اما رفت،نگاهی به اسمان انداختم و گفتم:
ـ خدایا صبری بزرگ عطا کن...
چند دقیقه بعد رفتم اتاق بهارک،داشت قدم می زد،چون جا محدود بود،پنج قدم جلو می رفت و پنج قدم عقب،با چشم هایی پر اشوب نگاهم می کرد،در حرکاتش و رفتارش به همان اندازه که ترس و تسلیم بود،غرور و ناز هم وجود داشت،ایستاد و گفت:
ـ بهش گفتی؟
ـ نه.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم بهمن 1389 توسط بهارك |
مردد بودم كه حرف بهارك را به او بگويم يا نه، كه حسام گفت:
- چيزي مي خواي بگي سيامك؟
ترسيدم حرف بهارك حالش را خراب كند، گفتم: 
- آخرش رو برام ميگي؟
خودم هم نفهميدم چطور اين را گفتم، حسام لبخندي زد و گفت:
- حتما سيامك
يك ساعت بعد اصلاح شده و مرتب، روي مبلي نشسته بود، چشمانش كمي سرخ بود، گفتم:
- خوبي حسام جون؟
دستي به موهاي مرطوبش كشيد و گفت:
- خوبم!
بلند شدم و گفتم:
- اشكالي نداره يه موسيقي بذارم؟
گفت:
- نه.
لحظهاي بعد صداي موسيقي آرامبخشي در فضا پيچيد:
اي پرندهي مهاجر ... اي پُر از شهوت رفتن ... فاصله قد يه دنياس ... بين دنياي تو و من ... تو رفيق شاپركها ... من تو فكر گَلمونم ... تُ پي عطر تن سرخ ... من حديث كوه نورم ...
دنياي تو بي نهايت همه جاش مهموني نور ... دنياي من يك كف دست روي سقفِ سردِ يك كوه ... من دارم تو آدمكها ميميرم تو برام از پريا قصه ميگي ... من توي تيرهي وحشت ميپوسم برام از خنده چرا قصه ميگي ...
به حسام نگاه كردم، در فكر بود، داشت تصميمي را سبك و سنگي ميكرد، داشت تصميم ميگرفت با بهارك چه كند، آرام بود، به طرز عجيبي كه ازش ميترسيدم،مثل ديا كه قبل از طوفان آرام ميشد. بلند شدم و مقابلش نشستم و گفت: 
- حسام جون!
نفهميد. دوباره به آهنگ گوش دادم:
براي من زندگي اينه ... پر وسوسه پر درد ... يا مثل نفس كشيدن ... پر لذت دمادم ..
دوباره گفتم:
- حسام جون!
نگاهم كرد. پرسيدم:
- حالت خوب نيست؟
چشمهايش حالت خمار و غمانگيزي داشت، گفت:
- چرا خوبم.
دستانش را به طرفين باز كرد و پايش را روي پا انداخت، سرش را به عقب تكيه داد، گفتم:
- ولي انگار ...
سرش را تكان داد و گفت:
- خوبم سيامك!
گفت:
- يه قهوه آماده ميكني؟
- البته!
مدتي طول كشيد تا قهوه آماده شد و بيرون آمدم. حسام مقابل پنجرههاي شيشهاي ايستاده بود، يكي از پنجرهها را باز كرده بود، گفتم:
- سرما ميخوري حسام جون؟
گفت:
- هوا خوبِ اين خونه هواش گرفته شده ...
- موهات هنوز مرطوبه ...
برگشت و به من لبخند زد ، گفت:
- مثل يه مادر مواظب مني ...
بعد روي صندلي راحتي نشست و به آرامي تاب خورد، گفت:
- بيا اين جا سيامك ... هوا خوبه.
بساط قهوه و عصرانه رو بردم كنار حسام، خودم هم نشستم، گفت:
- تو هنوزم ميترسي سيامك؟
- از چي؟
گفت:



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم بهمن 1389 توسط بهارك |
بعد انگار فهميد با سر و صدا نمي تواند كاري انجام دهد، جلو آمد، آنقدر كه نگاهش در نگاهم گره خورد، عجب نگاهي داشت... بي خود نبود كه حسام هميشه مي گفت، اشك در چشمهاي درشتش حلقه زد و بعد بيرون آمد، مژه هاي بلند و تاب دارش تر شد، گفت: 
- بزار من برم. 
به سرعت بيرون آمدم، حسام مقابل مونيتوري نشسته و تماشا مي كرد، گفت:
- حوصله تو سر برد سيامك؟
- ترسيده حسام جون.
حسام بلند شد و مقابل پنجره رفت، ايستاد و دست هايش را در جيب شلوارش كرد، امروز لباسش سر تا پا روشن بود و واقعا برازنده ي او، بيشتر لباس هاي من و حسام را پدرش از مسافرت هاي خارج از كشورش مي آورد، با مادرش، گفت:
- سيامك!
- بله حسام جون!
- همان طور كه كف اتاق مي نشست، گفت:
- گيتارم رو مي آري؟
- اما... مي ترسم كه حالت بد بشه، اون شب يادته؟
گفت:
- نترس سيامك، بيار ديگه حالم بد نمي شه.
وقتي گيتارش را به دست گرفت، مدتي خيره نگاهش كرد و بعد با مهارت و آرامش آهنگي ملايم را شروع به نواختن كرد، حسام با هر ضربه، خاطره اي را مي ديد، منم همراه او مي ديدم، بهارك و حسام را داخل گلخانه، بهارك و حسام را داخل دانشگاه، توي ماشين، زير درخت، با صورتهاي كيكي، حسام و بهارك مثل دو تا مرغ عشق بودند... 
دست حسام بود كه روي شانه ام خورد و گفت:
- كجايي سيامك!
- اين قدر قشنگ مي زني كه آدم خيال مي كنه رفته يه جاي دور... مثل بهشت!
حسام در مقابلم بود و مستقيم نگاهم مي كرد، گفت:
- بهشت؟
سرم را تكان دادم، ادامه داد:
- اين دنيا هيچ وقت مثل بهشت نمي شه... اين جا پر از گرگه...
نمي دونم چرا يه دفعه ياد يه ترانه افتادم، زير لب خواندم:
دنياي ما خار داره--- بيابوناش مار داره--- دنياي ما بزرگه--- پر از شغال و گرگه---
حسام لبخند تلخي زد. گفتم:
- يه لحظه احساس كردم رفتم يه جاي خوب، سبك و بي وزن شدم، خاطراتم رفت، انگار روي موج بودم، فكر بهشت هميشه مستم مي كنه حسام جون!
گفت:
- تو فكر مي كني همه ي آدما مي رن بهشت؟
دستي به موهام كشيدم و گفتم:
- من خيلي اميدوارم كه برم... هيچ وقت كار بد نكردم، تا برم بهشت، خدا مهربونه حسام جون، طاقت غم بنده هاش رو نداره، خوب منم خيلي اميد دارم... 
لبخند زد و گفت: 
- سيامك تو خيلي ساده و خوب حرف مي زني... 
- زندگي رو اگه ساده بگيري ساده س... و گرنه...
بلند شدم، حسام هم بلند شد، به طرف مونيتور رفت، نگاه كردم، بهارك نشسته بود، بي صدا و غم دار، دست حسام براي خاموش كردن دراز شد، لرزش دستش را به خوبي حس مي كردم، هر دو از اتاق حسام بيرون آمديم، حسام تازه پايين نشسته بود كه تلفن زنگ زد، گوشي را برداشتم، مادر حسام بود، بعد از سلام و احوال پرسي گوشي را به حسام دادم، حسام آرام و متين با مادرش چند دقيقه ي كوتاه صحبت كرد. هنگامي كه گوشي را گذاشت، گفت:
- براي ناهار مي ريم اون جا... خيلي اصرار كرد.
حرفي نزدم، گفت:
- سيامك... اخم نكن، تو نياي منم نمي رم... مي دوني كه تو نباشي من آرامش ندارم.
از صداقت كلامش و از محبت خالصانه اش لبخند زدم، گفتم:
- اي كاش هميشه اين طور آروم و سر حال باشي!
تبسمي زيبا بر لبش نشست، گفت: 
- من مي رم حاضر بشم.
- اون دختر چي؟
حرفي نزد و بلند شد و از پله ها بالا رفت. نگاهش كردم، هنوز هم حسام برام پر از راز بود، نگاهي به ساعت انداختم، ده و نيم بود، فكرم دوباره روي بهارك چرخيد، يك دختر جوان، يك شب بيرون از خانه، حتما الان خانواده اش داشتن دنبالش مي گشتن، اگر كسي مي فهميد، به طور حتم من و حسام هر دو به جرم آدم ربايي گير مي افتاديم. اي خدا خودت درستش كن مثل هميشه!
ساعت يازده بود كه هر دو آماده ي رفتن بوديم، حسام لباس اسپرت به تن داشت، وقتي دستگيره ي در را گرفت تا بيرون برود، گفتم:
- حسام جون... 
فقط نگاهم كرد و بعد بيرون رفت و منم پشت سرش، سوز خنكي به صورتم خورد، گفت:
- درها كه باز نمي شن، برق هاي اتاق بالا رو هم خاموش كردم، خارج شدن از اون اتاقك محاله... ماهها روش زحمت كشيدم، وقتي خوب شدم اولين تصميم من ساختن اون جا بود، مثل يه دژ آهني محكمه و هيچ صدايي هم ازش بيرون نمي آد... مدتها وقت گذاشتم.
فقط نگاهش كردم. گفت:
- بريم سيامك!
بي حرف به طرف ماشين رفتم، حسام سوار شد. در تمام طول راه كه طولاني هم نبود، يك كلمه حرف نزديم، به نيم رخش نگاه مي كردم، حسام يا خيلي خوب نقش بازي مي كرد و يا واقعا حالش خوب بود، طي اين چند روز نه سر درد داشت و نه ناله، نمي دانم به خاطر وجود بهارك بود يا نقشه اي كه در سر داشت، حسام در فكر بود، حتي موقعي كه داخل حياط بزرگ معين شديم، متوجه نشد. در ماشين را باز كردم و گفتم:
- پياده نمي شي حسام جون؟
حسام به حياط نگاهي انداخت و گفت:
- اِ... رسيديم.
حسام پياده شد، نگاهي به ناديا و مادرش كه كنار در ورودي ايستاده بودند، انداخت. به طرف آنها رفت، مدتي بعد كه روبوسي و احوال پرسي آنها تمام شد، منم جلو رفتم.
كنار حسام نشستم، ناديا و مادر حسام مقابل ما نشستند، حسام نگاهش را به مادرش دوخته بود، مادر حسام در مورد كسي با او آرام صحبت مي كرد، ناديا داشت نگاهم مي كرد، هيچ وقت از نگاه هاي اين دختر خوشم نمي آمد، نگاهم را به چهره ي حسام دوختم كه صداي ناديا موجب شد باز به جهت او بر گردم، گفت:
- حالا كه حسام سر حاله تو پكري، شد يه بار ما تو رو خندون ببينيم؟
نگاهش كردم، موهايش را دوباره كوتاه كرده بود. موهاي كوتاه شده چهره اش را بچگانه كرده بود، دستي بين موهايش كشيد و با شادي گفت: 
- سيامك موهام زشت شده؟
حرفش موجب شد، لبخند بزنم، گفت:
- خوبه؟
گفتم: 
- تو كمي قاطي داري ناديا!
با اخمي ساختگي گفت:
- خوبه مثل تو اخم كنم؟
حسام نگاهم كرد، سرش را نزديك گوشم آورد و گفت:
- سيامك ناراحتي؟
- نه حسام جون!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم بهمن 1389 توسط سعيده |

آذر و خانواده اش در بندر انزلي زندگي مي كنند ولي به خاطر ماموريت پدرش كه يك نظامي است مجبور به ترك بندر انزلي شده و راهي بوشهر مي شوند.

بعد از مدتي زندگي در بوشهر كم كم به آنجا نيز خو مي گيرد و دوستاني پيدا مي كند ولي در اثر بيماري مادربزرگش مجبور مي شود براي مراقبت از او عازم زادگاه خود يعني آبادان شود.

سفر او به آبادان توسط يك هواپيماي باربري انجام مي شود و در راه ،حال دختر جوان به هم مي خورد همسفر بغل دستيش كه مرد جواني است متوجه حال او مي شود و براي بهبودي حالش به او كمك مي كند و همين باعث آشنايي آن دو مي شود در اين بين چهره ي مرد جوان براي آذر خيلي آشنا است و ...... (لازم به ذكره كه اين حوادث در دوران حمله ي عراق به ايران اتفاق مي يفته به نظر من كه رمان فوق العاده هست اگه نخونديد حتما اين كارو بكنيد)

 دانلود در ادامه ی مطلب:



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 توسط بهارك |
 چیه سیامک تو فکری؟
_ راستش داشتم به بهارک فکر می کردم. می خواستم بدونم آیا مثل این حرفهای شما هست یا نه؟
در نیم رخ چهره اش نقش یک تبسم نشست. گفت:
_ خوب هست یا نه؟
نگاهم را به حسام دوختم و گفتم:
_ راستش نمیدونم.
گفت:
_ اما برای من بود. همه چیز، وقتی با هم بودیم عشق بود و دوست داشتن دیگر هیچ. من بودم و بهارک و خدا نظاره گر ما، انگار من و اون یه آدم و حوای تازه بودیم و تنها توی این زمین، ریه های من جز در کنار بهارک قادر به دم و بازدم درست نبود، من دیگه حسام نبودم و اونم دیگه بهارک نبود. من و اون درهم حل می شدیم... چنان نزدیک که در باور کسی نمی گنجید، من و اون یه لیلی و مجنون تازه بودیم، جنون عشق در من و بهارک موج می زد و همه چیز را ویران می کرد. یک سال به همین شکل خیلی زود گذشت، انگار یک روز بود که گذشت، روزایی که با بهارک قشنگ ترین روزها بود. بعضی روزا ساعتها در سکوت همدیگر و نگاه می کردیم و بعضی روزا اونقدر می خندیدیم و حرف می زدیم که از نفس می افتادیم. با هم ترانه می خوندیم، ترانه هایی که عاشقانه بود. ترانه هایی رو که من دوست داشتم به خاطر بهارک، اون وقتا در بزرگم توی این خونه زندگی می کرد، گاهی که می رفت سفر یا می آمد خونه ما، منو بهارک و نادیا می آمدیم اینجا، بهارک حسابی با نادیا دوست بودند، همدیگر و قبول داشتن، عشق من و بهارک باورنکردنی بود، اون قدر که به بهارک اعتماد داشتم به خودم نداشتم، من هر جا می رفتم بهارک بود و بس... باورت نمی شه سیامک من وقتی توی آیینه خودم را نگاه می کردم به جای تصویر خودم بهارک رو می دیدم. من دیوانه بهارک، حاضر بودم جلوی پای اون جون بدم، من دیوانه اون لبهاش که مثل یه باغ گیلاس بود شدم، من فقط چشای آبی اون رو میدیدم که تب دار و پر از نیاز به من نگاه می کردف چشایی که برام اشک می ریخت، چشمهایی که من و می طلبید اما جرات ابراز نداشت. عشق ما رنگ و لعابش زیاد بود، داغ و سوزان... هر لحظه ممکن بود خاکستر بشم، آی... سیامک چه روزایی بود، حالا به اون اعتماد کور، به اون خوش باوریها و به اون حماقت ها می خندیدم... من قلبم رو با دو دست از سینه بیرون کشیدم و با تمام وجود تقدیم به بهارک کردم، من تمام زندگیم رو فدای بهارک کردم، اون برام مثل یه فرشته برفی بود، یه عروسک قشنگ که هیچ کس مثل اونو نداشت. گاهی از عشق اون ناله می کردم، من دیوانه شدم سیامک، نیمه شب از خواب می پریدم و با خودم می گفتم نکنه بهارک دیگه زنگ نزنه، نکنه مریض شده، دیگه خوابم نمی برد، دستم و می بردم طرف گوشی تا بهش زنگ بزنم، هنوزم بعد از این همه روز موبایلم دستش بود و من گاهی برای اینکه پدر و مادرم چیزی نفهمن یکی دیگه خریده بودم تا می اومدم بهش زنگ بزنم، می گفتم نکنه خواب باشه و چشای نازش از خواب باز بشه، اگه یه لحظه دیر زنگ می زد یا سر قرار دیر می اومد اشک توی چشام جمع می شد، اگه اون مریض می شد منم مریض می شدم، اگه دلش درد می گرفت منم اون قدر به خودم تلقین می کردم تا منم درد بکشم. بهارک برام بوی گل محمدی می داد، یه بوی خاص، ساعت من و بهارک فقط مال من و اون بود، مثل هم و دقیق، ادکلن های ما یکی بود، هر چی می خریدم ظریف ترش رو برای بهارک می گرفتم، کم کم پدر و مادرم هم فهمیدن، دوستام فهمیدن، همه این عشق ما رو تحسین می کردن، کی باورش می شد، من در پای دختری این چنین اسیر بشم، طوری که عقلم رو هم از دست بدم، تنها موجود قشنگ و دوست داشتنی زمین، من اونو با تمام وجود با ک تک سلولهایم می خواستم، چون عقیده داشتم عشق محترمه، چون آرزو داشتم بهارک همسر من باشه، مادر بچه های من باشه، بهارک اسم شب من بود و من از نفسهای اون زندگی می گرفتم... زنا خیلی عجیبن سیامک.
نگاهی به چهره حسام انداختم و گفتم:
_ حسام جون زنا مثل هندونن تا بازشون نکنی نمی فهمی چی هستن، هر چند بیشترشون کال و شته زدن.
حسام لبخند تلخی زد و از جا بلند شد، نگاهم به چهره به غم نشسته او خیره ماند، پریشان بود و در عمق روحش غصه انتظار و زخم عشق هنوز هم احساس می شد. می گفتند عشق به آدم نمی آد، اما من عشق را در نگاه سوزان و لبهای تب دار حسام دیدم. عشقی که هیچ وقت نمی دانستم چی هست. حسی غریب بود و هیچ وقت خودش را به رخم نکشید. کلام حسام زهرآگین بود، هیچ سازشی در کلامش نبود، با خودم گفتم قوس زندگی حسام هم مثل من رو به پایین...
نگاهم به هیکل مردانه حسام خیره مانده بود، برگشت و دوباره سر جایش نشست و با صدایی که پر حرارت بود ادامه داد:
_ شگرف ترین و د انگیزترین پیوستگی بین ما ایجاد شده بود، عشق ما در راز اعتکاف خود هیچ سدی را نمی شناخت، از همه چیز می گذشت و به بالاترین درجه خود می رسید، من وقتی کتابم و باز می کردم به جای مسئله ها به این مسئله فکر می کردم که ایا از بهارک قشنگ ترم توی دنیا وجود داره، به جای هر تصویر اون چشمهای ابی رو می دیدم، نادیا تونست پای بهارک رو به خونمون باز کنه، به همه اونو دوستش معرفی می کرد، من از خوشحالی بارها بارها نادیا را می بوسیدم، دیگه نمی تونستم بدون اون ادامه بدم، من بهارک رو می خواستم، هر لحظه در آرزوی آغوش او می سوختم، در انتظار وصال با او ، بهارک قشنگ حرف می زد، آروم و با لبخند، هر کسی رو با یه لبخند به طرف خودش جذب می کرد، پدر و مادرم دوستش داشتن، پدربزرگم دوستش داشت، اما هنوزم من از بهارک چیزی نمی پرسیدم، احساس می کردم به خاطر فقرش خجالت می کشد، خودش خواهش کرد که از او چیزی نپرسم. منم که طاقت ناراحتی اونو نداشتم، هر چی می گفت مل می کردم. سال سوم بودم، تصمیم گرفتم با پدرم در مورد بهارک حرف بزنم، راجع به ازدواج، می دنستم که مخالفت نمی کنن، عاشق من و نادیا بودن، اما وقتی با بهارک در مورد ازدواج صحبت کردم رنگ به رنگ شد و گونه هاش مثل گل شقایق شد، سرخ و داغ، من که چشمام دیگه کور شده بود، فکر می کردم سرخی گونه اون، لرزش بدنش و ناراحتیش و عوض کردن حرفش همه به خاطر شرمی که داره، با دیدن اون چهره داغ می شدم و قشنگ ترین حرفها رو نثارش می کردم، هزار بار قربونش می رفتم و براش عاشقانه ترین کلمات رو می گفتم...
حسام ساکت شد و من که حس می کردم یک داستان باور نکردنی را می شنوم نگاهم به لبهای حسام خیره مانده بود، صدای بغض دارش را شنیدم که گفت:
_ سیامک!
دستش را به طرفم دراز کرد، چشمانش به خون نشسته بود، گفتم:
_ بهتره بخوابی!
و سر به راه او را به طرف تخت خوابش بدم، هنگامی که روی تختش دراز کشید و قرص هایش را خورد، گفت:
_ توی اون کشو... چند تا فیلم هست، بردار ببین... مال گذشتس...
چشمهاشو بست، من اون قدر نشستم تا خوابش برد و بعد از داخل کشوی میزش فیلم ها را برداشتم و پایین رفتم، تاریخ روی جعبه فیلم ها مربوط به چند سال پیش بود، فیلم اول را داخل دستگاه گذاشتم و با کنجکاوی به صفحه تلویزیون خیره شدم... کنجکاو بودم ببینم چی می بینم...
در فضای سبز و قشنگ یک حیاط بزرگ دختر و پسر جوانی روی چمن ها نشسته بودند، پشت به دوربین داشتند اما من حس می کردم که پسر جوان حسام هست و چند ثانیه بعد وقتی به طرف دوربین برگشت، حسام را شناختم، اما این حسام داخل فیلم کجا و اون حسامی که بالا روی تخت خوابیده بود کجا، حسام در این فیلم خیلی جوان و شاداب بود، زیبا و سرحال، صدای آشنایی از پشت دوربین با آن دو صحبت می کرد، حتما نادیا بود، لحن شاد و شوخش آشنا بود، حسام خم شد و در گوش دختر که هنوز پشت به دوربین بود چیزی گفت و بعد صدای خنده شاد و بلند آنها به گوش رسید، باورم نمی شد، این حسام بود که مثل یک پرنده سبکبال می پرید و در نگاهش عشق شعله ور بود، باورم نمی شد این دختر که مثل شاهزاده ها نشسته بود بهارک باشد، اما بهارک بودف وقتی برگشت و به دوربین نگاه کرد همان چشمهای آبی را دیدم... اما بهارک هم مثل حالا نبودف انگار هر دو پیر شده بودند و این فیلم مال جوانی آن دو بوده، این حسام بود که دسته دسته گل های سرخ را می کند و روی سر بهارک پرپر می کرد، این حسام بود که چهار زانو مقابل پای این دختر نشسته بود و او ا تماشا می کرد، انگار که قشنگ ترین تابلوی جهان را تماشا می کند... انگار بت پرست بود و بهارک یک بت مقدس، حسام لباس روشنی به تن داشت و بهارک همان طور که حسام می گفت، همان که حالا می دیدم ساده بود، فیلم تمام شد و من سریع فیلم دوم را داخل دستگاه گذاشتم و منتظر شدم...
نگاهم با دقت به صفحه تلویزیون بود، چند لحظه طول کشید تا حسام و بهارک و دیدم که زیر تنه درختی نشستند و با هم هم صدا مثل دو تا پرنده توی بهار ترانه می خونند... کوهو می زارم رو دوشم... رخت هر جنگ و می پوشم... موجو از دریا می گیرم... شیره سنگ و می دوشم...
صدای بهارک قطع شد اما صدای رسا و بم حسام هنوز به گوش می خورد. چشم ماهو در میارم... یه نبردبون میارم...
صدای حسام از ته دل بیرون می آمد. با تمام وجود برای بهارک می خواند، بهارک فقط نگاهش می کرد، صدای نادیا مثل همیشه که غر می زد از پشت دوربین به گوش می رسید... اون قدر این صحنه ها کوتاه قشنگ بود که ناخودآگاه لبخند بر لبم نشست. لحظه ای بعد انگار جای نادیا و حسام عوض شد، دوربین لرزید و چیزی جز چمن نشان نداد، نادیا کنار بهارک نشسته بود، نادیا بچه سال بود... کوچک تر و لاغرتر از حالا. یک جا بهارک و حسام روی کیک گرد کوچکی خم شدند و هر دو با هم شروع به گاز زدن کیک کردند، تمام سر و صورت آن دو خامه ای شده بود و خنده بلند نادیا باعث می شد که دوربین لرزش داشته باشد. وقتی کیک به وسط رسید، نگاه بهارک و حسام در هم گره خورد، هر دو با نگاه یکدیگر را می بلعیدند، حسامی که بیمار و اخم آلود بود حالا چنان از ته دل می خندید که باورم نمی شد. فقط در تمام لحظات نگاه پر از عشق و داغ بهارک رو می دیدم که بی آنکه مژه بزند حسام را تماشا می کند، گیتار میزد، می خواند، می رقصید و از شادی فریاد می کشید. نادیا به این دیوانه بازی ها می خندید و آن دو را دست می انداخت.عجیب ترین صحنه ای که دیدم مربوط به گلخانه بود، انگار همین گلخانه مخروبه بود... حسام و بهارک وسط گلخانه نشسته بودند و نادیا هم از آن دو فیلم می گرفت، اما صدایش را به خوبی می شنیدم که آن دو را سرزنش می کرد و دیوانه می خواند، اما این گلخانه پر گل کجا و این گلخانه پر از خاک و مخروبه کجا. حسام یک قیچی باغبانی دستش بود، یکی یکی گلهای گلخانه را با بی رحمی قیچی می کرد و می امد جلوی بهارک می ریخت... کم کم مقابل بهارک پر شد از گلهای سرخ و زرد و سفید، اون قدر که روی پاها شو گرفت و دیگه گلی توی گلخانه باقی نموند اما در تمام مدت که بهارک با نگاهی عاشقانه حسام را تماشا می کرد، نادیا حسام را از پدربزرگش می ترساند اما فریادها و سرزنش های نادیا نتیجه ای نداشت، حسام همه گلها را قیچی کرد و روی سر و پای بهارک ریخت، صدای فریاد حسام رو می شنیدم که با شادی و شیطنت می گفت، می خوام امروز هیچ گلی جز بهارک توی این خونه نباشه... گلی قشنگ تر از بهارک من، روی این زمین نیست... اما من متعجب بودم نه از دیوانگی حسام، از سکوت پر از راز بهارک، از لبخند قشنگی که در تمام مدت بر لب داشت، نه حرفی و نه اعتراضی، جز نگاه و نگاه و نگاه... اما اگر این فیلم را نمی دیدم باورم نمی شد که یک آدم این همه عاشق باشد... پس چی شد اون همه عشق؟ این سوالی بود که بارها از خودم پرسیدم اما جوابی نداشتم. فقط باید منتظر می ماندم تا حسام برایم تعریف کند.
وقتی خوابیدم ساعت از نیمه شب گذشته بود، روز بعد نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم، به سرعت مشغول تهیه غذا شدم، وقتی کارم تمام شد به اتاق حسام رفتم اما حسام روی تختش نبود ، با نگرانی به اطراف خیره شدم، در کمدها باز بود، وارد کمد شدم... دست کشیدم اما بسته بود، بلند گفتم:
_ حسام جون... اون جایی؟



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم بهمن 1389 توسط سعيده |

سپیده برای ادامه تحصیل به خارج سفر میکند او در آنجا با یکی از هم دانشکده ایهایش اشنا میشود که به او چند بار کمک میکند . روزمهر دانشجوی تخصصی قلب است . آنان در سفری که به ایران میکنند با هم محرم میشوند تا در تابستان سال بعد با یکدیگر ازدواج کنند .سپیده با شنیدن خبر زلزله رودبار بلافاصله به ایران باز میگردد .ولی برای رسیدن به رودبار با ماشین تصادف میکند و فراموشی میگیرد. همه باور دارند که او فوت کرده است ولی او……

دانلود در ادامه ی مطلب:



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم بهمن 1389 توسط بهارك |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم بهمن 1389 توسط بهارك |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم بهمن 1389 توسط بهارك |
شستم تا خوابش برد، بعد آمدم پايين. برقها را خاموش كردم و با اتاقم رفتم. با صداي فرياد حسام از جا پريدم. نفهميدم چطور بالا رفتم. وقتي وارد اتاق حسام شدم، او را ديدم كه سرش را به حالت سجده روي زمين گذاشته و ناله ميكند. دستم را روي شانهاش گذاشتم. فقط فرياد كشيد و گفت:
- سيامك سرم!
چه لحظهي بدي بود. چه ميتوانستم براي او انجام دهم. جز قرص، جز دلداريهاي بيهوده. به زور بلندش كردم. چهرهاش از اشك چشمش خيس بود. از زور درد گريه ميكرد. اي لعنت به تو بهارك. اي لعنت به من كه باعث شدم تعريف كند. بيچاره حسام چه رنجي ميكشيد. چهرهاش عرق كرده بود. جوشاندهي آرامبخشي به او خوراندم. رويش پتوي گرمي انداختم و دستش را در دست گرفتم. سرد سرد بود. هنوز نالهي ضعيفي ميكرد. با صداي لرزاني گفت:
- سيامك سرم.
دستم را دو طرف سرش گذاشتم و به آرامي ماساژ دادم، گفتم:
- ميخواي بريم دكتر؟
سرش را تكان داد. مدتي گذشت تا كم كم پلكهايش سنگين شد و به خواب رفت. نميدانم چه دردي بود كه يكباره ميگرفت و بعد رها ميكرد. دردي كه حسام را با اين هيكل به زانو درميآورد و اشك به چشمان پر از غمش ميارود. خودم ديگر نخوابيدم. نزديك صبح بود، كنار پنجرهي اتاق حسام ايستادم و بيرون را تماشا كردم تا اينكه خورشيد بالا آمد و گرمي و روشني خود را با عدالت بر زمين پخش كرد.
آن روز حسام تا ظهر بيحال و رنگ پريده با چشماني آتش گرفته، روي تخت افتاده بود. انگار آن خاطرات شوم مثل يك هزار پاي موزي داخل گوشش بود و عذابش ميداد، طوري كه مجبور شدم دكتر را خبر كنم.
دكتر از اتاق حسام كه خارج شد، يك راست پايين آمد. من داخل آشپزخانه بودم و دكت كنار اپن روي صندلي بلندي نشست و دستهايش را روي سنگ اپن گذاشت، گفت:
- سيامك خيلي بدتر شده!
فقط نگاهش كردم، باز گفت:
- من مجبورم اونو ببرم.
- من چه كار ميتونم انجام بدم دكتر؟
سرش را تكاني داد و گفت:
- هيچي تو تلاشت رو كردي، بايد ...
حرف دكتر را بريدم و گفتم:
- نه دكتر اون نميتونه، يعني نميخوام بره ... حالش بدتر ميشه ...
دكتر فنجان چايش را مقابلش كشيد و گفت:
- پس حقيقت رو بگو، بگو چي شده؟
- حقيقتي نيست دكتر، ياد گذشته آزارش ميده. خيلي سعي ميكنه فراموش كنه اما نمي تونه. كاش اون لعنتي كه باعث آزارش شده از ذهنش پاك ميشد.
دكتر دستي به صورتش كشيد و گفت:
- سيامگ اگه احسان اين طوري پيش بره ...
كمي مكث كرد و بعد ادامه داد:
- يا ديوونه ميشه يا فراموشي كامل بهش دست ميده ... مثل گذشته كه فراموشي بهش دست داد.
دكتر چايش را نوشيد و از جا بلند شد در حالي كه آماده رفتن ميشد، گفت:
- من ميرم. دارو نميخواد. همون قبليها كه دادم خوبه. سعي كن بخنده، حرف بزنه، بره بيرون، موسيقي گوش كنه، باهاش حرف بزن تا چند روز بگذره. من بازم تماس ميگيرم. كاش ميرفت مسافرت.
- كار سختي از من ميخواين دكتر، حسام و خنده؟
گفت:
- سعي كن!
دكتر رفت و من گرفته و كلافه قدم ميزدم. دقايق به سنگيني ميگذشت. به اتاق حسام رفتم. به خواب عميقي فرو رفته بود. يك دستش روي پيشاني بود و دست ديگرش از تخت افتاده بود. به آرامي دستش را بالا آوردم و روي تخت گذاشت. كنار ضلع سه گوش پنجره روي زمين نشستم. پنجرههاي بلندي بود از بالا تا پايين شيشه. در فكر حسام بودم. نميدانستم كار درست كدام است. نگاهم را چرخاندم و به عكس بهارك درون قاب بالاي تخت چشم دوختم. مدتي به عكس خيره شدم. تصوير گذشتهي حسام و بهارك در مقابل چشمانم مجسم شد. كاش حسام براي هميشه فراموش ميكرد. كاش از اين همه درد و تنهايي نجات پيدا ميكرد. كاش از فكر انتقام بيرون ميآمد. ميدانستم تصميم داشت كارهايي انجام دهد. اما من در مقابل درخواست حسام چه ميتوانستم انجام دهم؟
به خاطر حسام آن روز و روز بعد را بيرون نرفتم. دكتر روز بعد هم به ديدن حسام آمد. حسام بهتر و آرامتر به نظر ميرسيد. حتي يك كلمه هم حرف نزد. انگار كه روزهي سكوت گرفته بود. فقط با نگاه غبار گرفته و غمناكش نگاه ميكرد. انگار كه هزاران درد را بازگو ميكرد. غذايي را كه برايش ميبردم به زور و بي ميل ميخورد. آن هم فقط چند لقمه. بعد هم قرصهايش را مثل يك مشت شكلات در دهانش ميريخت. چرهاش با خوردن مداوم اين قرصها پف ميكرد. نگاهش ديگر برق نداشت و آن جذبهي زيبا را نداشت. اي كاش اين بوم بد قدم از لب بام اين خانه ميپريد و همه چيز به گذشتههاي خوب برميگشت.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم بهمن 1389 توسط بهارك |
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم بهمن 1389 توسط بهارك |
از تخت پایین آمد و گفت:
- میل ندارم.
حرفی نزدم. با هم پایین آمدیم.لیوانی آب میوه برای حسام اوردم،گفت:
- من چم شد؟
- سر درد شدیدی گرفتی منم دکتر خبر کردم.با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- دکتر؟
- آره، یادت نیست، هر چند اونقدر درد داشتی که متوجه چیزی نبودی.
با صدای آهسته ای گفت:
- چیز من چیزی یادم نمی آد. تا بحال نشده من چیزی رو فراموش کنم. شده سیامک؟
- حالا آب میوه رو بخور.
حرف گوش کن، جرعه جرعه سر کشید. بعد دستی به گردنش کشید و گفت:
- ممنون.
- حسام جون خواهش میکنم انقدر از من تشکر نکن، من کاری نکردم اگرم کار تاچیزی برات میکنم، وظیفه ی من ِ. من با میل کار میکنم.
دستی بین موهای آشفته اش کشید و گفت:
- من کاری برای تو نکردم. در ضمن تو هیچ وظیفه نداری برای من کار کنی.
دقایقی بعد میز شام را آماده کردم،همیشه هشت و نیم شام میخوردیم. اما امشب دیر شد. حسام سر میز نشست، اما یک قاشق آن هم به خاطر اینکه من شروع به خوردن کنم،خورد.با خستگی غصه آوری بلند شد و گوشه ای نشست. نگاهش کردم و بلند شدم، متوجه شد، گفت:
- چرا نخوردی؟
- دیر وقته، زیاد گرسنه نیستم.
میز را جمع کردم، هنگامی که برگشتم، حسام نگاهم کرد، گفتم:
- حسام جون،من نباید اینو بگم، اما مجبورم که بگم. من دیگه از فردا نمیرم.
منظورم را به خوبی فهمید، با نگاهی سرزنش کننده نگاهم کرد. آن چهره ی ارام و اندگی گوشتالود، با آن چشمان براق و غم گرفته، در زیر سایه از غم فرورفت. ، حرفی نگفت و اعتراضی نکرد، خم شدم ودستم را روی دستش که حالا گرم شده بود، گذاشتم، نگاهش از گذشته به حال برگشت، گفتم:
- نمیخوام از من ناراحت بشی، اما امروز اگر جای من بودی، هزار بار خودم و سرزنش کردم....حالت داره هر روز بدتر میشه...من میترسم.
سرش را بالا گرفت و با لحن شمرده و آرامی گفت:
- ببین سیامک...اگه تو ناراحتی میتونی نری، اما من این کارو باید انحام بدم، چیزی نمیتونه مانع من بشه، جز...مرگ، اگه تو نری، خوب...میفهمی؟ 
سکوت کرد و نگاهم کرد، گفتم:
- نه من نمیفهمم، خودت رو توی آیینه ببین. داری خرد میشی، طی همین یک هفته به خاطر همون لعنتی که من نمیدونم کی هست و از کجا اومده،من تحمل اینو ندارم که هر روز برم و بیام و درد کشیدن تو رو ببینم، حسام جون به من بگو چرا این کار رو میکنی؟تصمیمت چیه؟درد اگه توی دل بمونه، تبدیل به استخون میشه، به من بگو.
سرش را با بی حوصلگی تکان داد و گفت:
- گفتم بهت میگم، نگفتم؟
گفتی...اما نگفتی اگه حالا خراب بشه، سیامک چه کار کنه، اگه شما طوری بشی من خودم و نمیبخشم، حتی دکتر هم منو سرزنش میکنه، خانواده ی شما هر ساعت تماس میگیرن و سراغ شما رو از من میگیرن، به من بگو، حسام جون، سیامک چه کار کنه؟
نگاهم کرد، با مهربانی، ادامه داد:
- من میفهمم ، میبینم، اما...باید این کار رو انجام بدم، ماههاس منتظرم، باید این درد بره برای همیشه. اون وقت من خوب میشم ومن دیگه اصراری برای رفتن تو ندارم.
به طرف پنجره های بلند رفت، پرده ها عقب بودند، به بیرون خیره شد، پشت سرش رفتم و به آسمان پرستاره ی قشنگ خیره شدم، گفتم:
- از من دلخوری؟
سرش را تکان داد و گفت:
- نه، من زیادی ازت توقع دارم، از آشپزی گرفته تا باغبونی این خونه روی دوش تو هست، حتی کارای شخصی من و تو انجام میدی، منو ببخش، من زیادی از تو توقع دارم. شاید در حق تو بی انصافی میکنم.
دستم را روی شانه اش گذاشتم، با اینکه قدم بلند بود اما حسام یه سر و گردن از من بلندتر بود،گفتم:
- به یه شرط میرم، دیگه از من هیچ سوالی نپرسی. در ضمن من از این تعارف شما ناراحت میشم از کار برای شما لذت میبرم.
برگشت، مقابلم و در چشمانم خیره شد،گفت:
- در مورد سوال و تعارف باشه ، اما سردرد...نمیتونم قول بدم میدونی که اینجا خرابه.
با دست روی سرش ضربه ای زد . گفتم:
- من هیچ حرفی برات نمیگم.
حرفی نزد و روی صندلی فلزی کنار پنجره نشست. گفت:
- این روزها زیادی حرف میزنم، احساس میکنم...
- توزیادی حرف نمیزنی حسام جون



ادامه مطلب...
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود