كلبه ي رمان خوانها
خلاصه ي رمان ها به همراه دانلود آنها
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان حكايت دختري است كه در خانواده ي مذهبي زندگي مي كند و عاشق پسر همسايه و مذهبيشان است ولي حركتي از جانب حسام نمي بيند براي همين در پي حضور يك مزاحم بر سر راهش عشق را با عادت اشتباه مي گيرد و ..............


دانلود در ادامه ي مطلب :



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام مرداد 1389 توسط بهارك |
سالومه در پي مرگ پدر و مادرش و وصيت پدر به خانه ي عمه اش مي رود ولي آنجا متوجه مي شود كه عمه اش از مادرش كه يك زن كولي بوده متنفر است و به دليل شباهت سالومه به مادرش او را اذيت مي كند ولي او پسري داشته كه همه از او حساب مي برند .زندگي در كنار اين خانواده باعث مي شود كه سالومه به سالار پسر عمه اش علاقه مند شود ولي.........


لينك دانلود در ادامه ي مطلب :



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 توسط بهارك |
-خوب نطقت تمام شد؟تو هیچ میدانی با این کارت چقدر به من توهین کردی؟مسئله شرط ومژدگانی شوخی بود.
وست داشتم برای تو هدیه ای بخرم و چه بهتر چیزی زا خریدم که به آن احتیاج داشتی,از کارت هیچ خوشم نیامد.تو نباید با من اینطور غریب رفتار کنی, من وظیفه دارم نیازهای خواهر کوچک وعزیزم را برآورده کنم ,حالا تا بیشتر عصبانی نشدم ویک کتک مفصل بهت نزدم بلند شو برو بخواب پولت را هم برای خودت نگه دار وسعی کن از این به بعد عاقلانه تر رفتار کنی.
محبوبه می دانست محمد با وجود قیافه خشنی که به خود گرفته زیاد هم عصبانی نیست.بنابراین میز را دور زد وبه طرف محمدخم شد وگونه او را بوسیدوبا لحنی که حاکی از صفای درونش بود گفت:
داداش جون به خدا قصد نداشتم ناراحتت کنم خودتم خوب میدونی به اندازه همه دنیا دوستت دارم ,اگر هم از روی حمافت کاری کردم که ناراحت شدی ازت معذرت می خوام.
محمد اخم هایش را باز کرد وبه محبوبه لبخند زد :خوب,چون دختر خوبی هستی این بار میبخشمت ,به خاطر خبرهای خوش امشب هم یک هدیه پیش من داری
که میخواستم فردا برایت بخرم ولی چون با این کارت به من توهین کردی وهمچنین زیاد خندیدی ,هدیه ات را هفته بعد میخرم
محبوبه دستهایش را قلاب کرد واز جا پرید.
آخ جون محمد تو خیلی خوبی ,هیچکس برادر خوبی مثل من نداره ,آنقدر خوشحالم که دلم میخوهد فریاد بکشم.
محمد از جا برخاست ودست محبوبه را گرفت واو را به سمت در اتاق هدایت کرد وبا خنده سرش را تکان داد.
نه خواهش میکنم احساسات ناخوشایندت را بروز نده با دسته گلی که امشب به آب دادم اگر توهم اینجا فریاد بزنی ,دایی باورش میشود که همه ما یک تخته کم داریم و از دادن دخترش به من پشیمان میشود. حالا برو ومثل یک دختر خوب آرام بگیر بخواب.
وقتی در اتاق به روی محبوبه بسته شد هنوز صدای خنده او فضا را پر کرده بود. محمد از صدای خنده پرنشاط محبوبه لذت میبرد , او این خواهر کوچک و شلوغ را خیلی دوست داشت.
صبح روز بعد محمد به همراه دایی برای خرید لوازمی کهاوبه آن احتیاج داشت به سطح شهر رفت کارشان تا بعد از ظهر طول کشید دایی قرار بود همان روز به شمال مراجعت کند .
ساعت شش ونیم بعداز ظهر مهتاب برادرش را از زیر قران رد کرد وپس از سفارشات لازم مبتنی بر مواظب بودن در جاده اورا بدرقه کرد .
اشک در چشمان محبوبه حلقه زده بود وبرای اینکهبقیه را ناراحت نکند. سرش را به زیر انداخته بود وکاسه آب را نگاه می کرد.
وقتی خودرو دایی از خم خیابان گذشت, محبوبه آب را پشت او پاشید وبا بغض فرو خورده ای به منزل برگشت.
محمد مدتی ایستاد سپس با آهی زیر لب آهسته گفت:خدا به همراهت دایی عزیزم وبه امید دیدار.
محمد از حمام بیرون آمد و در حالی که به سرعت حاضر میشد به ساعتش نگاهی انداخت وبا دیدن آن لبش را به دندان گرفت وسرش را تکان داد : آخ آخ دیرم شد.محبوب بدو اون بادگیر من را از کمدم بیاور.
محبوبه می دانست که عجله محمد برای رفتن به ورزشگاه برای دیدن مسابقات لیگ میباشد آن روز تیم دانشگاه با تیم منتخب استان خوزستان مسابقه داشت و او می دانست که دیدن این مسابقه چقدر برای محمد اهمیت دارددلیل آن هم فرشاد بود که عضو برتر تیم دانشگاه به شمار می رفت.
محبوبهبه سرعت به سمت اتاق محمد دوید و در عرض چند ثانیه با لباس او برگشت.عجلهمحبوبه کم از محمد نبود و هیجان و التهاب را به راحتی می شد از چهرهبرافروخته اش خواند.خوشبختانه محمد آنقدر در فکر دیر نرسیدن بود که متوجهتغییر حالت و کارهای عجیب محبوبه نشد.
وقتی محمد به ورزشگاه رسید ،چنددقیقه اس از گیم سپری شده بود با اینکه داخل ورزشگاه جمعیت زیادی نبود،امااکثر صندلی های جلو اشغال شده بود.محمد جایی در ردیف دوم پیدا کرد وبا یکنگاه بین ورزشکاران ،فرشاد را شناخت.قد بلند و اندام ورزیده ی فرشاد درلباس سفید با علامت دانشگاه ابهت خاصی به او بخشیده بود.موهای بلند و مجعداو که بر اثر واکس مویی که زده بود زیرپروژکتورهای سالن ورزش برق خاصی میزد و با هر حرکت و پرش موج خاصی در آن ایجاد می شد.
آبشاری که فرشادروی توپ کوبید وآن را مستقیم در قلب زمین حریف نشاند باعث شد موجی ازتشویق و سوت فضای سالن را به لرزه بیاندازد.محمد از کسی که بغل دست اونشسته بود نتیجه بازی را تا آن لحظه پرسید .فهمید که گیم اول برد با تیمخوزستان بوده ودر گیم دوم تیم دانشگاه امتیاز کسب کرده و در گیم سه تا بهآن لحظه تیم دانشگاه پانزده و تیم خوزستان هشت 
امتیاز دارند.محمد از خوشحالی مشتش را به کف دست دیگرش کوبید.
درزمان تعویض یکی از بازیکنان ،محمد با تکان دادن دست فرشاد را متوجه خودکرد.فرشاد نیز با لبخندی که خوشحالی او را نشان می داد ،با تکان دادن دادندست ورود او را خوش آمد گفت.با به صدا در آمدن سوت داور،بازی به جریانافتاد.
محمد از پرش های فرشاد و قدرت ضربه های او که باعث گرفتنامتیاز برای تیمش می شد احساس شعف و هیجان بی حدی می کرد .او به فرشاد ودوستی با او افتخار می کرد.بی شک فرشاد یکی از برجسته ترین عضوهای تیمبود.ضربه های او اغلب با تشویق حضار همراه بود.
گیم سوم بازی بااختلاف چشمگیری به نفع دانشگاه به پایان رسید.در بین استراحت بازیکنان فرشاد خود را به محمد رساند و در حالی که عرض از سرو رویش روان بود ونفسهای بلندی می کشید،خطاب به محمد گفت:<<دیگه از آمدنت ناامید شده بودم.>>
محمد با لبخند جذابی که حکایت از محبت و دوستی داشت گفت:<<اختیار دارید،اگر سنگ هم از آسمان می بارید برای دیدن ضربه های جانانه ات خودم را می رساندم،بابا ای ولله پسر گل کاشتی.>>
تافرشاد خواست با حالت طنز همیشگی پاسخ محمد را بدهد ،سوت داور مجال ادامه گفتگو را به آنان نداد.فرشاد با لبخند سر تکان داد و در حالی که به طرفزمین می رفت گفت:<<یادم بنداز بعد بهت بگم.>>
در گیمچهارم،تیم حریف با انجام تعویض های پی در پی سعی در جبران امتیاز های عقبافتاده داشت.همین رقابت تنگاتنگ دو تیم هیجان بازی را دو چندان کردهبود.اما عاقبت گیم چهار با امتیاز بیست و پنج به بیست به نفع دانشگاه و بابرد آنان به اتمام رسید.
تشویق طرفداران حاضر در سالن گوش را کر می کردو مانع از رسیدن صدا به صدا می شد.محمد از روی صندلی برخاست و از جایگاه تماشاچیان به دنبال فرشاد گشت.عاقبت او را دید که در بین حلقه ای از طرفدارانش گير كرده و با لبخند با آنان گفتگو مي كند.محمد با اخلاق فرشاد آشنا بود و مي دانست كه او در پي يافتن راه فراري مي باشد.همانگونه كه محمد حدس زده بود تا چشم فرشاد به او افتاد دستش را بالا كرد و به اشاره كرد و در حالي كه از ميان جمعيت حلقه زده بر دورش راهي به خارج مي گشود خطاب به محمد فرياد زد: 
-كجايي پسر؟دنبالت مي گشتم. 
محمد خود را به او رساند و پيروزي تيم را تبريك گفت.فرشاد در حالي كه با حوله اي كه روي دوشش بود عرق سر و گردنش را خشك مي كرد،لبخندي زد و پس از تشكر گفت: 
-با اينكه برديم اما آنطور كه انتظار داشتم مثل گيم اول اختلاف امتياز نداشتيم.ولي خوب مي شود تحمل كرد. 
محمد دستي به پشت فرشاد زد: 
-نه ،راستي كه عالي بود.من كه خيلي حظ كردم. 
فرشاد نگاهي به جايگاه تماشاچيان انداخت،حالت نگاهش نشان مي داد دنبال كسي مي گردد.محمد پرسيد: 
-دنبال كسي مي گردي؟ 
-آره مجيد دامادمون با فريدون پسر داييم و امير يكي از دوستان خانوادگي براي ديدن مسابقه آمده بودند،اما نمي دونم كجا غيبشون زده. 
در اين هنگام صدايي از جهتي مخالف او را به نام خواند.فرشاد برگشت و با ديدن آنان به محمد اشاره كرد. 
-بيا بريم اين تحفه ها را به تو معرفي كنم. 
محمد با لبخند سر تكان داد و همراه با فرشاد به طرف آنان رفت.مهمانان فرشاد كه از سر ووضعشان معلوم بود كه همه از طبقه مرفه هستند با ژست به خصوصي گوشه اي از سالن ايستاده بودند.فرشاد آنان را به محمد معرفي كرد. 
-ايشان آقا مجيد گل نامزد فرانك خواهرم.ايشان هم فريدون پسر دايي اينجانب و امير يكي از دوستانم. 
وبعد به محمد اشاره كردوگفت: 
-ايشان هم يكي از بهترين وعزيزترين دوستان بنده. 
محمد لبخندي زد و دستش را به طرف آنان دراز كرد و مجيد با لبخند سرش را خم كردو دستش او را فشرد.اما فريدون بي تفاوت و با كمي مكث،به طوري كه معلوم بود از اين معارفه زياد خوشش نيامده دست محمد را گرفت.اين عمل او از چشم فرشاد دور نماند.رفتار فريدون توي ذوق محمد زد اما به خاطر فرشاد بدون اينكه چيزي به رويش بياورد دستش را به طرف امير دراز كرد.امير بر خلاف فريدون با لبخند دست محمد را فشرد و از آشنايي با او اظهار خرسندي كرد و در حالي كه به فرشاد نگاه مي كرد گفت: 
-عاقبت چشم ما به ديدن جمال مبارك اين دوستتان روشن شد. 
و رو به محمد كرد وگفت: 
-فرشاد هميشه جوري از شما تعريف مي كند كه من فكر مي كردم محمد نام مستعار يكي از گرل فرندهاشه. 
از اين حرف امير همه خنديدند.فرشاد در حالي كه دستش را پشت محمد گذاشته بود خطاب به آنان گفت: 
-خوب من تا برم يك صفايي به سر وصورتم بدم لباسم را عوض كنم شما هم به اين دوست ما يه حالي بدهيد. 
وبعد به محمد نگاه كرد و گفت: 
-زود بر مي گردم. 
محمد لبخندي زد و سرش را تكان دادو با نگاه فرشاد را تا پشت در رختكن تعقيب كرد.پس از آن با لبخند به دوستان او نگاه كرد. 
فريدون آشكارا وجود او را ناديده گرفت و در حالي كه به سمت صندلي هاي كه بطور رديف كنار سالن بود مي رفت خطاب به بقيه گفت: 
-امير،مجيد تا فرشاد بيايد مي توانيم اينجا بنشينيم. 
محمد متوجه شد که فریدون از قصد نامی از او نبرده اما دلیلی برای این کار او سراغ نداشت .با خود فکرکرد فریدون چه خصومت شخصی می تواند با او داشته باشد در صورتی که این نخستین بار است که او را می بیند .چون پاسخی برای این پرسش پیدا نکرد شانه هایش را بالا انداخت و با خود گفت :بی خیال این یکی مثل اینکه با خودش درگیره محمد غرق در فکر خود بود که دست امیر را روی شانه اش احساس کرد "اقا چرا ایستاده اید بفرمایید "
محمد به امیر لبخند زد و به طرف صندلی های کنار سالن رفت .فریدون روی صندلی نشسته بود و با ژستی خاص یک پا را روی پای دیگر انداخته بود گویی روی صندلی ریاست نشسته بود محمد با بی اعتنایی به او نگاه کرد و ترجیح داد با فاصله کنار او بنشیند دو صندلی بین او و فریدون را امیر و مجید اشغال کردند.
لحظه ها به کندی سپری می شدند و اگر به خاطر فرشاد نبود محمد ترجیح می داد جمع سرد دوستان او را ترک کند و به منزل برود در فاصله ای که منتظر فرشاد بود به فکرفرو رفت او به فرشاد و تفاوتی که با این سه تن داشت فکر می کرد با اینکه فرشاد نیز از خانواده ثروتمندی بود اما اخلاق و منش او با دیگران فرق داشت به یاد حرکتهای پرغرور و نخوت فریدون افتاد فریدون قدی بلند و چشم و ابرویی مشکی داشت که اگر اخلاق زننده و پرنخوتش نبود می شد گفت جوانی خوش قیافه است اما طرز رفتار و صحبت کردنش نشان می داد که نسبت به دیگران احساس برتری می کند اما امیر به نسبت فریدون از فهم بیشتری برخوردار بود و با کسی که برای نخستین بار دیده بود جوری رفتار می کرد که گویی ارث و میراثش را خورده است !البته او هم اگر چه کبر و غرور فریدون را نداشت اما رفتارش نشان از دوستی بی غل و غش نداشت دز حرفهایش مرتب تیکه می انداخت مجید هم که پسر تاجر ثروتمندی بود به طور کلی دنیای جداگانه ای داشت و شاید به قول فرشاد که همیشه او را مجنون صدا می کرد به فکر لیلی خودش بود صدای امیر در گوش محمد پیچید و او را از فکر بیرون اورد .
"اقای ......ببخشید اسم شما چی بود ؟"
محمد با نیشخندی معنی دار به او نگاه کرد "محمد "
"ها بله ببخشید یادم رفته بود شما همکلاس فرشاد هستید ؟"
"خیر بنده هم دانشگاهی ایشان هستم "
امیر به محمد نگاه می کرد و درذهن او را ارزیابی می کرد در صورتش پرسشی خوانده می شد امیر سرش را طرف فریدون چرخاند و با او صحبت کرد و چند لحظه بهد دوباره رو به محمد کرد و پرسید :"رشته تحصیلی شما چیست ؟"
مححمد در دل گفت "رشته اش .اخه رشته تحصیلی من چه ربطی به تو دراد .محمد می دانست امیر با این لفظ قلم حرف زدن و شما شما گفتن می خواهد او را دست بیندازد .
محمد لبخندی زد و گفت "رشته من پزشکی است "
"اوه فکرمی کردم شما هم مهندسی می خوانید می شود بپرسم کدام شاخه پزشکی تحصیل می کنید منظورم پزشکی انسان و یا دام و طیور ؟"
صدای خفه خنده ای از فریدون به گوش محمد رسید و حدسش از اینکه امیر می خواهد او را دست بیندازد به یقین تبدیل شد اما محمد باهوش تر از ان بود که تسلیم شود.با لحنی خونسد و در حالی که لبخندی جذاب گوشه لبش بود گفت "والله تو همین موندم حالا که شکر خدا تو کشورمان پزشک برای انسان زیاد داریم تصمیم گرفتم دامپزشکی را انتخاب کنم ،حالا هرطور که بخواهید در خدمتتان هستم.»
امیر که انتظار شنیدن چنین پاسخی را نداشت کمی سرخ شد وبدون اینکه به رویش بیاورد سر تکان دادوبه طرف فریدون برگشت وبه ظاهر مشغول صحبت با او شد.
مجید که ناظر گفتگوی آن دو بود لبخند معنب داری زد و در حالی که سرش را به گوش محمد نزدیک کرده بود با ته لهجۀ شیرین اصفهانی گفت:«خیلی خوشم اومد،خیلی وقت بود دوست داشتم روی این پسره را کم کنم اما راستش نمی دونستم چطور.»
محمد که باور نمی کرد مجید هم بتواند حرف بزند به او نگاه کرد وبا لبخند سرش را خم کرد و گفت :« قابل شما رو نداشت .»وکم کم سر صحبت بین او و مجید باز شد.او جوانی خونگرم اما کمی خجالتی بود .صحبت با او کم کم گذر زمان را از یاد محمد برد.زمانی که فرشاد با ساک ورزشی از در رختکن بیرون آمد محمد نخستین کسی بود که اورا دید .فرشاد برایشان دست تکان داد .محمد از جا برخاست ومجید هم به تبعیت از او بلند شد .امیر وفریدون صبر کردند تا فرشاد نزدیک شود،محمد خطاب به فرشاد گفت:«چقدردیر کردی ،صدا می کردی پشتت را کیسه بکشم.»
فرشادومجیدباصدای بلند خندیدند ،فریدون باتمسخر به آن دونگاه کرد .
امیر گفت:«بچه ها اگر چیز خنده داری هست بگید تا ماهم بخندیم .»
فرشادکه هنوز می خندید گفت:«هیچی فقط گفتیم امیر.»
مجید از خنده ریسه رفت ومحمد بااینکه سعی می کرد نخندد اما چهره سرخ شده او نشان می داد که در این کار زیاد موفق نیست.
امیر از جمله کسانی بود که جنبه زیادی برای شنیدن انتقاد داشت و روی هم رفته پسربدی نبود .اما جنبه منفی او این بودکه خیلی زود تحت نفوذ شخص دیگری قرار می گرفت وبرای خوش خدمتی به او حاضر بود خودش را هم ضایع کند . حالا هم فریدون براو غالب شده بود.البته این صفت خوبی برای یک مرد نبود.

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان نمايشنامه مانند حكايت دختري است كه در پي مخالفت با پدرش براي ازدواج با پسر انتخابي پدر سعي دارد كه با دوستانش به خواستگاري پسر مناسب با شخصيت خاص برود ولي در اين بين.....




دانلود اين رمان از اينجا

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان حكايت دو دوست جدا نشدني است ولي در پي دخالت ها ي پدرانشان مجبور به جدايي مي شوند و يكي از دوستان به دبيرستان ديگري مي رود در پي اين كار يكي از دختران بيمار مي شود ولي........


دانلود اين رمان


رمز ورود:www.98ia.com

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان حكايت دختري است كه يعد از ترك مادرش توسط پدرش و بعد هم ازدواج پدر و مرگ مادر به طور كلي از مردان متنفر مي شود از طرفي تنها در خانه ي پدري اش زندگي مي كند ولي يك روز كه براي گرفتن عكس هايش رفته بود متوجه مي شود كه عكس هايش با عكس هاي مرد جواني اشتباهي شده است و اين اشتباه باعث ........


دانلود اين رمان 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان حكايت دختري است كه بعد از طلاق از همسرش براي تحصيل به فرانسه مي رود و انجا با پسري اشنا مي شود كه اخلاق كاملا خارجي دارد با تمامي بدي ها و خوبي ها تحصيل انها در يك دانشگاه باعث ايجاد يك نوع.........


دانلود در ادمه ي مطلب 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 توسط بهارك |
فصل 3 :
- چته پسرف ده دقیقه است با تو حرف می زنم اما فقط برو بر نگاه می کنی، کجایی؟
محمد با تکان فرشاد به خود آمد و با بی حواسی گفت :بله، بله گوش می دم. خوب!؟
- آره جون خودت، تو اصلاً تو دنیا نبودی چه برسه به این که حرف من رو شنیده باشی.
محمد لبخندی زد و گفت :راستش امروز کمی کار دارم باید زودتر بروم منزل، امروز دایی ام از شمال می آید، ممکن است مادر دیر از سرکار برگرددباید برای منزل کمی خرید کنم.
- خوب باشه، ظهر دوتایی از کلاس بعدازظهر جیم می شویم.
-نه من کمی زودتر می روم، در ضمن بعدازظهر کلاس ندارم، تو بمان چون دفعه قبل هم غیبت کردی ممکن است از این درس بیفتی.در ضمن اگر تونستی این جزوه ها را بده به مهران.می شناسیش که ... همان که ....
فرشاد باخنده گفت((آره بابا همون برادر ناتنی مایکل جکسون)) وبعد درحالی که ژست خاصی گرفته بود دستی به موهایش کشید وگفت:
((اوا چی میگی تو..جیگرت رو شغال بخوره..))
محمد از کاراو با صدای بلند خندید . آرام که شد خطاب به فرشاد گفت : میدونی دوستی با تو چه حسنی داره؟حسنش اینه کهادم اصلا" یادش میره چه نگرانیو ناراحتی داره!
فرشاد با همان لحن طنز همیشگی پاسخ داد:خودت میگی آدم مگه تو هم جزو اونهایی؟
محمد خندیدی وجزوه ها رو به او داد فرشاد نگاهی به جزوه ها انداخت وبعد به محمد نگاه کرد وگفت: گفتی مهمان دارید,پس با این حساب نمی توانی بیایی مسابقه مرا ببینی.
محمد با ناباوری به فرشاد نگاه کرد((آه , فردا مسابقه داری؟!مگه امروز چندم ماه است؟))
فرشاد سرش را خم کرد وگفتکدست شما درد نکند!از دوماه پیش تا بحال برای بیست و جهارم بهمن روضه می خوانم حالا میگی اروزچندم است.
محمد از کم حواسی خود سرش را تکان دادفردا ساعت چند؟
فکر می کنم شش الی هفت بعد از ظهر در سالن شیرودی.
محمد سرش را تکان داد و گفتک سعی میکنم بیایم البته حتماگمی آیم میخواهم ببینم چندتا می کاری؟
فرشاد لبخند زد باشه پس میبینمت تا بعد.
محمد پس از خداحافظی به سمت منزل راه افتاد در حقیقت کاری در خارج از منزل نداشت زیرا مادر آن روز مرخصی گرفته بود. او از صبح حال وحوصله کلاسو درس را نداشت فکرش مدام دور وبر منزل می چرخید.شب پیش نیز تا صبح بیدار مانده وفکر می کرد.با وجود بیخوابی شب گذشته احساس خستگی نمی کرد اما دلش بدجوری به شور افتاده بود.شاید هماضطراب درونی چنگ بر روحش می زد وآسایش را از او سلب می کرد.
این حالت از صبح با و بود وسعی او برای منحرف کردن ذهنش ودور کردن این احساس بی نتیجه بود.
نزدیکی منزل که رسید نفس عمیقی کشید تا احساسش را مهار کند.
دسته کیفش را محکم فشرد وبا اینکه کلید در منزل را داشت از آن استفاده نکرد.دستش به هنگام لمس زنگ منزل می لرزید.پیش از فشار دادن زنگ به ساعتش نگاه کرد.هنوز ساعتی به ظهر مانده بود و او نمی دانستدایی وخانواده اش چه وقت به تهران می رسند.
به اطراف نگاه کرد تا شاید خودرو آنان را ببیند اما یادش افتاد داییتازه خودرو اش را عوض کرده و او از مدل و شماره ان اطلاعی ندارد.
با خود گفت:تا به منزل نروم نمی توانم بفهمم آمده اند یا نه.
نفس عمیقی کشید وزنگ در را فشار داد.چند لحظه طول کشید تا در باز شد. در لحظه ورود به حیاط به سرعت چشمش به پشت در هال افتاد وبا دین کفش مردانه ای دلش از جا کنده شد.
آنقدر حواسش پرت شد که متوجه نشد فقط یک جفت کفش پشت در میباشد با قدمهایی که سعی میکرد مثل همیشه محکم ومردانه باشد گام بر میداشت ودر همان حال خود را برای رویا رویی با دایی واز همه مهم تر فرشته آماده میکرد, او تا صبح بیدار مانده بود وبا خود تصمیم گرفته بود این بار راز دلش را با فرشته درمیان بگذارد وبا گفتن کلام مقدسی او را به باغ سبز قلبش دعوت کند.محمد بارها و بارها پیش خود این کلام را تکرار کرده بود ومایل بود این بار دور از هر احساس دیگری آنرا تقدیم فرشته کند.
محمد لحظه ای پشت در ایستاد و با گفتن سلام بلندی داخل شد.
مادر نخستین کسی بود که به استقبالش آمد.چهره او متین و آرام بود اما محمد ته چشمانش حالتی را مشاهده کرد که نمی دانست آن را چه معنا کند.فرصتی برای پرسش و پاسخ نبود.
محمد آهسته پرسید:<<آمدند؟>>
مادر کیف محمد را گرفت و به آرامی سرش را تکان داد و خواست چیزی بگوید که دایی در آستانه در اتاق پذیرایی ظاهر شد.محمد با دیدن او جلورفت و با گفتن سلام در آغوشش جای گرفت.محمد منتظر بود تا فرشته و زن دایی هم از اتاق پذیرایی خارج شوند،اما وقتی دید که ازآنان خبری نیست با نگاهی پر از پرسش به مادر خیره شد.مادر مفهوم نگاه محمد را درک کرد.نفس بلندی کشید و در حالی که لبخند تلخی بر لب داشت گفت:<<دایی جان تنها آمده.>>
محمد احساس کرد آب سردی رویش ریخته شد.لبخند روی لبانش خشکید.خوشبختانه اراده اش قوی تر از آن بود که چون دختر نوجوانی رنگ به رنگ شود.در حالی که حالت چهره اش را خیلی خوب حفظ کرده بود با لبخندی نه چندان حقیقی گفت:
<<جدی،چرا؟مگر اتفاقی افتاده؟حالشان که خوب است؟>>
مادر توضیحاتش را ادامه داد و گفت:طفلی نرگس ،از قرار ناراحتی کلیه اش عود کرده و یک هفته در بیمارستان بستری بوده و حالا در منزل استراحت می کند.مهدی هم چون مأموریت داشته به تهران آمده و قرار است فردا برگردد.>>و بعد لبهایش را جمع کرد و سرش را تکان داد.
محمد با نگرانی به دایی نگاه کرد:<<حالا حالشان چطور است؟>>
<<الحمدلله بهتر است،تا خدا چه بخواهد.>>و آهی کشید.
محمد از دایی معذرت خواست تا چند لحظه او را برای تعویض لباس تنها بگذارد.به سمت اتاقش رفت.بدجوری حالش گرفته بود. احساس بدی داشت.حس کرد از درون تهی شده است.خیلی دلش می خواست تنها باشد تا کمی فکر کند و خودش را قانع نماید .اما با حضور دایی این کار درست نبود.بنابراین با وجودی که خیلی خسته و افسرده بود،اما نقاب خوشحالی به چهره زد و به سرعت به اتاق پذیرایی بازگشت.
مریم نگاهی به پسرش انداخت و در پس لبخند او دل گرفتگی اش را به وضوح مشاهده کرد.دلش برای محمد خیلی سوخت اما کاری از دستش بر نمی آمد.فقط تصمیم گرفت موضوع خواستگاری از فرشته را با برادرش مطرح کند و پیش از تمام شدن درس فرشته،او را برای محمد نشان کند تا بدین ترتیب هم دلگرمی برای محمد باشد و هم آمادگی برای مراحل بعد را پیدا کرده باشد.
محبوبه از مدرسه بازگشته بود و در اتاق پذیرایی با دایی احوالپرسی می کرد و آن قدر از نیامدن زن دایی و فرشته حیران بود که با دیدن محمد مات و مبهوت به او خیره شد.
محمد از چشمان او پی به افکارش برد و فهمید محبوبه بیشتر ازهمه برای او متأثر شده است.با خنده به طرف او رفت و در حالی که او را به طرف در هدایت می کرد با لحن آمرانه ای گفت:<<بدو دختر لباسهایت را عوض کن؛اینقدر هم از دایی سؤال نکن.>>
محبوبه هنگام خارج شدن برگشت و نگاهی به محمد انداخت تا مطمئن شود که او ناراحت نیست.
محمد که افکار محبوبه را به خوبی در چهره اش می خواند با اخم چشم غره ای به او رفت.
محبوبه در حین عوض کردن لباس خیلی پکر بود.دلش خیلی برای محمد سوخته بود.هنگام باز كردن كمد لباسش چشمش به مانتويي افتاد كه محمد براي او خريده بود.دلسوزي اش بيشتر شد.از زن دايي به خاطر اينكه با مريضي بي موقع اش مانع آمدن فرشته شده بود خيلي حرصش گرفت.اما دلش براي زن دايي هم سوخت و از ناراحتي اشك در چشمانش حلقه زد.او به خوبي مي دانست در دل محمد چه مي گذرد واز اينكه او مي توانست احساساتش را اينچنين پنهان كند به حال او غبطه خورد. 
پس از شام دايي تعريف كرد كه نرگس چطور دلش مي خواسته به تهران بيايدوديداري تازه كند.همينطور فرشته كه دلش براي عمه و بقيه خيلي تنگ شده بودوبه همه خيلي سلام رسانده وهمچنين از او خواسته كه از طرف او صورت عمه جان و محبوبه را ببوسد. 
درهنگام شنيدن اين صحبت ها،محمد به فنجان چايش نگاه مي كردومحبوبه نيز به محمد خيره شده بود.محمد سرش را بالا كردومحبوبه را ديد كه به او چشم دوخته است.با اخم نفس عميقي كشيدو با گردش چشمانش به محبوبه اشاره كرد كه به او زل نزند. 
مهدي مهندس ناظر شركتي معتبر در شمال بودوگاهي اوقات براي تهيه بعضي از اجناس مورد نياز شركت و همچنين بستن قراردادتجارتي به مركز مي آمد.اين بار يك هفته ماموريت داشت و قرار بود به اتفاق خانواده اش به تهران بيايد اما بيماري همسرش ،كه البته سابقه اي طولاني داشت باعث شد تا هرچه زودتر كارش را انجام دهد و به شمال باز گردد.مادر از بيماري مجدد نرگس كه باعث نيامدن او وفرشته شده بود احساس تاسف كرد و خطاب به برادرش گفت: 
راستي حيف شد،دلم خيلي براي زن داداش و عروس ناز خودم تنگ شده بود. 
براي نخستين بار بود كه مادر با اين صراحت فرشته را عروس خود مي خواند. 
محمد كه در حال سر كشيدن چايش بود نفهميد آن را چطور قورت بدهد و قطره اي به گلويش پريد كه باعث سرفه او شد.دايي با دست به پشت او زد و با خنده گفت: 
-خفه نشي پسرم،ما حالا حالاها با تو كار داريم. 
وبعد بازويش را روي شانه محبوبه گذاشت كه طرف ديگرش نشسته بود و در حال خنديدن بود.محمد با تواضع سرش را تكان داد.دايي بي مقدمه پرسيد: 
-محمد ،از قرار معلوم انشاالله سال ديگر درست تمام مي شود،درسته؟ 
محمد با تواضع سرش را تكان داد: 
-بله دايي جان،البته تا مقطع كارشناسي،بعد مي ماند ادامه راه كه اگر خدا بخواهد دوست دارم ادامه بدهم. 
دايي سرش را به علامت تحسين تكان داد و با رضايت لبخند زد. 
-زنده باشي پسرم،تو باعث افتخار تمام فاميل هستي. 
و سپس مكثي كوتاه كرد و گفت: 
-به اين ترتيب درس فرشته از تو زودتر تمام مي شود،درست است؟ 
محمد سر در گم به دايي نگاه مي كرد و نمي دانست چه پاسخي بدهد.به ناچارسرش را زير انداخت و با صدايي آرام گفت:-بله دايي جان،فكر مي كنم اينطور باشد. 
مهتاب به برادرش نگاهي انداخت و زمينه را براي صحبت مساعد ديد. 
-مهدي جان به نظر تو وقتش نشده كه بنشينيم و در مورد اين دو جوان تصميم جدي بگيريم؟من فكر مي كنم كه وقتش رسيده كه كمي جدي تر به اين قصيه نگاه كنيم.نظر تو چيه؟
کلام مادر اینقدر صریح و بی مقدمه بود که محمد احساس کرد سرب داغ به جای خون در رگهاش جاری است سرش را زیر انداخته بود و در خود این توان را نمی دید به ان دو بنگرد.
مهدی نگاهی به چهره نجیب و محجوب محمد انداخت وسرش را به علامت تایید حرفهای خواهرش تکان داد "چرا خواهر محمد مثل پسر خودم می ماند و من هم دوست دارم این امانت را به صاحبش برسانم "
"پس ان شاءالله حال نرگس جون که بهتر بشه ما هم خودمون رو جمع وجور می کنیم تو روز مبارکی به طور رسمی خدمت می رسیم .چطوره ؟"
"ای خواهر این حرف ها مال غریبه هاست تو که عزیز منی و خودت صاحب اختیاری ."
"باشه داداش شما لطف داری ولی بچه های این دوره توقعات دیگری دارند من باید برای فرشته سنگ تمام بگذارم مگر یک پسر بیشتر دارم "سپس اهی کشید و ادامه داد "خدا رحمت کند عباس همیشه آرزو داشت عروسی محمد را ببیند ،اما افسوس عمرش کفاف نداد تا به ارزویش برسد "
با یاد آوردن پدر سکوت جمع را فرا گرفت .در چهره تک تک حاضران می شد فهمید خاطره ای از او در ذهنشان زنده شده است .
در این میان محبوبه بیشتر از همه با به یاد آوردن پدر و روزهای خوبی که او هنوز در کنارشان بود غمگین و افسرده شد برای او که هنوز به محبت خالصانه پدر احتیاج داشت و بیش از هرکس به او وابسته بود رفتن نا بهنگامش دردناک و ملال انگیز بود محبوبه می دانست که هیچگاه غم از دست دادن او را فراموش نخواهد کرد و عظمت این فقدان را تا عمر دارد به دوش می کشد .
محبوبه به خود امد و آهی از سر حسرت کشید به خاطر اورد که وقت غم خوردن نیست اکنون که صحبت از وصل دوتا جوون بود ان هم محمد که پدر همیشه ارزوی دامادیش را داشت پس بی تردید روح پدر هم در شادی انها سهیم بود .محبوبه با این تصور افکار ناراحت کننده را از خود دور کرد و نگاهش را به سمت محمد چرخاند و او را دید که از درون خرسند است .از شادی او ناخوداگاه نفس راحتی کشید .محبوبه از ان لحظه که فهمیده بود فرشته نیامده از اینکه بی مناسبت مانتویی با پول محمد خریده دچار عذاب وجدان شده بود و حالا که می دید صحبت از عقد و نامزدی و اینجور چیزهای خوشایند است وجدانش کمی راحت شد صدای مادر توجه او را جلب کرد .
"داداش ببینم تا حالا نظر فرشته را در مورد این وصلت پرسیده ای ؟"
"اگر فرشته مخالفتی داشت فکر می کنی من اینجور راحت در مورد اینده او صحبت می کردم ؟"
"خب خدا را شکر اینجوری خیال من هم راحت تر است "
مسیر صحبت تغیر پیدا کرد اما محمد نگاهش فقط پیش انان بود و روحش جای دیگری به پرواز یا بهتر بگوییم به رقص در امده بود محمد در رویای شیرینی غرق شده بود در خیالش با لباس دامادی وارد اتاق عقد شد اتاق عقد با ستاره های رنگینی تزیین شده بود و حجله ای از تور فضای سفره عقد را مجزا کرده بود زیر حجله سفره سفیدی پهن شده بود و روی ان خنچه ای به شکل قلب وجود داشت که دو طرف ان را فرشتگانی با بالهای سفید به دست گرفته بودنند و درون ان بادام و فندق گردو شیرینی و تخم مرغ های رنگی قرار داشت زیر انداز سپیدی بالای سفره عقد گسترده شده بود و روی ان عروس رویای او در پوششی از تور و مروارید به تخت نشسته بود ،توری روی صورت عروسش را پوشانده بود و مانع از این بود که محمد روی چون ماهش را ببیند .محمد تپش قلب خود را احساس می کرد . گامی به سمت حجله برداشت که آبی به روی پایش ریخت و از صدای خنده مادر و دایی و بلندتر از همه محبوبه به خود آمد حیرت زده به آنان نگاه کرد در نظر اول تصور کرد متوجه رؤیایش شده اند و به آن می خندند ، اما به سرعت متوجه شد خنده شان به دلیل خرابی است که خودش به بار آورده است . محمد آنقدر در رویایش فرو رفته بود که متوجه نشد که لیوان را سر وته گرفته و در حال خالی کردن پارچ آب بر روی زمین است . محمد شرمزده به مادر نگاه کرد و از خجالت سرش را به زیر انداخت ، مادر با دستمالی آب ریخته شده روی فرش را خشک کرد و در همان حال گفت: «آب روشنایی است ،ان شاالله که خیر است.» وبعد بالبخند نگاهی به محمد انداخت که رنگ چهره اش براثر خجالت سرخ شده بود. برای اینکه بیشتر از این معذب نشود گفت :«محمد جان پاشو مادر ،امروز خیلی خسته شدی .»وبعد رو به برادرش کرد و گفت :«طفلی بچه ام امروز خیلی کار برای من کرده ،کلی خرید داشتم که اگر محمد نبود دست تنها نمی توانستم انجام بدهم .»
محمد می دانست مادر برای اینکه او را از خجالت برهاند این سخنان را می گوید ودردل این همه محبت را ستود.اما صدای خنده ریز محبوبه که پشت دایی پنهان شده و از خنده غش کرده بود کفرش را در می آورد .مادر متوجه شد که محمد از خنده محبوبه حسابی شاکی شده است ،اشاره ای به محبوبه کرد که سرش را به پهلوی دایی چسبانده و زیرکانه می خندید .
«حالا ببینم نوبت اون وروجکی که پیشت نشسته و حالا هم از خنده ریسه رفته برسه چکار می کنه.»
محمد شرمزده از جا بلند شد و پس از عذرخواهی از تنها گذاشتن دایی شب بخیر گفت و برای استراحت به اتاقش پناه برد .
با رفتن محمد ، مریم نگاهی به بردارش انداخت که از خنده محبوبه او نیز بی صدا می خندید . لبخندی زد و به آرامی گفت :«تا به حال ندیده بودم محمد اینقدر دست پاچه شده باشد، طفلی بچه ام...»
محبوبه که سرخ شده بود در حالی که هنوز نخودی می خندید گفت:«مامان آخر هم آب نخورد.»وبااین کلام دوباره ریسه رفت.
مهدی با لذت به محبوبه نگاه می کرد ودر همان حال سعی می کرد تا جلوی خنده اش را بگیرد اما موفق نمی شد .با محبت بازوی چپش را دور محبوبه حلقه کرد و در حالی که بی صدا می خندید دست راستش را جلوی دهانش گرفت تا خنده اش را مهار کند.
مادر نیز با خنده بی صدایی به برادرش نگاه کرد و سرش را تکان داد و خطاب به محبوبه گفت:«بسه دیگه،خوب نیست اینقدر به برادرت بخندی !بزار برای تو هم خواستگار بیاد اونوقت می بینیم تو چه کار می کنی ؟»
محبوبه با اعتراض گفت :«اِ،مامان! دایی جون یه چیزی به خواهرتون نمی گین؟»
مهدی حلقه آغوششرا تنگتر کرد و بوسه ای بر صورت محبوبه نشاند.محبوبه نیز دستش را روی دست دایی که روی دوشش بود گذاشت وسرش را چرخاند وبوسه ای بردست دایی نشاند و چشمانش را بست وبا تمام وجود محبت اورا به جان خرید.
بغضی بر گلوی مهدی نشست وبا محبت بوسه ای روی موهای نرم و خوشبوی خواهرزاده اش نشاند وبعد روبه خواهرش که در حال بلند شدن بود کرد و گفت:«مهتاب ، می خواستم چند کلمه با تو صحبت کنم ،بنشین.»
محبوبه احساس کرد که باید مادر را با دایی تنها بگذارد.بار دیگر بوسه ای بر دست دایی نشاند و انرا از دور گردنش باز کردو در حالی که بلند میشد گفت:«دایی جان ببخشید،من هم باید بروم بخوابم. فردامیبینمتان .» وبا گفتن شب بخیر از اتاق خارج شد.
پس از رفتن محبوبه مهدی نفس عمیقی کشید و گفت:«مهتاب،بچه های خوبی داری و من از این بابت خوشحالم.»
مهتاب لبخندی از رضایت به لب آورد و به نشان تایید سرش را تکان داد.مهدی سینه اش را صاف کرد و گفت:«میخواستم ترتیبی بدهی برنامه عقد این دو جوون زودتر صورت بگیرد.»
مهتاب با تعجب به برادرش نگاه کرد:«یعنی زودتر از خرداد؟ چیزی شده نکنه زن داداش...»
مهدی با دست خواهرش را به آرامش دعوت کرد «نه باور کن اتفاقی نیفتاده،من کمی نگرانم و دوست دارم زودتر تنها دخترم را به خانه بخت بفرستم،خب دیگه زمانه است دیگه نمیشود روی ان حساب کرد.»
نگرانی بر وجود مهتاب چنگ انداخته بود او مفهوم صحبت برادرش را درک نمیکرد. با چشمانی که به وضوح ترس و نگرانی در ان دیده میشد به مهدی چشم دوخته بود. البته مهدی هم این نگرانی را درک میکرد و در حالی که سعی میکرد حالت ناراحتی را در خواهرش از بین ببرد لبخندی زد و گفت:« جوری نگاهم میکنی که حرف زدن به کلی از یادم رفت،بیچاره نرگس حق داشت که میگفت مواظب باش جوری حرف نزنی کهمهتاب نگران شود.باور کن چیزی نشده ، اگر راستش را بخواهی این اصرار نرگس است .تو که میدانی او چقدر حساس و اسیب پذیر است و چقدر نسبت به آینده فرشته وسواس دارد.»
مهتاب ناراحتی را از خود دور کرد و لبخند زد و گفت:«نه داداش،من که از خدا میخواهم دست این دوتا جوان رو تو دست هم بگذارم و زودتر سر وسامانشان بدهم. اما چرا زن داداش؟ نرگس که میگفت پیش از تمام شدن درس فرشته صحبتی در این باره نشود. حالا چرا عجله دارد؟»
مهدی سر تکان داد و اهی کشید:«خواهر خودت خوب میدانی که نرگس یک بارجراحی پیوند کلیه انجام داده، این دفعه که بیمارستان بستری بود پس از ازمایشاتی که از خون وکلیه گرفتنددکتر تاکید زیادی برای مراقبت از او داشت.» در حالی که غم تمام صورتش را پوشانده بود گفت:«دکتر ناراحت کلیه پیوندی او بود که کمی نارسایی پیدا کرده است. البته من در این خصوص چیزی به نرگس نگفته ام، او همینطوری هم روحیه خوبی ندارد چه برسد به اینکه چیزی هم بفهمد اما پیش از امدنم به تهران با گریه از من خواست تا کاری کنم که تا او زنده است عروسی فرشته را ببیند.باور کن هرچه به او دلداری دادم که وضع سلامتی اش روبه راه استو جای نگرانی نیست قانع نشد و مرتب حرف خودش را میزدکه نمی خواهد دختر دم بختش بی مادر به خانه بخت برود خوب چه میشود کرد مادر است وهزار اندیشه، بخصوص با این روحیه ای که او دارد.»
مهتاب با افسوس سر تکان داد و گفت:«من حرفی ندارم،هر وقت بگویی ما به شمال می آییم تعطیلات عید خوب است یا اگر فکر میکنی باید زودتر اقدام کنیم من حرفی ندارم.»
مهدی نفس راحتی کشید:« نه همون پس از تعطیلات خوب است،در ضمن من نمی خواهم محمد در این مورد چیزی بداند،خودت که می دانی دوست ندارم این فکر برایش ایجاد شود که خودم پیشنهاد کردم تا برای خواستگاری ازدخترم زودتر اقدام کنید، نمی خواهم بعدها برای دخترم سرکوفت ایجاد کنتم، هر چند که می دانم محمد...
مهتاب کلام برادرش را برید و گفت :محمد غلط می کند چنین فکری کند، درضمن مطمئن باش چنین حرفی نمی زنم تا رویش زیاد شود. و با به یاد آوردن صحنه چند دقیقه پیش لبخندی زد و خطاب به برادرش گفت :طفلی بچه ام اگر بفهمد،از خوشحالی پس می افتد، ندیدی چند دقیقه پیش چطور هول شده بود.
مهدی لبخندی زد و سرش را تکان داد و در حالی که از جا بر می خاست چشمانش را بست و گفت : خدا را شکر
محمد در اتاقش روی صندلی نشسته بود و آرنجش را به میز تکیه داده بود و سرش را روی دستش گذاشته و در فکرش از اینکه چون دختر دم بختی اختیار از کف داده بود خود را سرزنش می کرد.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که تقه ای به در اتاق خورد.محمد از جا بلند شد و گفت : بفرمایید.
در اتاق باز شد و محبوبه در آستانه آن نمایان شد. محد یک ابرویش را بالا انداخت و با سر اشاره کرد تا داخل شود. محبوبه با چشمانی که می خندید به محمد نگاه کرد: مزاحم که نیستم؟
محمد نگاه با جذبه ای به او کرد: مزاحم که نه، ولی خیلی از دستت عصبانیم.
محبوبه با تعجب گفت: عصبانی !؟ چرا؟
- که چی هه،هه،هه
- به خدا دست خودم نبود، آخه نمی دونی چقدر با نمک شده بودی. و دوباره خندید.
محمد چپ چپ به او نگاه می کرد.محبوبه دستش را جلوی دهانش گرفت تا جلوی خنده اش را بگیردو بعد با حالت پوزش خواهانه ای به محمد نگاه کرد و سرش را به علامت عذرخواهی تکان داد. اما ته چشمانش هنوز حالت خنده داشت.محمد می دانست هر کاری کند نمی تواند خنده را از وجود خواهر کوچک و با نشاطش بگیرد.او نیز قصد نداشت هیچوقت این کار را بکند.محمد چرخی زد و روی صندلی نشست و در حالی که ژست رئیس مابانه ای گرفته بود خطاب به محبوبه گفت : مثل اینکه کار داشتی؟
محبوبه لبش را به دندان گرفته بود تا مبادا بخندد، قدمی جلو رفت و جلوی میز روبروی محمد ایستاد و بعد دستش را به طرف او دراز کرد.محمد به دست او نگاه کرد که بسته ای اسکناس تا نخورده در آن بود.به چشمان او نگاه کرد و به نشانه پرسش سرش را تکان داد : این چیه؟
محبوبه لبخندی به او زد و گفت :من چند روز پیش گفتم دایی و زندایی و فرشته.اما او نیامد بنابراین مژدگانی که قرار بود به من بدهی خود به خود باطل شد.حالا این پولی است که برای خرید مانتو جمع کرده بودم.هرچند که تمام آن مبلغ نیست ولی سعی می کنم بقیه آن را خیلی زود بدهم.محمد انگشتش را به لبهایش فشار می داد و با حالت بخصوصی به محبوبه خیره شده بود.محبوبه می دانست محمد هرگاه از چیزی عصبانی شود چنین حالتی به خود می گیرد . او می دانست محمد ناراحت است اما دلیل آن را نمی فهمید.با نگاهی متعجب و گیج با خود فکر کرد چکار کرده که محمد را اینقدر عصبانی کرده است.با ترس و حیرت به او نگاه می کرد تا خودش علت ناراحتی اش را توضیح دهد.
محمد پس ازچند لحظه که به محبوبه خیره شده بود ، به سخن آمد .
__________________

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم مرداد 1389 توسط بهارك |
دانلود كتاب دالان بهشت

حكايت دختري است كه در 16 سالش عقد مي كند ولي به دليل بجه بازي از نامزدش بعد 2 سال جدا مي شود در حالي كه..............




downlod

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مرداد 1389 توسط بهارك |
بارها غیر مستقیم به او اشاره کرده بود که فرشته امانتی در دست ماست که به موقع باید به صاحبش تحویل داده شود.اکثر اوقات به هنگام گفتن این کلام نگاهش را به او میدوخت.
با اینکه تمام شواهد نشان از این داشت که فرشته از آن اوست با این حال محمد نگران بود. او فرشته را حق خود میدانست , اما تاکنون در مورد علاقه اش با او صحبتی نکرده بود .
هر بار تصمیم میگرفت به او ابراز علاقه کند وبا خود شرط می کرد با دیدن او شرم وتعصب را کنار بگذارد وبا کلامی محبتش را بیان کند, اما به محض دیدن او غیرت وتعصب فامیلی جای احساسات عاشقانه را پر میکرد وزبان او را برای بیان مکنونات قلبش می بست. فقط امیدوار بود این شعله فروزان محبت که در قلب او در خال سوختن است , نیمی از آن در قلب فرشته هم جریان داشته باشد. محمد عقیده داشت عشق قلبی بهتر از عشق زبانی است , اما غافل از اینکه فرشته این طور فکر نمی کرد وسکوت محمد را به بی اعتنایی وغرور او تعبیر میکرد.
فرشته دختر محجوب وساکتی بود که قلبی از آتش داشت واین دوگانگی در پس چهره آرام ومتینش مدفون بود . او دختری حساس و دقیق بود که مسائل را از دید خود تجزیه وتحلیل می کرد.
محمد کلافه وسردر گم از روی تخت بلند شد وتاریکی اتاق شروع کرد به قدم زدن. محیط اتاق برایش چون قفس شده بود و در آن احساس خفگی وبی قراری میکرد به طرف میز کارش رفت ودستهایش را به آن تکیه داد. در این لحظه چشمش به تقویم روی میز افتاد. در نور کم رنگ چراغ خواب روزهای باقی مانده تا پنج شنبه را ورق زد:فقط 5 روز دیگر مانده بود . 
از حرص با مشت روی میز کوبید،از صدای ایجاد شده توسط دستش بر میز خودش نیز جا خورد.سرش را بلند کرد و به در اتاق چشم دوخت.امیدوار بود این صدا باعث بیداری مادر نشده باشد.پس از چند لحظه که مطمئن شد از بیرون صدایی شنیده نمی شود به طرف تختش رفت تا آن چند ساعت باقی مانده به صبح را کمی استراحت کند.

فصل دوم :
فرشاد روی کاناپه اتاق نشیمن نشسته بود و مشغول تماشای مسابقه فوتبال بود.خانه در سکوت محض فرو رفته بود و جز صدای تلویزیون که آن هم صدای بلندی نداشت صدای دیگری به گوش نمی رسید،با اینکه فرشاد خود جزء تیم والیبال دانشگاه بود،اما فوتبال را دست داشتنی ورزش می دانست و آنچنان با لذت به مسابقه دو تیم خارجی نگاه می کرد که اگر توپ هم زیر گوشش منفجر می شد او توجهی به آن نمی کرد.
فرانک کلاسور به دست وارد منزل شد و به فرشاد سلام کرد.فرشاد در حالی که به تلویزیونچشم دوخته بود با سر پاسخ او را داد.
فرانک به فرشاد که محو تماشای مسابقه فوتبال بود نگاهی انداخت و پرسید:<<مجید زنگ نزد؟>>
فرشاد هیچ نگفت ،در واقع صدای او را نشنید که بخواهد به آن پاسخ دهد.
فرانك با صداي بلند تري پرسش خود را تكرار كردو فرشاد نگاهي كوتاه به او انداخت و پرسيد: 
-چيه،چي مي گي؟ 
-هيچي پرسيدم مجيد زنگ نزد؟ 
-نه ،نمي دانم،شايد زنگ زده،هيس ببينم چي شد..... واي خداي من......آخ بازهم كرنر. 
فرانك با حرص نفس عميقي كشيد و به طرف اتاقش در طبقه بالا رفت.در همان حال با خود غر مي زد: 
-اه،امان از اين مردها كه وقتي پاي تماشاي فوتبال مي نشينند خودشان رو هم فراموش مي كنند،چه برسه به همسر و زندگي شان،خدا كند مجيد اينطور نباشد. 
هنوز به وسط پله هاي مارپيچ نرسيده بود كه زنگ تلفن باعث شد به طرف آن نگاه كند.تلفن درست كنار دست فرشاد روي ميز بود.فرانك به خيال اينكه فرشاد گوشي را بر مي دارد چند پله بالاتر رفت،اما صداي تلفن را شنيد كه بي وقفه زنگ مي زندو فرشاد توجهي به آن ندارد،به طرف او برگشت.او را ديد كه بي خيال مثل اينكه هيچ صدايي نمي شنود به صفحه تلويزيون چشم دوخته است،از همان جا با صداي بلندي فرياد زد: 
-د گوشي را بردار ببين كيه. 
فرانك فكر كرد فرشاد آنقدر در مسابقه غرق شده كه هيچ صدايي را نمي شنود اما بر خلاف تصورش فرشاد با خونسردي و با صداي آرامي گفت: 
-من منتظر تلفن كسي نيستم. 
فرانك با حرص گفت: 
-چون منتظر تلفن كسي نيستي نبايد به آن جواب بدهي؟ 
فرشاد نيشخندي زد و به فرانك كه همچنان روي پله ها ايستاده و منتظر بودتا او گوشي تلفن را بردارد نگاهي انداخت. 
-عيب ندارد خودش قطع مي شود،اما من فكر كنم تو گفتي قرار است مجيد زنگ بزند. 
به صفحه تلويزيون خيره شد ولي همچنان لبخند مي زد. 
فرانك با شنيدن نام مجيد به سرعت از پله ها پايين دويد تا پيش از آنكه تلفن قطع شود آن را جواب دهد.فرشاد با گوشه چشم نگاهي به او انداخت و پوزخندي زدو دوباره به تلويزيون چشم دوخت.دقايق تلف شده آخر بازي بود و تيم فوتبالي كه يك گل عقب تر از تيم حريف بود تلاش مي كرد تا در لحظه هاي آخر بازي با تمركز در كنار دروازه تيم حريف گل بزندتا بتواند با نتيجه مساوي بازي را به پايان برساند.ضربه هاي توپ كه چپ و راست به تيرك دروازه مي خورد تيم برتر را گيج كرده بود.فرشاد به طرفداري از تيم برتر اميدوار بود كه گلي به ثمر نرسد.عاقبت دقيقه هاي تلف شده بازي به پايان رسيد و تيم بازنده نتوانست كاري پيش ببرد. 
فرانك كيفش را روي مبل پرت كرد و گوشي تلفن را برداشت. 
-بله بفرماييد؟...بله شما؟...گوشي. 
فرانك با حرص گوشي را جلوي صورت فرشاد گرفت.فرشاد سرش را بلند كردو به او نگاه كرد.چهره فرانك خيلي عصباني بود. 
فرشاد سرش را تكان داد 
-چيه،چي شده؟ 
فرانك نفس عميقي كشيدو به گوشي اشاره كرد 
-مثل اينكه با جنابعالي كار دارند! 
فرشاد ابروانش را بالا برد و لبخند موذيانه اي بر لب آورد.گوشي را از فرانك گرفت 
-بله بفرماييد. 
صدايي از آن طرف سلام كرد.صدا براي فرشاد آشنا نبود.به نشانه تمركز لبانش را به هم فشار دادو چشمانش را تنگ كرد.در اين هنگام چشمش به فرانك افتاد كه با خشم همچنان بالاي سرش ايستاده بود.فرشاد گوشي را برداشت و با چرخشي پشت به او كرد.فرانك با اين كار متوجه شد که باید او را تنها بگذارد در حالیکه کیف و کلاسورش را بر میداشت با حرص گفت "واقعا که ..."و بعد با قدمهایی که باحرص آنها را بر سطح پارکت هال می کوبید به طرف طبقه بالا راه افتاد . 
فرشاد از حرکت فرانک خنده اش گرفت .صدای پشت گوشی گفت :"چرا جواب نمی دهید ؟" 
فرشاد پاسخ داد "داشتم فکرم را متمرکز می کردم تا بینم که آیا قبلا هم صدای شما را شنیده ام ." 
"خوب نتیجه ؟" 
"نه شما اولین باری است که از پشت تلفن با من صحبت می کنید " 
" فکر نمی کنید اشتباه می کنید ؟" 
با این کلام فرشاد به فکر فرو رفت .صدا به نظر خیلی آشنا می رسید ،اما فرشاد نمی توانست صاحب صدا را تشخیص دهد صدا ادامه داد "چه زود یادتون رفته " 
فرشاد حواسش را جمع کرد تا صدا را که فکر می کرد آن را جایی شنیده به خاطر بیاورد در یک لحظه می خواست نامی را به زبان بیاورد اما با خودش فکرکرد ممکن است اشتباه کرده باشد .بنابراین گفت "یادم که نرفته ولی لازمه صحبت معرفی می باشد ." 
"بله حق با شماست .روزی که به نمایشگاه کتاب تشریف میبردید را به خاطر دارید ؟" 
"اه بله بله یادم آمد شما شراره ...." 
"چه خوب این نام را بخاطر سپردید اما مثل اینکه شماره تلفن شما کف دست من نوشته شد .بنده نسرین هستم دختر خاله شراره " 
فرشاد لبهایش را به هم فشار داد و سرش را تکان داد و با خود گفت "عجب اشتباهی .او انقدر تجربه داشت که بفهمد هیچ دختری دوست ندارد جای دیگری گرفته شود.لحن نسرین هم با کنایه بود این را ثابت می کرد فرشاد بدون اینکه نسرین راببیند می دانست با گفتن این مطلب چه احساسی دارد .فرشاد بدون اینکه به روی خود بیاورد با لحن نافذی گفت "خب شما حالتون چطوره .خیلی خوشحالم صدایتان را می شنوم " 
"ممنون من خوب هستم شما چطورید راستس حال دوستتون خب شد ؟" 
فرشاد از یادآوری اون روز خندید گفت " بله بله حالش خیلی خوب است ما از همان راه یکراست به کلینیک گفتار درمانی رفتیم و او را مداوا کردیم .خوب شما از خودتان بگویید آن روز خوش گذشت ؟" 
"نه چندان شاید اگر با شما به نمایشگاه می آمدیم بهتر بود چون خیلی زود برگشتیم " 
"مهم نیست وقت زیاد است .می توانیم روز دیگری به نمایشگاه دیگر برویم " 
"اتفاقا ما هفته دیگر چند کلاس نداریم و من می توانم ترتیبی بدهم که برای تفریح به پارک برویم " 
فرشاد از اینکه نسرین با این سرعت و صراحت قراار ملاقات می گذاشت متعجب شد .نمی دانست چه بگوید به ناچار لبخندی زد و گفت "هر وقت شما وقت داشته باشید ما حرفی نداریم " 
"منظورتان شما و دوستتان محمد است ؟" 
"بله چطور مگه ؟" 
"ولی مثل اینکه دوستتان زیاد خوش اخلالق نیست " 
فرشاد با لبخند پاسخ داد "نه اتفاقا محمد یکی از با اخلالق ترین مردهای دنیاست .اگر او را بشناسید با من موافق می شوید."
«امیدوارم این طور باشد. پس قرارمان شد دوشنبه ساعت دو بعدازظهر ،همان جایی که دفعه قبل همدیگر را دیدیم ، اوکی.»
«بله ،من حرفی ندارم .»
«خب من از بیرون تلفن می کنم و تا شیشه باجه نشکسته با شما خداحافظی می کنم .خداحافظ تا بعد .»
«خداحافظ و به امید دیدار»
فرشاد گوشی را سرجایش گذاشت و به فکر فرو رفت .از اینکه این بار تعیین کننده ملاقات کس دیگری بود ، آن هم یک دختر ، لبخندی برلبانش نشست .سعی کرد شراره را به خاطر بیاورد ، اما فقط رنگ چشمان اورا به یاد آورد آن هم به دلیل این که رنگ چشمان شراره او را به یاد شیوا می انداخت .ناگهان از به یاد آوردن شیوا اخمهایش درهم شد . قرار بود ده ونیم صبح به او تلفن کند و حالا که ساعت چهارو نیم بعدازظهر بودتازه یادش افتاده بود .آن هم اگر نسرین زنگ نمی زد معلوم نبود کی به یادش می افتاد .فرشاد از کم حواسی خود سرش را تکان داد . گوشی تلفن را برداشت تا شماره بگیرد ،اما هنوز چند شماره بیشتر نگرفته بود که فرانک چون اجل معلق از بالای نرده سرش را خم کرد و با عصبانیت گفت :«فرشاد چه خبرته ؟»
فرشاد با خونسردی که می دانست فرانک را دیوانه می کند گفت :«چیه ، چه خبره ؟»
«من منتظر تلفن مجید هستم ،اینقدر خط را اشغال نکن .»
فرشاد نگاهی به فرانک انداخت که تا سینه به طرف پایین خم شده بود و گفت :«واسه همینه می خواهی خودکشی کنی؟خوب به اون یکی خط تلفن می زنه ، اینکه دیگه گریه نداره .»
«بی نمک ،اون خط دوروزه که به علت کابل برگردان قطع است ، اذیت نکن گوشی را بگذار.»
«متأسفم که نمی توانم به خواسته ات جواب مثبت بدهم ، تلفن مهمی دارم .»
فرانک با اخم به فرشاد نگاه کرد و با کنایه گفت :«آره می دونم خیلی مهمه!»
فرشاد بدون اینکه حرفی بزند شماره را گرفت وپاهایش را روی هم انداخت و در مبل فرو رفت ..فرانک که دیگر نمی توانست کارهای فرشاد را تحمل کند و از طرفی کاری هم از دستش برنمی آمد، به اتاقش برگشت و در اتاقش را محکم به هم کوبید .
همانطور که فرشاد حدس می زد شیوا خودش تلفن را جواب داد ، فرشاد گفت :«سلام.»
شیوا با شنیدن صدای اوبا عصبانیت شروع به گله گذاری کرد :«ببینم بچگی هایت هم همین طور قول می دادی ؟»
«سلام کردم .جواب سلام واجب است می دونی که ...»
«سلام.ببینم قرار بود ساعت چند زنگ بزنی ؟»
«باورکن یادم نرفته بود ولی گرفتار شدم.»
شیوا بالحن گله مندی گفت :«آره اینم از اون حرفهاست.»
«نه باور کن اگر تصادف نکرده بودم با کله خودم را به باجه تلفن می رساندم.»
این حرف ناگهان از دهان فرشادپرید .او می خواست دلیل موجهی برای فراموشی اش بتراشد و بهتر از اینکه بگوید تصادف کرده چیزی به خاطرش نرسید . با شنیدن خبر تصادف لحن شیوا تغییر کرد.
«فرشاد از کجا تلفن می کنی ؟حالت چه طور است ؟»
فرشادمتوجه شد شیواحرفش را باور کرده است.دستی به موهایش کشید ودنبال کلامی میگشت تا بعد لو نرود.
شیوا بار دیگر پرسید:«فرشاد تو حالت خوب است؟حرف بزن خیلی نگرانم کردی!»
«نترس طوریم نشده فقط یکم پایم.....»
شیوا نگذاشت او حرفش تمام شود و با ترس فریاد زد:«وای،خدای من،راستی راستی پایت شکسته؟تصادف کرده ای؟»
فرشاد هول شد .فکر نمی کرد واکنش شیوا نسبت به این خبر اینطور باشد.
«نه بابا چیزیم نشده من گفتم فقط یکم پایم درد گرفته حالا چرا جیغ می کشی؟باور کن حالم از تو هم بهتره..»
شیوا کمی آرام شد و با لحن نگرانی گفت:«پس امروز می ایم دیدنت،منزل هستی؟»
فرشاددست وسرش را تکان داد و با خود گفت:«حسابی خراب کردی» و با لحنی که فکر میکرد شیوا را از تصمیمش منصرف کند گفت:«من حالم خوب است باور کن حالا خودم می ایم تا تو مطمئن شوی.»
«فرشاد تو مطمئن هستی که حالت خوب است؟»
اگر تو از دست من عصبانی نشوی حالم از تو هم بهتر می شود.»
«فرشاد.....»
«چیه عزیزم؟»
«کی ببینمت؟»
«هروقت که تو بخواهی فردا خوب است؟»
«نه فردا پاپا از انگلیس می آید،از صبح خیلی کار سرمان ریخته،شب هم که باید برویم فرودگاه،پس فردا خوبه؟»
«آره عزیزم خوبه»
«پس چی شد؟ پس فردا ساعت 3 بعد از ظهر کنار در موسسه زبان.یادت که نمی رود؟»
«نه می آیم.»
«فرشاد مواظب خو

گوشی تلفن دست فرشاد مانده بود و خیره به روبرو نگاه می کرد. صدای سوتی که از گوشی برخاست فرشاد را به خود اورد.آن را سر جایش گذاشت و به تلویزیون نگاه کرد.پس از چند لحظه از جا برخاست و تلویزیون را خاموش کرد
دت باش، باشه؟»

فرشاد لبخندی زد و گفت :«باشه سعی میکنم مواظب خودم باشم. خدا نگهدار.»
 و از منزل خارج شد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان حكايت دختري است كه براي ديدن خواهرش به همراه مادرش به كشوري كه او در أن زندگي مي كند مي رود ولي كمي دير مي رسد .كمي قبل از رسيدن او خواهرش بعد از ألوده كردن شوهرش او را ترك كرده بود بعد از مدتي مي فهمند كه خواهرش به خاطر استفاده ي بيش از اندازه از مواد فوت كرده است به اين ترتيب عملا او از دختر خواهرش مواضبت مي كند  بعد از فوت مادرش او  و شوهر خواهرش تصميم به بازطشت به ايران مي كيرند و او از همان اولي كه برادر امير رضا شوهر خواهرش را مي بيند عاشق او مي شود ولي مشكل اين بود كه او خود را به جاي خواهرش همسر امير رضا معرفي كرده بوى ولي.......................


دانلود

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مرداد 1389 توسط بهارك |
محمد وقتی به خود امد متوجه شد محبوبه با حالت متفکری به او خیره شده است .برای اینکه از زیر بار نگاه او خلاصی پیدا کند چرخی زد و برای رفتتن به اتاقش پشتش را به او کرد.در حالی که سعی می کرد صدایش حالت عادی داشته باشد گفت :"عجب رو دستی خوردم ،برای خبری که عاقبت خودم می فهمیدم باید تاوان سنگینی بدهم ". 
با اینکه محبوبه می دانست محمد جدی نمی گوید و برای شنیدن چنین خبری حاضر بود چند برابر هم خرج کند اما با نگرانی گفت "ببینم هنوز سر حرفت هستی ؟" 
محمد پیش از بستن در اتاقش لبخند زد "اره خواهر کوچولو ی خوش خبر ،همین امروز بعد ار ظهر "و در اتاقش را بست تا فریاد شادی محبوبه که ههال را روی سرش گذاشته بود سر او را نبرد . 
محمد به اتاقش پناه برد و بدون اینکه لباسش را عوض کند روی تخت دراز کشید و دستانش را زیر سرش گذاشت باردیگر خبر را مرور کرد .دایی و زن دایی و فرشته .....فرشته .....فرشته ...وای چه خبر دلچسبی بود و به خاطر آ« حاضر بود تمام دارایی اش را به عنوان مژدگانی بدهد .از تصور دیدن فرشته از خود بی خود شده بود زیررا او را با تمام قلب و احساسش دوست داشت .محمد نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست . 
با وجودی که محمد جوان نجیبی بود و تا کنون در مورد علاقه اش کوچکترین حرفی نزده بود اما برای تمام اعضای خانواده آشکار بود که فرشته قسمت مسلم اوست و کسی در این مورد شک نداشت . محمد می دانست با تمام شدن دانشگاه م یتواند به آرزو ی دیرینش برسد که همان وارد شدن به جامعه مقدس پزشکی بود .همچنین می دانست دیری نخواهد کشید که با اتمام درس فرشته می تواند برای خواستگاری او اقدام کند . این برای او انتظاری طاقت فرسا و در عین حال شیرین بود .البته در این انتظار نه تنها محمد بلکه تمام اعضای خانواده سهیم بودندن .از جمله مادر محمد که خیلی دوست داشت هر چه زودتر عروس زیبایش را به منزل بیاورد .حتی مهدی و نرگس ،پدر و مادر فرشته نیز محمد را داماد خود می دانستنند و به وجود او افتخار می کردند .با وجودی که این علاقه و احساسات را پیش فرشته ابراز نمی کردند ،اما فرشته نیز به خوبی می دانست که تنها آرزوی پدر و مادرش این است که او ومحمد با هم ازدواج کنند .شاید فرشته هم می دانست که محمد شیفته و شیدای اوست و شاید او نیز آرزویش بود که همسری مانند او داشته باشد که گل سر سبد فامیل است .اما کسی چه می دانست سرنوشت برای آن دو چه خواسته است . محمد فقط امیدوار بود و خود را به دست تقدیر سپرده بود.او فرشته را در رویایش میدید و تصویر زیبای اورا در ایینه قلبش تماشا میکرد.فرشته به راستی جواهری کمیاب بود .پوست صورتش لطیفی و سپیدی گل یاس را به هیچ می انگاشت. 
چشمان ابی تیره اش به رنگ ابی دریای شمال در سپیده صبح بود .لبانش چون غنچه ای ناشکفته بود وموهای طلایی وبلندش به تلالو خورشید طعنه میزد. فقط کسانی که اورا دیده بودند میتوانستند اورا چنین توصیف کنند. فرشته به راستی زیبایی نفسگیری داشت و به حقیقت چون فرشته ای بود که از اسمان به زمین امده باشد.حرکاتش به قدری موزون وارام بود که گویی حدی برای ان نمیشد تصور کرد. البته نه فقط زیبا،بلکه جذابیت خاصی داشت که می توانست به راحتی روی دیگران تاثیر بگذارد.از همه مهمتر متانتی در وجود و رفتارش بود که دیگران را مجذوب حالتها و رفتارش میکرد.مهدی و نرگس،تنها دخترشان را به قدر دنیا میپرستیدند و تمام سعی خود را میکردند تا اورا راضی و خوشبخت ببینند.از نظر ان دو محمد تنها کسی بود که میتوانست فرشته را خوشبخت کندو بر همین اصل تمام خواستگاران او بدون اینکه حتی به منزل راه پیدا کنند یکی یکی جواب میشدند.محمد نیز در این بین خود را بی رقیب می دید. 

محمد انقدر در تفکراتش غرق شده بود که نفهمید کی چشمانش گرم شده و به خواب عمیقی فرورفته است. 
وقتی از خواب برخواست ساعت چهار بعد از ظهر بود.با اینکه مدت زیادی نخوابیده بود اما از سستی و کرختی که اکثر اوقات بعد از خواب به او دست میداد خبری نبودو احساس سرحالی و نشاط میکرد.از اتاقش که بیرون رفت از سر و صدای اشپزخانه متوجه شد مادر به منزل برگشته است ومشغول تدارک شام شب میباشد. پله ها را دوتا یکی پایین امد و به طرف اشپزخانه رفت و در استانه ان مشغول تماشای مادرش شد.مهتاب از سایه ای که جولوی در افتاده بود سرش را بلند کرد و با دیدن محمد لبخند زد: 

«ساعت خواب پسرم» 

«سلام خسته نباشی مامان.» 

«سلام عزیزم متشکرم چه عجب!» 

«چطور؟» 

«وقتی امدم دیدم خوابی» 

«اره امروز کمی خسته بودم راستی مامان امروز این وروجک را نمیبینم؟» 

مادر متوجه منظور محمد شد .با خنده گفت:«محبوبه را میگوی؟ بچه ام رفته خونه دوستش مهناز.در ضمن به من گفت به محمد بگو تا من بیایم حاضر باشه برویم بیرون.» 

محمد با لذت خندید:«امان از این ته تغاری شیطون،میبینی مامان چجوری بلده منو سرکیسه کنه.» 

مادر موضوع را میدانست ،زیرا محبوبه به او گفته بود،اما میخواست ا ز زبان محمد جریان را بشنود.با لبخندی دلنشین سرش را تکان داد و گفت :«خیر باشه چه خبره؟» 

«هیچی از محبوبه رودست خوردم سر امدن دایی جان از شمال باید خسارت بدهم.» 

مهتاب با لبخند نگاه معنا داری به پسرش انداخت.«مادر جون یعنی این خبر اینقدر برای تو مهمه؟پس یادم باشه پنجشنبه جلوی در بایستم و خبرامدنشان را خودم به تو بدهم.اونوقت چی به من مژدگانی میدهی؟» 

محمد با خنده جلو رفتو روی سر مادر خم شد و بوسه ای روی موهای او نشاند.«من جانم راتقدیم به شما میکنم و این ناقابل ترین چیز برای شماست.» 

مهتاب نگاه پرمهری به او انداخت و در پاسخ گفت:«جانت بی بلا باشد پسرم،ذره ذره وجودم خوشبختی تو وخواهرانت را میطلبد.الهی زنده باشی و خوشبخت.»و برای اینکه محمد متوجه اشکی که در چشمانش شده بود نشودسرش را پایین انداخت و سر خودش را با خرد کردن هویج و سیب زمینی گرم کرد. 
محمد از کلام مادر متاثر شد او میدانست که بعد از فوت پدر،مادر با تلاش مضاعفی که بر عهده گرفته بود این حقیقت را ثابت کرده است.در حالی که مقداری هویج خرد شده از ظرف بر میداشت،بوسه ای دیگر بر سر مادر زد و از آشپزخانه خارج شد تا به حمام برود واحساس نشاط بیشتری بکند. 

وقتی از حمام خارج شد محبوبه را حاضر و اماده دید که روی مبلی نشسته و منتظر اوست و با دیدن محمد لبخند زد. 

«سلام و عافیت باشد انشالله حمام دامادیه داداش جونمو ببینم.» 

«ای کلک زبون باز!من فکر کردم که فراموش کردی،حالا نمیشه یه تخفیف دانشجویی به من بدی و از خیر این مانتو بگذری؟» 

محبوبه با اینکه میدانست محمد جدی نمیگوید،اخمی کرد و با قیافه ناراحتی گفت:«نه معلوم است که فراموش نمیکنم ،یالله باید به قولت عمل کنی.»و با قهر سرش را برگرداند. 

محمد از رفتار محبوبه که چون کودکی میمانست خندید و در حالی که با حوله موهایش را خشک میکرد گفت:«قهر نکن نی ین کوچولو شوخی کردم صبر کن الان حاضر میشوم.» 

ساعت پنج ونیم بعد ازظهر بود که محمد همراه محبوبه برای خرید از منزل خارج شدند.مادر هم صورت خریدی به انان داد.محبوبهسر از پا نمیشناخت.چند ماهی بود کهبرای خرید مانتویی پولهایش را جمع میکرد وبا این بخشندگی محمد او میتوانستپولهایش را برای خرید کفشی که از پیش نشان کرده بود بدهد.انها هنوز سر خیابان نرسیده بودند که صدای بوق آشنایی توجه محد را به انطرف خیابان جلب کرد.به طرف صدا برگشت و با دیدن فرشاد دستش را تکان داد.محبوبه با دیدن فرشاد که پشت فرمان نشسته بود چنان نفسش بند امد که فکر کردهر لحظه ممکن است قلبش از حرکت بایستد.انتظار دیدن فرشاد انهم در ان زمان و درست سر خیابانشان را نداشت. 

فرشاد خیابان را دور زد و درست جلوی پای ان دو ترمز زد و در حالی که لبخند دلنشین همیشگی اش را بر لب داشت،باصدای بلند گفت:« سلام محمد چطوری؟» 

محمد خیلی دلش میخواست شوخی ظهر را باز ادامه دهد.اما با وجود محبوبه این کار را درست ندید.دستش راروی لبه پنجره گذاشت و سرش را خم کرد.«خوبم چه خبر از این طرفها؟» 

فرشاد خم شد تا قفل در محمد را باز کند در همان حال گفت:«امده ام تا کتابهایی را که جا گذاشته بودی بدهم.خوب شد دیدمت مثل اینکه جایی میرفتی،درست است؟» 

محمد نگاهی به محبوبه انداختکه چند قدم از او فاصله داشت و باز سرش را به طرف فرشاد چرخاند و با لبخند گفت:«اره سر یک شرط از محبوبه باختم،حالا دارم میروم جبران مکافات کنم.» 

فرشاد به محمد اشاره کرد :«بیایید سوار شوید من شمارا میرسانم.» 

محمد به اخلاق فرشاد اشنا بود و میدانست او تعارف نمیکندو اگر هم به چیزی کلید کند حتما باید انرا انجام دهد.محمد نگاهی به او انداخت . 
«مطمئنی که کارنداری ؟ممکن است خیلی علاف شوی؟»وکمی صدایش را پایین آورد و ادامه داد:«من دارم می روم خرید برای یک دوشیزه خانم .خودت که خوب می دونی چقدر دیر پسندند.حالا خود دانی . اگر هم دوست داری تا نصف شب تو خیابون علاف بشی ،بسم الله.» 
فرشاد خندید وبا سر اشاره کرد که سوار شوند . 
محمد در عقب ماشین را باز کرد تا محبوبه سوار شود و خود نیز در صندلی جلو کنار فرشاد جای گرفت . 
محبوبه با بدنی لرزان سوار شد و خود را روی صندلی عقب رها کرد و با صدایی که لرزش آن به خوبی مشهود بود به فرشاد سلام کرد . 
فرشاد به عقب برگشت وبا لبخند جذابی سلام اورا پاسخ داد و پرسید :«خوب محبوبه خانم چطورید؟» 
محبوبه با لکنت و درحالی که سرخ شده بود به آرامی گفت :«خـ..خوبم متشککرم.» واین لکنت بی موقع اورا از خودش متنفر کرد.با نیشگون محکمی که از پهلوی پایش گرفت ، نفرتش را نسبت به خودش نشان داد اما با وجود دردی که در پایش ایجاد شده بود هنوز ناراضی بود و در دل به خود ناسزا می گفت:«دخترۀ دست و پاچلفتی عقب مانده ،الحق که هنوز بچه ای ،الکن بدبخت خـ..خوبم.راستی که!مردهایی مثل فرشاد از دخترهای دست و پا چلفتی و لال خوششون نمی آد. 
گرمای داخل خودرو و بوی ادکلن خوشبویی که فرشاد زده بود فضای دلچسبی را بوجود آورده بود .محبوبه از اینکه اینقدر به فرشاد نزدیک است ،احساس خوبی داشت واین حالت حس بدی را که از لکنت زبانش در هنگام سلام کردن در او بوجود آورده بود تحت تأثیر قرار داد. 
فرشاد مشغول صحبت با محمد بود و محبوبه هر کلمه اش را به گوش جان می خرید.از آینه به چشمان روشن وابروهای بلند او خیره شده بود ودردل جذابیت و زیبایی اورا می ستود. 
فرشاد برای پیچیدن به خیابانی به آینه نگاهی انداخت و در همان حال چشمش به محبوبه افتاد که به او خیره شده بود .برای محبوبه دیر بود تا چشمانش رابدزدد . به او لبخندی زد و پرسید:«خوب محبوبه خانم حالا چی از این برادر دست و دلبازت بردی؟» 
محبوبه خیلی سعی کرد تا این بار بدون هول شدن پاسخ فرشادرا بدهد وبا اینکه تلاش می کرد تالحن صحبتش خیلی عادی باشد اما از لرزش صدایش می شد متوجه خیلی چیزها شد . 
«محمد قرار است یک مانتو برایم بخرد.» 
فرشاد با خنده بلندی به بازوی محمد زد وگفت :«ببینم محبوبه خانم ،منظورت مانتو با کفش و روسری و کیف دیگه ؟» 
محبوبه لبخندی زد و به محمد که درحال تکان دادن سرش بود نگاه انداخت :«نه فقط مانتو .» 
فرشاد با لحن شوخی گفت:«باباای والله یک مانتو که چیزی نیست ،شاید محمد می خواد خوشحالت کنه.مطمئن باش همۀ این چیزها رو برات می خره . مگه نه محمد؟» 
محمد نگاهی به فرشاد انداخت و گفت :«ببین می توانی خواهر سر به راه و مهربان من را از راه بدر کنی؟» 
فرشاد ومحبوبه خندیدند و صحبت به مسیر دیگری افتاد . حالا محبوبه احساس می کرد دیگر در مقابل فرشاد احساس خجالت نمی کند و اکنون راحتتر می تواند با او همکلام شود . 


******

تا آخر صفحه ی 31 

سر چهارراه ولیعصرفرشاد از ایینه نگاهی به محبوبه انداخت و با لحنی صمیمی گفت:«خب کجا باید بروم؟»

محبوبه به محمد که او نیز منتظر پاسخ بود،وبه طرف او برگشته بود نگاهی کرد و گفت:«فرقی نمیکند فکر کنم مانتویی را کهمیخواهم بخرم همه جا داشته باشند.»

فرشاد رو به محمد کرد و گفت:«میخواهی برویم همانجایی که فرانک همیشه از آنجا مانتو میخرد؟»

محمد سوتی کشید و گفت:«نه قربانت،اون سر دنیا به خاطر یک مانتو؟این همه مانتو فروشی دست آخر یکیشمانتویی را که محبوبه دوست داشته باشد دارد.»و بعد دوباره رو به محبوبه کرد و از او پرسید:« نظر تو چیه؟»

محبوبه به علامت تایید حرف محمد سرش را تکان داد.

فرشاد جلوی مانتووفروشی بزرگی در میدان فاطمی نگه داشت.وهرسه پیاده شدند هنگامی که فرشاد پیاده می شد ،محمد به شوخی گفت:«خوب به سلامتی تو کجا تشریف میاوری؟»

فرشاد با خونسردی و بدون اینکه جا بخورد لبخندی زدوگفت :«من وکیل تسخیری محبوبه هستم تا بتواند حقش را کامل از تو بگیرد.»

محمد نیز با خنده سر تکان داد وگفت:«و تا خانه خرابم نکنی دست از سرم برنمیداری؟»

«کاملا درست است.»

محبوبه از اینکه فرشاد نام او را اینچنین صمیمی به زبان اورده بوددچار حس غریبی شده بود. فکر میکرد تمامی این اتفاقات را در خواب میبیند.

در تمام طول خرید فرشاد با انان همراه بود ودر مورد مدل مانتو و رنگ ان اظهار نظر میکرد.محبوبه حتی یادش رفته بود که قرار بوده مانتویی را که از قبل نشان کرده بود بخرد.و هرچه او میگفت محبوبه دربست تایید میکرد.

محمد کم کم کلافه شده بود و با خود فکر میکرد با وجود این همه مانتو چرا محبوبه یکی از انها را انتخاب نمی کند امابرای اینکه دل محبوبه نشکند حرفی نمی زد.هر مانتویی که محبوبه می پوشید با اخمهای فرشاد مواجه میشد.

«نه این خیلی گشاد است!»

«نه این خیلی بلند است!»

«نوچ رنگ ان به پوستت نمی اید!»

اصلا مدلش جالب نیست»

عاقبت در فروشگاهی فرشاد دست روی مانتویی گذاشت که درست مطابق میل محبوبه بود و محبوبهپس از امتحان کردن با ابروهای بازو لبخند فرشاد و محمد روبرو شد.

پس از خرید مانتو فرشاد از همان فروشگاه،روسری همرنگ مانتو محبوبه خرید و به او هدیه داد هر چند که دوست داشت پول مانتوی محبوبه را هم حساب کند ولیچون قراری بود که محمد با او داشت،درست ندید در این کار دخالت کند.

محمد پس از پرداخت پول مانتو نفس راحتی کشید و درحالی که لبخند میزد خطاب به فرشاد گفت :«یادم باشد هیچوقت قول خرید به کسی ندهم ،آن هم به یک دختر»

فرشاد درحالی که به محبوبه نگاه میکرد گفت:«اما من برعکس از گشتن توی فروشگاه لذت می برم خیلی دوست داشتم اخلاق فرانک هم مثل محبوبه بود.
محبوبه که زیر نگاه فرشاد رنگ به رنگ می شد سرش را زیر انداخت و با صدای آرامی گفت :من از شما متشکرم، سلیقه خوب شما قابل تقدیراست.
فرشاد به محمد نگاهی کرد و با خنده گفت : قابلی نداشت.
محمد با اخم تصنعی سرش را تکان داد : هی روزگار می بینی ؟ پول از جیب ما رفته تشکرش نصیب کس دیگری می شود. خوبه دیگه!
محبوبه با خنده به محمد نگاه کرد که با حالت قهر به او می نگریست.جلو رفت و روی پا بلند شد و بوسه ای روی گونه محمد گذاشت : داداش جون خیلی متشکرم. 
محمد دستش را بر پشت محبوبه گذاشت و هر سه با هم از در فروشگاه بیرون آمدند.جنب فروشگاه کافی شاپ کوچکی بود که با توجه به سردی هوا نوشیدن شیرکاکائوی داغ می چسبید.پس از آن فرشاد آن دو را به منزل رساند و با وجود اصرار محمد که او را به منزل دعوت می کرد فرشاد نپذیرفت و پس از خداحافظی از آنان جدا شد.محبوبه آن قدر ایستاد تا خودرو فرشاد در پیچ خیابان از نظرش ناپدید شد و ناگهان با صدای محمد به خود آمد:محبوبه چرا خشکت زده ، بیا دیگه. و بعد در حالی که مانتو و روسری اهدایی فرشاد را به خود می فشرد همراه با محمد به منزل رفت.پس از شام وقتی در اتاقش تنها شد مانتو و روسری را جلوی رویش گذاشت و تا نیمه شب در حالی که به آنها خیره شده بود در افکار شیرینی غرق بود وقتی به خود آمد که شب از نیمه گذشته بود با اینکه هنوز خوابش نمی آمد اما از فکر فردا و رفتن به مدرسه و خستگی و خواب آلودگی سر کلاس درس از جا برخاست تا به رختخواب برود اما پیش از آن مانتو و روسری را در کمد لباسش آویزان کرد و دستی به آن کشید و با خود گفت : امروز یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود.
البته در این بی خوابی شبانه محبوبه تنها نبود.دو اتاق آنطرفتر محمد نیز روی تختش دراز کشیده بود و در حالی که چشم به سقف اتاق دوخته بوددر تفکرات دور و درازی غرق شده بود.
شب جادویی دارد که روز فاقد آن است.در شب احساسات آدمی بارورتر است و تمام احساسات خفته انسان بیدار می شوند و عشق رنگ بیشتری به خود می گیرد.تاریکی شب انسان عاشق را شیداتر می کندو دلیل آن این است که انسان با خود تنها می شود و تمام افکار روزانه را از خود دور می کند و به دور از چشمان دیگران که ما را زیر ذره بین خود قرار می دهند، می تواند فقط به چیزی بیندیشد که دوست دارد.
محمد نیز به فرشته می اندیشید. به او که دوستش داشت و به اینکه احساس می کرد حتی یک لحظه نیز نمی تواند بدون او زندگی کند.اما این را هم می دانست با وجودی که رسیدن به او مهمترین آرزوهایش به شمارمی رود اما باید به فکر آینده زندگی مشترکشان هم باشد تا بتواند زندگی خوبی برای محبوبش بسازد.او می دانست همانطور که مدتها صبر را پیشه خود کرده است باید درسش را تمام کند و با اینکه عاشق تحصیل و دانشگاه بود اما از کندی گذر زمان احساس عصبانیت و کلافگی می کرد محمد در آن لحظه حالت کودکی را داشت که منتظر رسیدن تعطیلی و فرار از درس و مدرسه بود. نفس عمیقی کشید و با خود حساب کرد که درس فرشته امسال تمام می شود و او می تواند مادر را به خواستگاری او بفرستد، آن وقت خیالش راحت می شود و می تواند یک سال باقی مانده از درسش را بخواند و این مدت او وفرشته نامزد می شوند و سپس همراه با جشن فارغ التحصیلی می توانند جشن عروسی را نیز برگزار کنند برای محمد این رویای شیرینی بود که آرزو میکرد هر چه زودتر به حقیقت بپیوندد.
محمد از جا برخاست ولبه تخت نشست.سرش را به دستانش تکیه داد وبا خود اندیشید که ای کاش می توانست فرشته را عقد کند تا این نگرانی که در وجودش ریشه دوانیده از بین برود.هر چند یک بار این مسئله را با احتیاط به مادر گفته بود وبا مخالفت صریح او روبرو شده بود زیرا مادر عقد را تا پیش ازاتمام تحصیل فرشته به صلاح اونمیدانست. دلیلش هم این بود که مادر خود فرهنگی بود ومی دانست دختر عقد کرده در مدرسه دچار مشکلاتی می شودکه کمترین آن افت تحصیلی می باشد البته محمد این را درک میکرد که مادر حقیقت را می گوید. در این میان خودش هم باید یک پایش شمال ویک پایش تهران باشد.
البته در میان دوستان هم دانشگاهی اش عدهای متاهل وبعضی نیز نامزد داشتند ولی هیچ یک شرایط او را نداشتند,حتی حمید کهنامزدش دختر عمویش بود ودر کرمان زندگی میکرد اما حمید ماه تا ماه حتی تلفنی با دختر عمویش تماس نمی گرفت ومی گفت:نامزدم که فرار نمی کند فعلا درس واجب تر است.
اما محمد میدانست نمی تواند مثل حمید فکر کند وروح او هر لحظه دیدار معشوق را می طلبد .ساکن بودن خانواده دایی در شمال امکان دیدارهای کوتاه را از آنان میگرفت.
اما چیزی که در این شب ظلمانی به او دلگرمی میداد این بود که هانطور که مادر جسته گریخته فرشته را عروس خود می خواند, دایی وهمسرش نیز او را به چشم داماد خود می دیدند و ختی بارها از دایی شنیده بود که داشتن دامادی مثل محمد باعث افتخار وغرور هر کسی خواهد بود.

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان حكايت دختري است كه در دانشكاه با پسري اشنا مي شود و اين اشنايي سبب رفاقت بين اين دو تا سپس باعث عشقي بين انها مي شود ولي بروز سوتفاهم هايي بين انها باعث جدايي مي شوى ولي . . . . . . . . . . . . 


دانلود در ادامه ي مطلب :



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان حكايت دختر مهندسي است كه بعد از مرگ پدرش و بالا كشيده شدن اموالش توسط وكيلشان براي امرار معاش به پرستاري مي پردازد بعد از مدتي پسر صاحبخانه به وطن باز مي گردد  و......


دانلود در ادامه ي مطلب :



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مرداد 1389 توسط بهارك |
«می توانم بپرسم شما کجا تشریف می برید ؟» 
فرشاد بالبخند به نسرین نگاه کرد وبالحن جذابی که محمد می دانست منحصر بفرد است پاسخ داد :«تا ساعتی پیش که قرار بود به نمایشگاه برویم اما حالا نمی دانم شاید...» 
هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که محمد با نگاه تندی به او چشم غره رفت . فرشاد منظور اورا درک کرد . سرش را تکان داد و در ادامه گفت :«...بله بله اصلاً یادم نبود امروز حتماً باید به نمایشگاه کتاب برویم!در غیر این صورت معلوم نیست چه بلایی سراین بنده حقیر خواهد آمد .البته به نظر من پارک هم برای تمدداعصاب بد نیست به خصوص که ما تازه از شر امتحان خلاص شدیم.من هم بدم نمی آید از کتاب و نمایشگاه جیم بشم .» 
دخترها از حرفهای فرشاد ریسه رفتند .محمد با دو انگشت به پلکهایش فشار آورد و سرش را تکان داد و بعد دستش را داخل موهایش برد وبا حالت کلافه ای نفس عمیقی کشید . از اینکه نمی توانست کلامی صحبت کند خیلی حرص میخورد و در ذهنش برای گرفتن یک حال درست و حسابی از فرشاد نقشه می کشید . فرشاد هم از این موقعیت نهایت استفاده را می برد و از این که محمد نمی توانست به کارهایش اعتراض کند ، حال خوشی داشت . چند لحظه ای به سکوت گذشت و باز این فرشاد بود که سکوت را شکست و خطاب به دخترها گفت :«راستی شما نمی خواهید از آخرین روز نمایشگاه دیدن کنید ؟» 
فرشته با صدای نازکی گفت :«وای ما تازه از کتاب و مدرسه خلاص شدیم ، حالا بیایم توی خروارها کتاب که چی بشه؟» 
فرشاد در حال بحث با دخترها در مورد فواید کتاب و کتابخوانی بودو غیر مستقیم از آنها دعوت می کرد که برای بازدید از نمایشگاه او را همراهی کنند محمد که از کار فرشاد سردرگم و کلافه شده بود نگاه معنی داری به فرشاد انداخت و با حرص دندان هایش را به هم فشار داد .فرشاد حرص خوردن اورا می دید و می دانست محمد حسابی از او شاکی است اما به رویش نمی آورد و مثل این بود که پیه همه چیز را به تنش مالیده است . 
شراره با دقت فرشاد و محمد را زیر نظر داشت .عاقبت در حالی که به فرشاد خیره شده بود خطاب به او گفت :«اما من فکرمی کنم شما مارا دست انداخته اید .» 
فرشاد از آینه نگاه عمیقی به شراره کرد وبالبخند دستی به موهایش کشید بعد به محمد نگاه کرد . شراره از دودختر دیگر زیباتر بود. چشمانش به رنگ عسلی و صورتی مهتابی داشت . نگاه فرشاد آنقدر جذاب بود که شراره احساس کرد ضربان قلبش شدت گرفته است . 
شراره لبهایش را به هم فشرد وبه سرعت فکرش را متمرکز کرد و پاسخ داد:«تصور من این است که دوست شما نه تنها ناشنوا نیست ، بلکه خیلی هم خوب می شنود ، اینطور نیست؟» 
دودختر با تعجب نگاهی به شراره کردند وبعد به فرشاد خیره شدند . لبخندی روی لبان محمد نشست .دوست داشت برمی گشت و این دختر باهوش را می دید . 
در همین هنگام به چهارراه پارک وی رسیدند . فرشاد سرعت خودرو را کم کرد و درکنار خیابان متوقف شد. به عقب برگشت و بالبخندی که دندانهای ردیف و سفیدش را به نمایش می گذاشت خطاب به شراره گفت :«شما خیلی باهوشید، امیدوارم ناراحت نشده باشید ،می خواستم کمی تفریح کرده باشیم .در ضمن به مقصد رسیدیم ،البته اگر تغییر عقیده داده ومایل باشید به نمایشگاه بیایید بنده در خدمت شما هستمو بسیار خوشحال باشم ،حالا هر طور میل شماست.» 
دخترها مردد بودند،جذبه نگاه و صدای گیرای فرشاد انها را در تصمیمشان مردد کرده بود.شراره نگاهی به فرشته و نسرین انداخت،گویی با نگاه از انان کسب تکلیف میکرد.نسرین لبانش را بهم فشرد و در حال تصمیم گیری بود.اما فرشته با نگرانی به خیابان نگاه میکردو ونتظر اعلام رای دوستانش بود. محمد نگاهی به ساعتش انداخت و نفس عمیقی کشید. 
فرشاد متوجه شد که محمد از مردد بودن انها کلافه شده است. نگاهی به دخترها کرد و سرش را تکان داد : 
«خوب چی شد؟» 

وقتی سکوت انها طولانی شد،سرش را با تواضع خم کرد و گفت:«به این ترتیب اصرار نمیکنم امیدوارم پارک به شما خوش بگذرد.» 

فرشته در را باز کرد و پیاده شد و راه تجدیدنظر را برای رفتن یا ماندن بست.نسرین با تاسف به فرشاد نگاه کرد و با اشاره به فرشته که از خودرو فاصله میگرفت رو به فرشاد گفت: 

«دوستم از این میترسد که مبادا اشنایی او را ببیند،اخه میدانید محل کار برادرش همین طرفهاست. اگر او با ما نبود با کمال میل شمارا همراهی میکردیم.» 

محمد نیشخندی زد و در دل گفت خداروشکر که خلاص شدیم. 

فرشاد سرش را تکان داد و گفت :«اشکال ندارد هرطورشما راحترید.» 

نسرین در حالی که پیاده میشد لبخندی زد و مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشد دوباره سرجایش نشست و گفت:« راستی اگر شماره تلفن تماس داشته باشید خوشحال میشویم بار دیگر ببینیمتان.امیدوارم تا آن موقع دوست شما شفا پیدا کرده باشد.» 

فرشاد با خنده از گوشه چشم به محمد نگاه کرد وسرش را به علامت تایید تکان داد و شماره تلفن خودش را به نسرین گفت و نسرین با مداد ابرو انرا کف دستش یادداشت کرد. 

شراره اخرین نفری بود که از خودرو پیاده شد.فرشاد با لحنی گرم خطاب به او گفت:«منتظر تماستان هستم.» 

شراره لبخندی زد و سرش را تکان داد«حتما به امید دیدار.» 

وقتی در خودرو بسته شد فرشاد حرکت کرد و پس از دور زدن به طرف نمایشگاه راند. سه دختر با نگاه خودرو را تعقیب کردند.هر سه از همراهی نکردن فرشاد دلخور بودند. شاید کوچکترین اصرار از جانب فرشاد انان را راضی به رفتن می کرد. 
نسرین زودتر از بقیه به خود امد وخطاب به دوستانش گفت:«هی بچه ها میخ نشین ! بریم دیگه » 

فرشته با لبخند گفت:«با اینکه همش میترسم یکی منو ببیند اما ای کاش رفته بودیم،خیلی حیف شد.» 

نسرین سرش را تکان داد و با خندا گفت:«آره ولی اگر تغییر عقیده میدادیم،خیلی بد میشد.ولی خودمونیم عجب تیکه ی نازی بود،اینطور نیست؟» 

شراره و فرشته به اتفاق سرشان را تکان دادند و حرف نسرین را تایید کردند. 

«اما رفیقش خیلی عنق و از خودراضی بود نه؟» 

«تو پشت او نشسته بودی و ندیدیش ،خیلی بانمک بود.نمیدونی چه چشم وابرویی داشت.» 

شراره حرفی نزد در واقع انقدر تو فکر بود که صحبتهای دوستانش را نمیشنید.او به فرشاد فکر میکرد به چشمانش، به نگاهش و به صدای جذابش.انهمه شور وشوق فرار کردن از درس و کلاس و رفتن به گردش به یکباره از نظرش محو شده بود.اهی کشید و به همراه دوستانش راه افتاد. 
وقتی در خودرو توسط شراره بسته شد محمد نفس راحتی کشید.فرشاد پس از حرکت کردن ،از ایینه نگتهی به دخترها انداخت ولبخندی زد و با صدای بلند خطاب به محمد گفت:«هی پسر اگر می امدند بد نبود.» 

محمد پاسخ نداد. فرشاد به او نگاه کرد.به خوبی میدانست محمد از دستش خیلی شاکی است،فرشاد خود را برای هرگونه واکنشی اماده کرده بود ومنتظر توپ وتشر دوستانه او بود.محمد همچنان سکوت کرده بود و صحبتی نمیکرد.فرشاد چون پسر بچه ای خطاکار که منتظر تنبیه باشد با چشمانی پر از شیطنت زیر چشمی او را میپایید.چند لحظه گذشت،فرشاد وقتی دید محمد حرفی نمیزند با تعجب به او نگاه کرد و اورا دید که خونسرد و ارام به مناظر اطراف مینگرد. 

فرشاد لبخندی زد و گفت:«ببین محمد من اماده ام،هرچی میخواهی بگی گوشش میکنم و قبول دارم،بگو خلاصم کن عذاب وجدان داره پدر روحم رو در می آره!» 

محمد باز هم پاسخ نداد گویی صدای اورا نشنیده است. 

فرشاد به بازوی او زد:«هی پسر نکنه به راستی کر شده ای؟» 

محمد از ضربه ای که فرشاد به بازوی او زد مثل ادمهای منگ سرش را تکان داد.فرشاد متوجه منظور او شد و از خنده ریسه رفت. هر بار که فرشاد پرسشی میکرد محمد بدون اینکه پاسخی بدهد سرش را تکان میداد.فرشاد از کار او با صدای بلند میخندید،اما دیری نپایید که جذابیت این شوخی از بین رفت.اما محمد به هیچ وجه قصد نداشت کوتاه بیاید.این شوخی در طول بازدید از نمایشگاه و حتی بازگشت به خانه ادامه داشت. 
فرشاد بارها سعی کرد محمد را به حرف زدن وادار کند اما محمد برای تنبیه او لب از لب باز نکرد.زمانی که به خیابانی که محمد در ان سکونت داشت رسیدند،فرشاد توقف کرد و به محمد نگاه کرد.محمد سرش را به علامت خداحافظی تکان داد و در را باز کردوخواست از ان خارج شود که فرشاد بازوی او را گرفتو با لبخند گفت :«ببین رفیق من غلط کردم قبول؟» 

محمد سرش را تکان داد. 

فرشاد ادامه داد:«حالا تو هم از خر شیطون پیاده شو بگو کی بیام دنبالت؟» 

محمد با اشاره دست پرسش او را پاسخ داد.فرشاد که از کار محمد حسابی کلافه شده بود دستش را در موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید و با دلخوری گفت:«خب اگر میخواهی لال باشی من حرفی ندارم،فردا نه و نیم همین جا منتظرت هستم،خداحافظ.» 

محمد با لبخند دور شدن فرشاد را نگاه میکرد و در همان حال به او فکر میکرد و حالی که از او گرفته بود. در صورتی که فرشاد را خیلی دوست داشت،فرشاد برای او فقط یک هم دانشگاهی نبود ،بلکه بهترین دوستی بود که او در تمام زندگیه بیست و سه ساله اش برای خود شناخته بود البته فرشاد مستحق چنین دوست داشتنی بود دوستی ان دو از دوران دبیرستان شکل گرفته بود و تا ان لحظه که هردو در سال سوم دانشگاه تحصیل میکردند ادامه داشت. حتی یکی نبودن رشته تحصیلی نیز نتوانسته بوداز استحکام دوستی اندو چیزی کم کند. انان انقدر صمیمی بودند که اکثر بچه های دانشگاه که اندو را خوب نمیشناختند تصور میکردند نسبت به هم نسبت نزدیکی دارند.هر روز پس از اتمام کلاس فرشاد سوار بر خودرو زیتونی رنگش منتظر محمد بود و با اینکه مسیر منزلش با او یکی نبود خود را ملزم به رساندن او به منزلش می کرد و حتی اصرار محمد مبنی بر اینکه مایل است خودش به تنهایی به منزل برود موثر واقع نمی شد در قبال این محبت محمد نیز چون از نظر درسی رتبه بالایی داشت در بعضی از دروس عمومی و تحقیقی به فرشاد کمک می کرد این دوستی باعث رشک وحسادت بعضی از دوستان مشترکشان شده بود . ولی خوشبختانه تاکنون موضوعی نتوانسته بود به دوستی آن دو خللی وارد کند. با اینکه هردو خصوصیات مشترکی داشتند که باعث قوام دوست شان می شد , اما تفاوتهایی در سطح زندگی شان دیده می شد. 

فرشاد پسری خونگرم ومعاشرتی بود که دوستان زیادی داشت و به دلیل ظاهر زیبا وجذابی که داشت بیشتر طرفدارانش از جنس مخالف بودند که این موضوع را موقعیت خانوادگی واجتماعی اش تشدید می کرد پدرش دارای یک شرکت تجاری معتبر وبزرگ بود ومادرش دختر یکی از میلیونر های بی شمار تهران بود همچنین تنها خواهرش نامزد پسر یکی از تاجران بزرگ فرش در اصفهان بود.اما تنها اینها چیزی نبودند که باعث کبر وغرور در وی شود و همین خصیصه ممتاز موجب محبوبتر شدن وی نزد دوستانش بود اما از تمام دوستان بی شماری که داشت این محمد رفیق استثنایی اش به شمار میرفت البته محمد نیز لایق این همه دوست داشتن بود . او پسری متین وبا شخصیت و از خانواده ای متوسط اما با فرهنگ بودپدرش بازنشسته اداره دارایی بود که حدود سه سالی میشد که به رحمت خدا رفته بود مادرش دبیر ریاضی دوره متوسطه و زنی بسیار فهمیده وبا فرهنگ بود که ریاست دبیرستاندخترانه ای را به عهده داشت .همچنین دارای دو خواهر بود که یکی ازدواج کرده و در شیراز سکونت داشت و خواهر دوم او که محبوبه نام داشت سال اول دبیرستان تحصیل میکرد و به عبارتی تهتغاری خانواده به شمار میرفت. 
محمد همچنان ایستاد تا خودرو فرشاد به کلی از نظرش ناپدید شد.آنگاه نفس عمیقی کشید وبا لبخند به طرف منزل راه افتاد در چند قدمی در منزل متوجه شدکتابهایی که از نمایشگاه خریده در خودرو فرشاد جا گذاشته است. با کف دست محکم به پیشانی اش زد واز کم حواسی خود سرش را تکان داد. پس از لحظه ای مکث شانه هایش را بالا انداخت و به طرف منزل رفت و با کلیدی که به همراه داشت در را باز کرد.وقتی وارد حیاط شد محبوبخ را دید که در حال شستن حیاط بود. با دیدن محبوبه به یاد سه دختری افتاد که درراه نمایشگاه سوار خودرو فرشاد شده بودند.آنان نیز درست هم سن وسال خواهرش بودند از تصور اینکه روزی محبوبه نیز بخواهد با کسی رشته دوستی ایجاد کند اخمی به چهره اش نشست اما خیلی زود بر احساسش غلبه کرد وبا خود گفت نه خواهر من از این کارها نمی کند اما خودش نمی تواند به آن چیزی کهمی گوید اعتماد داشته باشد. 
محبوبه با دیدم محمد به سرعت شیر آب را بست و به طرف او آمد و با گفتن سلام کیف محمد را از دستش گرفت.محمد با لبخند پاسخ او را داد از چشمان محبوبه خوشحالی می بارید البته او همیشه دختری شادی بود اما این حالت او برای محمد کمی ناآشنا بود مثل این بود که محبوبه حامل خبری است که از درون او را غلغلک می دهد.محمد به چشمان محبوبه دقیق شد. 
((چیه خیلی خوشحالی؟)). 
<<خب دیگه همین جوری!>> 
<<باز چه نقشه ای داری شیطون؟>> 
<<داداش یک خبر عالی!>> 
<<اِ،نگفتم یک خبری هست؟خوب بگو چی شده؟>> 
<<حدس بزن!>> 
محمد به نشانه تفکر با انگشت چند ضربه به شقیقه اش زد و در حالی که با شیطنت لبخند می زد گفت:<<خب فهمیدم!بله خیلی عالیست،یعنی بهتر از این نمی شود.>> 
محبوبه با تعجب به او خیره شده بود و منتظر باقی کلام او بود، وقتی دید محمد ادامه نمی دهد با حیرت گفت:<<مگر تو می دانی!>> 
محمد سرش را تکان داد و همانطور که به طرف ساختمان می رفت گفت: 
<<خوب حدس می زنم یک خبر عالی چه می تواند باشد.>> 
محبوبه با همان حیرت جلوی راه او را گرفت و در حالی که پرسش در چشمانش موج می زد سرش را تکان داد:<<خوب؟!>> 
محمد با موذیگری لبخندی زد و در حالی که با بدجنسی چشمانش را تنگ کرده بود با صدای آرامی گفت:<<یک خبر خیلی عالی می تواند این باشد که حتما قرار است ...برای جنابعالی خواستگار بیاید.>>و تا محبوبه به خود بیاید به اتاق خود رفت. 
محبوبه که تازه متوجه شوخی محمد شده بود اخمی کرد و به طرف محمد برگشت و فریاد زد:<<خیلی لوسی،بی مزه.حالا بمون تو خماری!اگه بهت گفتم!>> 
محمد که با صدای بلند می خندید وارد اتاقش شد و در حالی که در اتاقش را می بست گفت:<<خودم می فهمم.>> 
محبوبه به خوبی می دانست که برادرش نمی تواند نسبت به این خبر بی تفاوت باشد پس به سمت اتاقش راه افتاد و با صدای بلند به طوری که لو بشنود گفت:<<بله،بله، 
عاقبت دایی جان خودش می آید.>>و یکراست به اتاقش رفت و در رابست. 
محمد با شنیدن کلمه دایی درجا خشکش زد،لحظه ای فکر کرد اشتباه شنیده است.کمی مکث کرد و به امید شنیدن کلام دیگر از محبوبه بود.اما وقتی متوجه سکوت او شد کتش را 
که نیمه کاره از تنش درآورده بود از تن خارج کرد و آن را روی تخت انداخت و به طرف در رفت و آن را باز کرد.محبوبه را در هال ندید،فهمید به اتاقش خودش رفته است.از پله ها پایین رفت و به 
طرف اتاق محبوبه رفت،وقتی در اتاق او را باز کرد محبوبه را دید که روی تختش کشسته و به ظاهر خود را با کتابی مشغول کرده است. 
محمد جلو رفت و بله تخت او نشست و گفت:<<محبوب،گفتی دایی جان قرار است بیاید تهران؟جدی؟کی؟>> 
محبوبه سرش را بالا کرد و نگاهی به چهره کنجکاو محمد انداخت و در حالی که خود را بی تفاوت نشان می داد گفت:<<چیه؟چرا هول شدی؟خوب از مامان بپرس.>> 
محمد لبخندی زد و بازوی محبوبه را گرفت:<<خواهر کوچولوی لوس من،بگو چه خبر شده؟>> 
محبوبه دستش را پس کشید و با دلخوری گفت:<<مگر خودت نگفتی می فهمی .خوب اگر راست می گی صبر کن تا مامان بیاد اونوقت ازش بپرس.>> 
محمد می خواست وانمود کند که می تواند صبر کند از جایش برخاست و نفس عمیقی کشید و شانه هایش را بالا انداخت. 
<<دوست داری نگو،آخر می فهمم.>>و به طرف در اتاق رفت تا از آن خارج شود.در 
همان حال فكر مي كرد تا چند ساعت ديگر كه مادر از سر كار برگردد،از كنجكاوي ديوانه شده است.پيش از خارج شدن از اتاق برگشت و به محبوبه كه زير چشمي او را زير نظر داشت نگاهي انداخت. در همان حال فهميد خواهر كوچكش بر خلاف نازك نارنجي بودنش آنقدر سنگدل نيست كه بتواند ناراحتي او را ببيند،بنابر اين دست روي نقطه ضعف اوگذاشت. در حالي كه قيافه غمگيني به خود گرفته بود سرش را تكان دادو گفت : 
باشه محبوبه خانم،يادت باشه. 
و از اتاق خارج شد.اما هنوز به وسط هال نرسيده بود كه محبوبه از پشت سر صدايش كرد: 
مژدگاني يادت نمي رود؟ 
محمد كه درست به هدف زده بود موذيانه لبخندي زد و در حالي كه سعي مي كرد خيلي عادي رفتار كند،به طرف محبوبه كه به در اتاقش تكيه داده بود برگشت و سرش رو تكان داد و گفت: 
هرچند كه مي توانم صبر كنم تا مامان بيايد اما اگر خبرت قابل توجه باشد اون مانتويي رو كه دوست داشتي برايت مي خرم. 
محبوبه مثل فشنگ از جا پريد و با صداي بلند گفت: 
-راست مي گويي؟ 
محمد سرش رو به علامت مثبت تكان داد ومنتظر شد. 
محبوبه با لحن شادي گفت: 
-دايي و زن دايي و..... 
سپس مكثي كرد وبا تمام بي تجربگي احساس كرد گوشهاي برادرش براي شنيدن اسم بعدي تيز شده است.به همين خاطربا كمي تفنن و كش و قوس ادامه داد: 
........وفرشته .... همين پنج شنبه به تهران مي آيند.خبر خوبيست مگه نه؟ 
محمد احساس كرد چيزي درون قلبش به لرزه افتاده است،گلويش خشك شده بودوضربه هاي قلبش چون چكشي به قفسه سينه اش مي كوبيد.نام فرشته توفاني در درونش ايجاد كرده بود.با اينكه سعي مي كرد جلوي محبوبه واكنش نشان ندهد و خود را خونسرد نشان بدهد،اما رنگ چهره اش سرخ شده بود و اين سرخي كه نشان از تلاطم قلبش داشت از ديد كنجكاو محبوبه پنهان نماند.اوبا نگاه دقيقي به محمد نگاه كردو در حالي كه از واكنش اين خبر لذت مي برد به برادرش فكر مي كرد،به جذابيت و غرور او كه عشق را در پس پرده اي از قلبش پنهان كرده بود.محمد هيچ گاه از علاقه اش به فرشته براي او سخن نگفته بود اما مي توانست از حركات او،هرگاه كه نامي از فرشته به ميان مي آمد،بفهمد كه چقدر فرشته را دوست دارد. محبوبه به خوبي او را درك مي كرد زيرا خودش نيز چندي بود كه جوانه عشق را در قلبش احساس مي كرد.او تازه فهميده بود كه عشق با قلب چه مي كند وتازه فهميده بود وقتي كسي عاشق مي شود دنيا را طور ديگري مي بيندوهمه چيز برايش تازگي دارد حتي چيزهايي را كه سالها با آنها زندگي كرده است.محبوبه احساس مي كرد به خوبي مي تواند احساس محمد را درك كند.او تازه فهميده بود خودش نيز عشق را مي شناسد و با اينكه مدتها با او آشنا بوده اما تا اين اندازه دوستش نداشته است.اول خودش نيز مطمئن نبود،اما بعد فهميد تا چه حد اسير وحيران او شده و هرگاه نامي از او برده مي شد تمام وجودش به لرزه مي افتد.محبوبه نيز عاشق شده بود و مرد رويايي او كسي جز دوست صميمي برادرش نبود.محبوبه عاشق فرشاد شده بود و تازه فهميده بود عاشقي دنيايي دارد.عاشق طشتي هاي دنيا را نمي بيند و همه چيز را در عين زيبايي و كمال مشاهده مي كند.او نيز همه چيز را زيبا و در حد كمال مي ديد.با اينكه هنوز دو ماهي به عيد مانده بود اما باغچه كوچك كنار حياط كه درخت بي برگ ياس تنها زينت آن بود،به باغ پرگل و زيبايي تبديل شده بودو او همه جا را غرق شادي و زيبايي مي ديد، گویی بهار قلب او زودتر از بهار طبیعت به گل نشسته بود .محبوبه عشق را به وضوح در هنگام بردن نام فرشته در چشمان محمد دید ودعا کرد محمد متوجه شعله عشقی که از درون قلب او می گدازد نشده باشد . 
محبوبه همچنان به محمد خیره شده بود او به فراست دریافته بود که فقط یک عاشق در مقابل نام محبوب اینچنین از خود بی خود می شود به یاد خودش افتاد که هرگاه به طور اتفاقی نامی از فرشاد برده می شد بی دلیل دست و پایش را گم می کرد و احساس می کرد همه فهمیده اند چه در قلب او می گذرد و برای اینکه خود را خونسرد نشان بدهد بدتر کاری می کرد که همه با تعجب به او نگاه کنند. مثلا شب پیش سر سفره شام ،تا مادر حال فرشاد را از محمد پرسید ،برای اینکه کسی متوجه لرزش بدنش نشود شروع کرد به هم زدن پارچ دوغ و هنگامی به خود امد که مادر و محمد با تعجب به او نگاه می کردند. 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين كتاب رو به سفارش يكي از دوستان گذاشتم و اسكن شده اش هست 

دانلود


رمز عبور: www.98ia.com


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مرداد 1389 توسط بهارك |

دوستان از حالا به بعد برخي رمان ها را تايپ مي كنم و مي زارم براي شما ها اولين انها هم رمان:وارث

   :

عذاب عشق هستش 

صفحه 1 الی 11

در دره ای خاموش ، گل زیبای کوچکی شکفته است که دیدارش چون تماشای خورشید دیده و دل را نوازش می دهد.بی جهت نیست که گل سرخ را ملکه گلها نامیده اند زیرا ارزش آن از طلا و مروارید و الماس بیشتر است.

باید مدتی دراز سخن بگویم و نغمه سرایی کنم تا بتوانم محاسن این گل زیبا و اثر سحرآمیز آن را دز جسم و روح شرح دهم، زیرا هیچ اکسیری نیست که چون نگاه این گل معجزه کند.

کسی که این گل را در مزرع دل داشته باشد ، چون فرشتگان زیبا می شود.من این نکته را در مورد بسیار مردان و زنان آزموده و همه جا صادق یافتم.چه در نزد جوانان و چه سالخوردگان، خوب دیدم که گل زیبای سرخ چون طلسمی سحرآمیز دلها را به سوی خود جلب می کرد.اما بهوش باش، در نزد آدم مغروری که خود را احمقانه آقای همه
می داند هیچ زیبایی وجود ندارد.اگر غرور جاه یا رنگ طلا تو را سرمست کرده سراغ گل سرخ میا، زیرا جادوی این گل تو را از آسمان غرور پایین خواهد آورد و خاک زمین خواهد کرد.اما تو که غرور نداری ، اگر این گل را به سینه زنی چهره ای به رنگ گل سرخ خواهی یافت و در چشمانت و در پس مژگان فروهشته ات فروغ محبت خواهد درخشید.

- خوب چه طور بود؟

خیلی عالی بود ، فقط یادم باشه از گل فروشی یک دسته گل سرخ بخرم ،امروز لازم می شه!

محمد لبخندی زد و سرش را تکان داد. فرشاد به طرف دوستش برگشت. نگاهی به کتاب انداخت و گفت : ببینم محمد این همون کتابی نیست که از پروانه گرفتی؟

- چرا همونه.

- پسر عجب بلایی بوده و ما نمی دونستیم. ببین چه چیزهایی توی کتاب نوشته.

- فرشاد مودب باش ، سمیعی دختر با شخصیت و محترمی است.

فرشاد زیر چشمی به دوستش نگاه کرد و با لبخند معنی دار و با حالتی موذیانه سرش را تکان داد : آره همینطوره!

محمد متوجه حرکت فرشاد شد ، اما به رویش نیاورد.

فرشاد در ادامه با لحن طنز آمیزی گفت :خودتم می دونی که من و پروانه این حرفها را با هم نداریم. باور کن می دونسته من کتاب را می بینم ، مخصوصاً این متن را نوشته.

محمد نفس عمیقی کشید و در حالی که به روبرو اشاره می کرد خطاب به فرشاد گفت : هول نشو ، این متن را سمیعی ننوشته ، این نوشته متعلق به بورگر ،شاعر آلمانی است.حالا مواظب جاده باش یک وقت نزنی مارو ناقص کنی.

- به تو قول می دهم نقص عضوی در کار نباشه و هر دو به اتفاق راهی بهشت زهرا بشیم.

محمد به کیلومترشمار که عقربه قرمز آن روی صد و بیست دودو می زد نگاهی انداخت و به علامت تایید سرش را تکان داد : بله مطمئنم. دقیقاً همین طوره که میگی.

فرشاد همچنان لبخند بر لب داشت و پایش را به پدال گاز دوخته بود.

- حالا چه خبره مگه داری سر می بری ؟

- آره مگه نمی دونی ؟

محمد با تعجب گفت : چی رو ؟

- اینکه من دارم سر می برم ، اونم د....دوتا.

محمد با صدای بلند خندید و به کتابی که روی زانوانش باز بود خیره شد.

خودرو بی ام و زیتونی رنگی که به سرعت بزرگراه را طی می کرد متعلق به فرشاد دانشجوی سال سوم رشته مهندسی معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود که به اتفاق دوستش محمد که او نیز دانشجوی علوم پزشکی بود و در همان دانشگاه مشغول به تحصیل بود ، برای بازدید از نمایشگاهکتابی که روز اختتامیه آن بود می رفتند. ساعت دو بعدازظهر را نشان می داد و بزرگراه در آن موقع روز خلوت بود با اینکه ان دو عجله ای برای رسیدن نداشتند اما فرشاد با سرعت زیادی رانندگی می کرد.در همان حال ترانه ای را زیر لب زمزمه می کرد.محمد نیز به کتابی که از یکی از دانشجویان دختر به امانت گرفته بود چشم دوخته و به ظاهر مشغول مطالعه بود اما در حقیقت حواسش پیش فرشاد بود که زیر لب شعری زمزمه می کرد، لبخندی لبان محمد را از هم باز کرد. چشم از کتاب برداشت و به بزرگراه چشم دوخت. دلیل لبخند او ترانه ای بود که فرشاد تمام آن را غلط و جا به جا می خواند. محمد به فرشاد نگاه کرد که آرام و خونسرد چشم به شیشه جلوی خودرو دوخته بود فرشاد به محمد نگاه کرد و پرسید : چیه مطالعات جنابعالی تمام شد؟

محمد که با لبخند به او نگاه می کرد گفت : تو لطفاً بقیه شعرتو بخون.

فرشادم با لحن طنزی که اکثر اوقات با آن تکلم می کرد گفت : ا ، فکر نمی کردم اینقدر از صدای من خوشت بیاد!

محمد با تمسخر سرش را تکان داد .

- چه جورم . پیشنهاد می کنم ترتیب یک کنسرت رو بدی.

فرشاد در حالی که با انگشت به شقیقه اش ضربه می زد گفت :اوکی ، به تو می گن مغز متفکر، عجب چیز خوبی گفتی. باید فکرم رو برای ترتیب دادن کنسرتی متمرکز کنم. هی پسر چی می شه اگه همه مثل تو فکر کنن...فکر شو بکن ، تو سالن آمفی تئاتر دانشگاه چه محشری برپا می شه. وقتی روی صحنه می رم جیغ دخترها و فریاد پسرها سالن را می لرزونه.وای وای بیچاره دخترهایی که غش و ضعف می کنن و هیچکس هم نیست تا اونها رو از سالن خارج کند. البته اینم بگم ، برای تو هم خیلی خوب می شود ، می توانم تو را به عنوان بادی گاردم استخدام کنم.

محمد ابرویش زا برد بالا و گفت : فکر بدی هم نیست.

- جون من راست می گی ؟

محمد خنده بلندی سر داد :به جون تو یک چیزی گفتم خوشت بیاد.برو بابا با اون شعر غلط غلوطت که آبروی هر چی خواننده را هم برده ، بهتر نیست اول شعر را یاد بگیری بعد خواننده بشی.

سپس داشبورت را باز کرد و گفت : کاست این خواننده بخت برگشته را کجا گذاشتی ؟

- به تو هم می گن رفیق؟ صدا به این خوبی ، حالا چکار به متنش داری؟

محمد سرش را خم کرد تا کاستی را پیدا کند که فرشاد ترانه آن را می خواند .در همان حال فرشاد سرعت خودرو را کم کرد تا به یک فرعی بپیچد.

محمئ همان طور که داخل داشبورت را نگاه می کرد گفت :به !چقدر اینجا شلوغ است، شتر با بارش گم می شود. کاست را اینجا گذاشتی؟

-آره آقای کلید همانجاست، بگردی پیداش می کنی.در همان حال سوتی کشید و خطاب به محمد گفت : ببینم نظرت با سوار کردن چند تا مسافر چیه ؟ اونم از جنس لطیف.

محمد که برای یافتن کاست سرش را خم کرده بود و متوجه منظور فرشاد نشد و فکر کرد مثل همیشه شوخی می کند.

- فکر بدی نیست ، حداقل پول کتابهایی را که قرار است بخری در می آوری.

فرشاد پایش را روی ترمز گذاشت.با اینکه سرعتشان زیاد نبود اما خودرو با صدای جیغ مانندی ایستاد و در همان حال تکان سختی خورد .محمد که انتظار چنین ترمزی را نداشت به جلو پرت شد و سرش به لبه داشبورت اصابت کرد. خوشبختانه ضربه چندان شدید نبود ولی درد مختصری در سرش ایجاد کرد.در حالی که دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود با تعجب به فرشاد نگاه کرد و گفت :بابا ای والله رانندگی ات هم که دست کمی از خواندنت ندارد.پسر این چه وضع رانندگیه؟ و بعد در حالی که با کف دست پیشانی اش را می مالید چهره اش را در هم کشید.

- آخ اگه دستم به اونی که به تو گواهینامه داد برسه می دانم چه کارش کنم ، تو بهتره ....

ادامه کلام محمد با باز شدن در عقب خودرو قطع شد. از چیزی که می دید تعجب کرد با حیرت به فرشاد نگاه کرد و هنگامی که لبخند مکارانه او را دید متوجه منظور او شد.سه دختر جوان کم سن و سال روی صندلی عقب جای گرفت

محمد نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد و با نیشخندی زیر لب زمزمه کرد :خدا به خیر بگذراند! او فرشاد را خوب می شناخت با اینکه او بیست و سه سال داشت و دانشجو بود اما چیزی از شیطنت یک پسر بچه کم نداشت.

هر سه دختر با هم سلام کردند.فرشاد از داخل آینه نگاهی به آنان کرد و با صدای بلندی پاسخ داد اما محمد ترجیح داد خود را بی تفاوت نشان دهد بنابراین زیر لب پاسخ داد و چشمانش را روی کلمه های کتابی که روی زانوانش بود متمرکز کرد.

فرشاد با حالت جذابی پرسید : می تونم بپرسم دوشیزه خانمها کجا تشزیف می برند؟

یکی از دخترها با لحنی که از سنش بعید به نظر می رسید پاسخ داد :بستگی دارد مسیر شما تا کجا بخورد.

فرشاد زیر چشمی نگاهی به محمد انداخت و لبخندی بر لب آورد.محمد که از طرز بیان دختر خوشش نامده بود چهره اش را در هم کشید چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید فرشاد از طرز نفس کشیدن محمد متوجه شد او میلی به این همراهی ندارد ولی دیگر دیر شده بود و او نمی توانست دخترها را پیاده کند، از طرفی شیطنت در وجودش سر برداشته بود و دوست داشت کمی سر به سر دخترها بگذارد بنابراین در پاسخ دختر گفت : سرکار خانم من این ماشین را وقف کمک به همطنان عزیزم کردم ، حالا شما بفرمایید کجا تشریف می برید؟

دخترها به حرف فرشاد خندیدند. محمد نیز برای اینکه نخندد دستی به صورتش کشید در همان حال چشمش به در داشبورت افتاد که همچنان باز مانده بود. به خاطر آورد در حال پیدا کردن نوار کاستی بوده که دیگر احتیاجی به پیدا کردن آن نداشت.داشبورت را بست و به جاده چشم دوخت. صدای دختر بار دیگر به گوش رسید.

-اگر برای شما زحمتی نیست ما را تا چهارراه پارک وی ببرید.فرشاد از آینه نگاهی به دختر انداخت و با لبخند سرش راتکان داد. سکوت خودرو را فرگرفته بود صدای دخترها که آهسته با هم صحبت می کردند و می خندیدند گاهی سکوت را می شکست صدای یکی از دخترها زیر سقف خودرو پیچید : آقا ببخشید سوال می کنم، ماشین شما دستگاه پخش ندارد؟

فرشاد نگاهی به پخش انداخت.

- تا چند دقیقه پیش که داشت، فکر کنم هنوز هم باشه.

- پس لطفاض این نوار را امتحان کنید.

فرشاد کاست را گرفت و به آن نگاه کرد آن را داخل دستگاه پخش گذاشت صدای گوشخراش موسیقی جاز خارجی فضای خودرو را پر کرد فرشاد صدا را کم کرد و نام خواننده را گفت.

دختر با هیجان گفت :وای چه خوب تشخیص دادید، من با یکی از دوستانم سر همین موضوع شرط بسته بودم. سپس شروع کرد به تعریف از آن خواننده. فرشاد با لبخند به توضیحات دختر گوش می داد وقتی حرف دختر تمام شد با لحن مودبانه ای پرسید :می تونم بپرسم شما متوجه می شوید این خواننده چه می خواند؟

دختر با تعجب پرسید : منظور شما را نمی فهمم.

فرشاد در حالی که از آینه به دختر جوان نگاه می کرد با لبخند معنی داری گفت :منظورم این است که شما زبان این خواننده را متوجه می شوید؟

محمد به خوبی متوجه شد فرشاد چه منظوری دارد.خنده تمام وجودش را پر کرده بود دختر با گنگی به فرشاد نگاه می کرد اما کمی بعد مثل اینکه چیزی به خاطرش رسیده باشد گفت : آه بله ، حالا موجه شدم منظور شما چیست.البته تمام شعر ره که نه ولی بعضی کلمه های آن را می فهمم. حالا چه طور مگه ؟

- همین را می خواستم بدانم. پس شما از صدای خواننده خوشتان آمده نه از شعری که می خواند درست است؟

دختر که از بحثی که پیش آمده بود چیزی سر در نمی آورد سرش را تکان داد و گفت : خب بله.

فرشاد به محمد نگاه کرد و او را دید که دستش را روی چانه اش گذاشته و با اینکه به ظاهر نشان می داد گوشش به بحث آن دو نیست اما حالت صورتش نشان میداد خیلی دوست دارد از ته دل بخندد.

دختر بار دیگر پرسید : می تونم بپرسم برای چی این سوال را کردید؟

فرشاد سرش را تکان داد: بله البته. من با یکی از دوستانم سر همین موضوع بحث داشتم من می گویم صدای خوب یک خواننده مهم تر از این است که او با صدایی مثل بوق تریلی بخواند و حالا متنش هم هر چقدر هم که می خواهد معنی دار باشد نظر شما همین است، مگر نه؟

دختر که گویی تازه متوجه جریان شده بود با خنده گفت :بله متوجه شدم شما چه می گویید. خوب البته همین طور است که می گویید ، اما فکر نمی کنم کسی که صدای جالبی نداشته باشد بخواهد خواننده بشود.

فرشاد که می خواست موضوع بحث را عوض کند لبخندی زد و گفت :موضوع بحث جالب شد اما پیش از آن من فکر می کنم ما هنوز به هم معرفی نشده ایم.

دختر با صدایی که خوشحال از آم مشهود بود گفت :بله درست است، اسم من نسرین و این دخترخاله ام شراره و این هم دوستم فرشته.

محمد احساس کرد قلبش تکان خورد ناخودآگاه سرش به سمت دخترها چرخید اما خیلی زود بر احساس خود غلبه کرد و سرش را زیر انداخت و به کتاب خیره شد.نام فرشته او را منقلب کرده بود این نام او را به یاد تنها کسی می انداخت که می توانست فقط با گردش چشمی او را اسیر و برده خود کند. محمد از به یاد آوردن چهره زیبا و دوست داشتنی فرشته دلش فرو ریخت و برای غلبه بر احساسش چشمانش رابست و دستی به صورتش کشید.

فرشاد ابروهایش را بالا برد و با لبخندی که نفس را در سینه دخترها جبس می کرد گفت : خوشبختم. اسم بنده هم فرشاد ... بعد اشاره به محمد کرد و ادامه داد ...و ایشان هم سرکار آقای ابوالهول.

محمد برای اینکه ناگهانی زیر خنده نزند لبانش را به هم فشار داد و سرش را به سمت پنجره چرخاند.

دخترها با تعجب به هم نگاه کردند و هر سه به محمد نگریستند.

شراره پرسید : ببخشید می شود نام ایشان را یک بار دیگر تکرار کنید ما متوجه نشدیم شما چه گفتید.

فرشاد در کمال جدیت و بدون اینکه بخندد از آینه به دخترها نگاه کرد و گفت :اینکه خیلی بد شد ایشان مدل یزرگترین و معروف ترین مجسمه دنیا هستند یعنی شما ابوالهول را نمی شناسید.

دخترها با صدای بلند خندیدند فرشاد نیز با لبخند به محمد که سعی می کرد تا توجهی به آنان نداشته باشد نگاهی انداخت چهره سرخ محمد نشان میداد که دوست دارد از ته دل بخندد اما حضور دخترها مانع از ابراز احساسات او می شد.

نسرین در صندلی جا به جا شد و در حالی که به محمد نگاه می کرد گفت : مثل اینکه دوست شما خیلی خجالتیه.

فرشاد نگاهی به محمد انداخت و در حالی که با موذی گری لبخند می زد گفت :اتفاقاً برعکس دوستم خجالتی نیست فقط ....مکثی کرد و در حالی که خود را متاثر نشان می داد آهی کشید و ادامه داد : متاسفانه ناشنواست.

هر سه دختر با ناباوری به محمد نگاه کردند.

- آه چه حیف

- آقا جدی می گویید؟

فرشاد بدون اینکه پاسخ بدهد سرش را تکان داد.

- آه ، طفلی ، چه حیف.

فرشاد با زحمت خنده اش را مهار کرد زیر چشمی به محمد که در حال حرص خوردن بود نگاه کرد و در همان حال آهی کشید و گفت : چه می شود کرد بازی روزگار است.

محمد به فرشاد نگاه کرد و خواست لب به اعتراض باز کند که فرشاد چشمکی به او زد به این معنی که در این شوخی با او همکاری کند. محمد نفس عمیقی کشید و با حرص چشم از او برداشت. البته چشمکی که فرشاد به محمد زد از دید شراره که پشت او نشسته بود و از آینه او را می پایید مخفی نماند. شراره متوجه منظور فرشاد شد اما چیزی به دوستانش نگفت. فقط لبخندی زد و سرش را به طرف پنجره برگرداند.نسرین با احتیاط سرش را جلو برد و با صدای آرامی که فقط فرشاد بشنود گفت : معذرت می خواهم سوال می کنم آیا دوستتان می تواند صحبت کند یا ...

فرشاد برای اینکه نخندد لبش را به دندان گرفت محمد با اینکه از دست فرشاد خیلی شاکی بود ولی از طرز بیان نسرین خنده اش گرفت ، رویش را به طرف پنجره کرد و در دل خطاب به فرشاد گفت : یک کر و لالی نشانت بدهم که خودت حظ کنی.

فرشاد مسیر صحبت را تغییر داد و گفت :خوب اگر اشکالی ندارد می توانم بپرسم آخرین مقصدتان کجاست؟ البته اگر حمل بر فضولی نباشد.

شراره نگاه دلفریبی به فرشاد انداخت و با خوشحال گفت :نه خواهش می کنم ، ما قرار بود برویم ... بدون ادامه دادن کلامش به دختر خاله اش خیره شد گویی از او اجازه می خواست. نسرین سرش را به علامت نفی تکان داد و در ادامه کلام شراره گفت :راستش ما حوصله درس و کتاب را نداشتیم آمدیم هواخوری.

فرشاد از آینه نگاهی به چهره آرایش شده دخترها انداخت که کمی از سن و سالشان دور می نمود و با تعجب گفت : یعنی از راه مدرسه تشریف میارید؟

نسریت در پاسخ فرشاد با لودگی افزود : آره ما از مدرسه جیم شدیم الان هم می خواهیم به پارک جمشیدیه بریم.

فرشاد با لبخند سرش راتکان داد . محمد نیز با تاسف چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.

شراره به پهلوی نسرین فشاری آورد نسرین به او نگاه کرد و سرش را تکان داد

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان حكايت دختري است كه بعد از كشف حقيقت زندگي اش به ايران باز مي گردد و در خانه ي عمه اش كه دو پسر و يك دختر دارد زندگي مي كند سادگي ذاتي دختر قلب سنگي پسر عمه ي بزرگش را آب مي كند ولي در اين بين برادر كوچك نيز دختر دايي خود را مي خواهد و.....

www.98ia.com: رمز ورود

دانلود pdf:

دانلود

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مرداد 1389 توسط بهارك |
اين رمان شرح زندگي دختري هست كه بعد از 19 سال پدرش رو مي بينه و پدرش از اون مي خواد تا زماني كه زن باباي اون زندست نقش خواهر دو قلويش رو بازي كنه 

طلا و خواهرش تيام در بدو تولد از هم جدا شده بودند ولي سرنوشت تيام رو به كام مرگ گرفته بود حالا او بايد نقش خواهري را بازي مي كرد كه شباهت فراواني به هم داشتند ولي در اين بين نامزد خواهرش نيز هست.......


لينك دانلود در ادامه ي مطلب:



ادامه مطلب...
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود